۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۴

ولاس‌کز نقاش



ما دو سه روز پیش با سین رفتیم نمایشگاه گراند پاله دیدن جناب ولاسکز بزرگ. باز هم صف بود. ناهار خورده بودیم و پیاده آمده بودیم تا گراند پاله. نقاش قرن هفدهم اسپانیاست که از مقدس تا نامقدس را نگاریده است. مسیحیت مفتخر بعد از باز فتح اسپانیاست. نقش‌ها از موضوعیت مسیحی و فقه مسیحی آغاز می‌شود و ره به دربار پادشاه می‌برد، فیلیپ چهارم- دین و دولت چقدر به هم آمیخته بوده، و شاهزاده مارگریت، ماری ترز از طفلکی تا بعد بر پرده ولاسکز ریخته می‌شوند. استاد پرتره است. اما مارگریت چقدر غم‌گین است. دماغ‌ها را نگاه کردم و دست ها را، به سین گفتم همه دست‌ها و همه دماغ‌ها شبیه بودند.

فوکو- میشل، از ولاسکز نوشته و از اثری معروف که در نمایشگاه نبود و در مادرید است و از جایش تکان نمی‌خورد و مادرید اعتقاد دارد که این تابلو یک بنای تاریخی و باستانی و این‌هاست و خود اسپانیاست و نمی‌تواند- همانطور که یک بنای تاریخی جنب نمی‌خورد، منین- نام اثر به فرانسه، لاس منیناس، هم نمی‌خورد. فوکو گفته است این بازنماییِ بازنمایی‌ست و احتمالا از همین‌جا گسست ایجاد شده است. سوژه جدا شده است. همانطور که دن‌کیشوت اولین رمان است. دن‌کیشوت می‌خواهد مثل آن‌ها، «شبیه» آن‌های قبل از او بکند. شه‌سواران قبل از خود. در این اثر غایب در گراند پاله- خیلی از تابلوها از این سو و آن سوی جهان آورده شده بودند و معمولا همین‌طور است، یکی از طفلان، دختر فیلیپ چهارم- مارگریت ترز در اتاق است و دو رو برش ملازم و بچه و سگ و کوتوله وکس‌کسان و همه‌کسان و همه چیزهایی که در دربار موجود است، ما به این‌ها نگاه می‌کنیم هم‌چون که به تابلویی یا منظره‌ای و بعد نقاش را خود استاد را می‌بینیم که دارد ما را نگاه می‌کند که نگاه می‌کنیم، گویید ما را می‌نگارد. آینه‌ای در اتاق روبه‌روی ما آویخته شده است که بازتاب آن‌چه به واقع نقاش رسم می‌کند یا کرده است است،  ملکه و شاه- که در اتاق هستند و نیستند. ما نمی‌دانیم آینه اثررا می‌تاباند یا واقعیت را. شاه نباشد تصویرش که هست. آینه نقاشی را نشان می‌دهد که ملکه و شاه را نشان می‌دهد یا خود ملکه و شاه را که در اتاق هستند.  فوکو گفته ما که داریم آینه را نگاه می کنیم که شاه و ملکه را نشان می‌دهد، خود شاه و ملکه هستیم چون در آن جایی که ایستاده‌ایم می‌توانیم روبه روی آینه بوده باشیم و پرتو، پرتوی از ما باشد. اما بعدا اندازه گرفته‌اند و دیده‌اند که نه آینه دربرابر ما نیست. وبعد دری و کسی که در درگاه است و پرده را کنار زده است و دارد نگاه می کند.  و از آن‌جا که ایستاده است ما را می‌بیند و سلطان را و نقاش را و آن‌چه در وسط تابلو یعنی وسط اتاق هست. این آقا که در درگاه ایستاده  هم ولاسکز نام دارد و مآمور رسیدگی به امور پارچه و پرده دربار از سوی ملکه است در صورتی که ولاسکز نقاش از سوی شاه مآمور است تا مجموعه‌ای اثر نقاشی گرد بیاورد. احتمالا یا هم نسبت خویشاوندی دارند. می‌گویند این اثر، این نقاشی غربی بیش از هر اثر نقاشی نقد شده است.

یکی از مسئله یا امر نگاه و دیدن نوشته. ما نگاه می‌کنیم. تا به حال کسی متوجه نبود که ما نگاه می‌کنیم یا به نگاه کردن ما توجه نمی‌کرد. ما، مای غایب در تابلو اما حاضر. حاضر در به دیده نیامده. نقاش ما را نگاه می‌کند، مای تماشاچی را. او متوجه ما شده است. ما نقاش را نگاه می‌کنیم که نه تنها نقش می‌کند- یعنی دارد به ابژه- سوژه نقاشی‌اش نگاه می‌کند، بلکه ما رانگاه می‌کند و ما نگاه‌اش را نگاه می‌کنیم. نگاهش می‌کنیم که ما را نگاه می‌کند.  و نگاهش می‌کنیم که ما و سوژه- ابژه را نگاه می‌کند. ما اما می‌خواستیم تابلو را نگاه کنیم گمان می‌کردیم که هدف نگاه ما طفلک مارگریت است با جلال و جبروت‌اش که جانب نگاهشان به سوی ماست.

یکی نوشته این اثر مسئله یا امر تصویر و قدرت و قدرت تصویر را نشان می‌دهد. استعاره قدرت، آن‌جا که نقاش نگاه خود سلطان را به سلطان تقدیم می‌کند. نگاهش را جلو چشم‌اش می‌گذارد. نگاه سلطان را به صحنه می‌آورد. نشانش می‌دهد. تآملی بر مقام و کارکرد  قدرت و مخصوصا قدرت تصویر.
تماشاگر را مجبور می‌کند تا در رابطه پیچیده میان مدل و نگاه و تصویر نظر بیاندازد. قدرت کجاست؟ در آن‌چه و آن‌که  جلو چشم می‌گذاریم یا گذاشته می‌شود یا آن‌چه و آن‌که جلو چشم می‌گذارد.

بی تصویر قدرتی نیست. قدرت از آن نقاش است یا قدرت نقاش است که سلطان را نشان می‌دهد و از او تصویر می‌سازد یا قدرت سلطان است. قدرت تصویر.
قدرت از این جا به آن‌جا و به هر جا می‌رود. تصویر است که قدرت دارد. نه سلطان. تصویر سلطان است. شاه می‌تواند نباشد، حضور نداشته باشد، حضور واقعی جسمانی نداشته باشد در تابلوی منین ولاسکز. اما در آینه است. تصویر اوست یا خود او ، پرتوش در آینه، برای ما که می‌بینیم تصویر شاه است.  و اگر نقاش این‌ها را به صحنه نیاورده بود و ما را به صحنه نیاورده بود ما رعیت می‌ماندیم و تصویر شاه را فرود نمی‌آوردیم. انقلاب نمی‌کردیم.
اگر نقاش ما را متوجه نگاهمان نکرده بود و متوجه خودمان.  و متوجه این که شاه تصویر است.

جایی که نگاه‌ها تلاقی می‌کند. نگاه کننده نگاه شونده می‌شود. شاه هم نگاه می‌کند.

دیدید که من به نمایشگاهی رفتم که اثری در آن غایب بود و من آن اثر غایب را دیدم. دیدید؟

هیچ نظری موجود نیست: