۴ خرداد ۱۳۹۴

فرفره


یک فرفره خریدم و گذاشتم در گل‌دان خالی. در بالکن.

این در ۲۴ مارس نوشته شده

رادیوی دولتی


 دنیا یک هفته است که برای من دنیای دیگری‌ست. اول می‌خواستم اعلام اعتصاب بکنم  و بخواهم که رادیو خیلی زود به جای خود بازگردد اما نه سندبکایی و نه حمایتی. یک دفعه دنیا از هر چه آدم خوب و حسابی خالی شده است ومثل اینکه من  تغییر جا داده‌باشم. اگر رادیو نرود سراغ این آدم‌های خیلی تنها در این گوشه و آن گوشه عزلت و صدایشان را به گوش ما نرساند ما چکونه دریابیم که چقدر آدم تنها در دنیا هست و تنهایی‌مان چقدر بزرگ است. شاعری، نویسنده‌ای، مطربی، نی‌زنی، چوپانی، اندیشمندی، راه‌روی، سالکی، مؤمنی  و آنان که آوار اخبار را از روی ما پس می‌زنند  و ما را بیرون می‌کشند و گرد و خاک‌مان را می‌تکانند و ما را تا روز بعد می‌رسانند.  و صداها. صدای رادیوی صبح. صدای تفسیر. صدای فلسفه. صدای ساعت یازده، فرهنگ جهان. صدای بعد از ظهر، صدای کتاب. شب، صدای رفته‌گان. بایگانی. صداهای مانده.   صداهایی از تاریخ مانده. صدای جنگی، انقلابی. صدای آندره مالرو وقتی از جنازه ژان مولن استقبال می‌کند. گنجینه رادیوی دولتی.

این در ۲۶ مارس نوشته شده
در اعتصاب رادیوهای دولتی

بوی نفت


حالا دیدید این نفت‌نشین‌ها چقدر بد هستند سعی کنید بوی نفت ندهید

الله اکبر


گاهی این مترجم گوگل وقتی می‌ماند از ترجمه واژه‌ای به فارسی- از فرانسه به فارسی، واژه انگلیسی عرضه می‌کند. الله اکبر. 

هی


هی عکس‌های ویرانی سوریه و آوارگی کودکان و پیران پشت عکس‌های خوراک‌های خوش‌مزه و مناظر دل‌پذیر، هی قطع و وصل می‌شود زندگی.

این ۳۱ مارس نوشته شده

هواداران تیم مارسی


امروز مارسی و پاریس مسابقه فوتبال داشتند. من اهل فوتبال نیستم، اهل دیدن مسابقه فوتبال.  اما خب، مارسی باخت. کلیسای بزرگی هست در تپه‌ای بالای سر دریای مارسی. باید پله‌های زیادی را بالا بروید تا به کلبسا برسید و آن‌وقت شهر زیر پایتان است.  داخل کلیسا پر از ماکت‌های قایق و کشتی‌ست. آویزان از سقف. دریانوردان یا همسران‌شان دخیل بسته‌اند. شاید هم هدایایی باشد برای بانوی‌شان، صاحب کلیسا. شاید زنی بازگشت شویش را از آب‌ها تقاضا و طلب کرده است.
حالا کمتر دربانوردی به دریا می‌رود. ماهی‌گیران هم جای  دوری نمی‌روند  و زود باز می‌گردند. همسران هم منتظر نمی‌مانند. مدت‌هاست که نه ترانه‌ای و نه آوازی از آبی که به خود می‌خواند و چشمان زنان دوخته به آب‌ها نه ساخته و نه خوانده شده.
حالا هواداران تیم مارسی از پله‌ها بالا می‌روند و دخبل می‌بندند و برای پیروزی تیمشان دعا می‌کنند.  

این متن در ششم آوریل نوشته شده.

آسمان را به مردم پس بدهید


آقاهه گفت آسمان را به مردم پس دهید.

مردم دیگر آسمان را نمی‌بینند. دیگر دب اکبر را نمی‌بینند. دیگر نگاهشان به بالا نیست. دیگر خدا را نمی‌جویند. 

پدر آقای ر مرد


پدر آقای ر مرد. من نرفتم. گفتم زنده‌اش را می‌خواستم نه مرده‌اش را. و حالم از مردمی که در زندگی سراغ هم نمی‌روند و لعنت و بیزاری می‌پاشند و به وقت مرگ خبر می‌کنند که مردم بیایید برویم خاکش کنیم و بعدش برویم شام بخوریم، به هم می‌خورد. بعد هم که مرده را به خاک می‌سپارند- خاک‌سپاری، و می‌روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی‌کنند. همان شب اول، یک شب هم نمی‌مانند تا مرده یه خاک انس یگیرد. آقای ر گفت پدرش را در قطعه خانوادگی خاک کردند. کنار پدر و مادرش. گفت که از خاکسترهای عمویش که چند هفته پیش مرد و سوخت- خودش خواسته بود، می‌خواهند مشتی دفن کنند. گفتم این دیگر چه بدعتی‌ست. اگر عمویش خواسته که سوزانده شود و سوزانده شده دیگر خاک کردن خاکستر یعنی چه؟ آقای ر گفت که نمی‌داند. ندانستن برای آقای ر خیلی راحت است. از آن‌ها که بچه‌ها به وقت بازی می‌گفتند از خودش خبر ندارد.
آقای ر گفت تو همه‌اش در حال درس دادن به این و آنی. گفتم من خودم نهضت مقاومت هستم.  و فکر می‌کنم که ذره‌ای را در جایی از جهان تغییر می‌‌دهم.

من همیشه از پدر آقای ر دفاع کرده بودم. در برابر بقیه. زندگی پدر آقای ر غمگین بود. اما من دوستش داشتم. هیچ فایده‌ای برای من نداشت. نه برای آدم غذایی درست می‌کرد و نه چیزی. خودش بود. یا دوست داشتی یا نداشتی. بعضی آدم‌ها را دوست داریم یا می‌خواهیم چون خیری برای ما دارند. به خانه‌شان می‌رویم، خانه‌شان زیباست یا باصفاست. برایمان ناهار و شام می‌پزند. یا ما را ناز و نوازش می‌کنند. یا ذهن خوش و نورانی‌شان را بر ما می‌گشایند یا در باغ سبزی را به ما نشان می‌دهند. پدر آقای ر هیچ‌کدام نیود و از این‌ها را نداشت. برای بعضی پدر بود و برای بعضی برادر و تا چند سال پیش پسر هم بود. سین دو ماهه بود که مادرِ پدر آقای ر مرد. فکر می‌کنم که برای خودش تنها پسر بود. نه شوی بود و نه پدر.  و برادربود، تا وقتی که کودک بود. کسی هم او را عمو صدا نزد. مادرش که مرد، کار او هم تمام شد.

من او را برای خودش دوست داشتم. از او چیزی نمی‌خواستم. پدر من نبود. هیچ کس من نبود. من قصه‌اش را دوست داشتم. در واقع من با قصه‌اش مهربان بودم.

آقای ر هنوز هم گاهی به من می‌گوید تو نمی‌دانی چه می‌گویی و از چه می‌گویی. چون من نمی‌دانم بر آن‌ها چه گذشته است. با این حال آقای ر نیاز دارد که بیاید و از کس و کارهایش با من حرف بزند. دیروز آمد. پدرش را به خاک سپرده بود. گفت آیا می‌خواهم عکس پدرش را ببینم. گفتم نه. گفت آیا می‌دانم چه متنی را انتخاب کرده تا در مجلس بخواند؟ من حتی نمی‌دانستم که او چیزی در مجلس خوانده است. گفتم می‌دانم. گمان کرد که سین به من گفته است. سین به من نگفته بود. سین را  هنوز ندیده‌ام. تلفنی گفت که گریه نکرده است و چقدر به همه بی‌شباهت است. سین رفته بود که همه را در این جای قصه ببیند. خودش گفت. رفته بود که خودش را ببیند.

می‌دانستم  آقای ر چه متنی انتخاب کرده است. اول بار در فیلم‌ گدار، ژان لوک، بود، در آغاز فیلم‌اش با یکی از آن صداهایی که از ناکجا می‌آیند و بر تصویر می‌نشینند، که شنیدم. بعد فهمیدم  از قول والتر بنیامین است- گدار زیاد بنیامین می‌خواند و بنیامین آن را از قول خاخامی روایت می‌کند. که خاخام هم از یکی دیگر شنیده است. متن می‌گوید:
وقتی baal shem tov با وظیفه‌ای سنگین روبرو می‌شد وقتی کارش سخت می‌شد، به یک جای مشخصی در جنگل می‌رقت و آتشی می‌افروخت و در سکوت دعا می‌خواند.‌
 و گره کارش گشوده می‌شد.

وقتی یک نسل بعد Maggid de Mezeritch با همان مشکل روبرو شد به همان جا در جنگل رفت و گفت: ما دیگر بلد نیستیم آتش روشن کنیم اما هنوز می‌توانیم دعا بخوانیم.
 و گره کارش گشوده شد.

یک نسل بعد وقتی Moshe Leib با همان مشکل روبرو شد به جنگل رفت و گفت: ما دیگر بلد نیستیم آتش روشن کنیم. راز دعا را دیگر نمی‌دانیم، اما هنوزآن‌جای در جنگل را دقیقا می‌شناسیم  که این‌ها واقع شده و این باید کفایت کند.
 و کفایت کرد.

اما وقتی یک نسل دیگرسپری شد و Rabbi Israël de Rishin با همان مشکل روبرو شد در خانه‌اش ماند، بر صندلی‌اش نشسته،  گفت: ما دیگر بلد نیستیم آتش روشن کنیم، دیگر بلد نیستیم دعا کنیم،  دیگر حتی آن‌جای در جنگل را نمی‌شناسیم، اما می‌توانیم قصه نقل کنیم. 
Moins
382

آی آدم‌ها




آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید

فرق سوژه با فرد


الن بادیو گفت: اندیویدو- فرد با سوژه فرق می‌کند.


الن بادیو گفت: مسئله- جنگ مذهبی- اسلام، البته به تاخیر اندازنده، به صورت مصنوعی ساخته شده تا توسعه و گسترش الیگارشی ترانس‌تمدن کاپیتالیست فردگرای طماع، هم‌چون تمدنی یکتا پیش برود. مثل زمان جمهوری سوم که ژول فری هم، تئوریسین امپریالیسم- کلونیالیسم فرانسوی‌اش بود و هم سرکوب‌کننده کمون پاریس. همان‌ زمان هم جنگ کشیش-ملا را راه انداختند در برابر لائیسیته، برای سرگرم کردن و مشغول کردن جوانان.
هیچ فرقی میان امیر سعودی و بروکرات چینی و صاحب صنعت و کارخانه‌دار غربی نیست. اسلام کاری با کاپیتالیسم ندارد. خدا مرده است و جنگ  بالای سر جسد است. خواهید دید که وقتی جوامع توسعه پیدا کردند مساجد خالی خواهند شد. 

هیچی






طبقه متوسط


طبقه متوسط چیز وحشت‌ناکیه

جعبه آچار


آقاهه گفت: اولاند دید تاریخی ندارد، به جعبه آچار معتقد است. از اهالی امروز است. 

قبلا


قبلا یک درخت و یک جوی آب کافی بود.

تفاوت ناز و نوازش و سیلی


پریروز داشتم درد می‌کشیدم. تب هم داشتم و پزشک هم نبود و آخر هفته بود. سرم را گذاشته بودم بر بالش و یک گوشم را داده بودم به یوتوب و چشم‌هایم را بسته بودم، آقای ویریلیو نظریه‌پرداز سرعت حرف  می‌زد.  خوایم برده بود و بعد از آقای ویریلیو آقای بوردیو آمده بود. آقای بوردیو زیاد حرف زده بود و حرف‌هایش داشت تمام می‌شد. بلند شدم. سرم سنگین بود.

امروز چیزی از بوردیو باقی نمانده بود. وانگهی مهمان ناخواسته بود. اما از ویریلیو، یادم آمد که ویریلیو سرعت را در تفاوت ناز و نوازش و سیلی توضیح داده بود. فرق نوازش و کتک در سرعت است. دست همان دست است. 

خلقش باز نمی‌شود


رومن گاری برادر من است. برادری تنها چیزی‌ست که می‌تواند وجود داشته باشد. وگرنه نه آزادی و نه برابری. فکر می‌کنم تنها چیزی که ارزش جنگیدن داشته باشد برادری‌ست. آزادی که نسبت است و برابری که هیچ. فقیر کنار غنی. پر زور کنار کم‌زور. کوچک کنار بزرگ. 

تنها عکسی که به همراه کاغذ‌ها به خانه من آمده، عکسی‌ست بی‌نهایت آزرده و غم‌گین از رومن گاری. جلد مجله‌ای‌ست. عکس را چسبانده‌ام به در یخچال. سر راه. در هر رفت و آمدی، چشمم که می‌افتد، چیزی می‌گویمش و دستی به صورتش می‌کشم. اما نه لبخندی به لبانش می‌نشیند و نه خلقش باز می‌شود. 

وبلاگ بی‌‌زمان


بگذارید وبلاگ زمان و تاریخ نداشته باشد. این یک ماه پیش نوشته شده:
بهار در ناگهانی یک گرما همه کارهایش را کرده و مانده این دو ماه باقی‌ را چه کند. 

رابطه هنر و هنرمند و اینا


نوشته بود جعفر پناهی فرزند اثرشه. یا تاکسی تهران صاحب جعفر پناهیه. رابطه هنر و هنرمند و اینا.

پسوا گفته


سرنوشت من شاید از اول حساب‌دار بودن بوده، شعر و ادبیات شاید پروانه‌ای‌ست که می‌آید و بر پیشانی من می‌نشیند و هر چه زیبایی‌اش درخشان‌تر باشد مرا مضحک‌ترمی‌کند.

پسوآ گفته 

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۴

ولاس‌کز نقاش



ما دو سه روز پیش با سین رفتیم نمایشگاه گراند پاله دیدن جناب ولاسکز بزرگ. باز هم صف بود. ناهار خورده بودیم و پیاده آمده بودیم تا گراند پاله. نقاش قرن هفدهم اسپانیاست که از مقدس تا نامقدس را نگاریده است. مسیحیت مفتخر بعد از باز فتح اسپانیاست. نقش‌ها از موضوعیت مسیحی و فقه مسیحی آغاز می‌شود و ره به دربار پادشاه می‌برد، فیلیپ چهارم- دین و دولت چقدر به هم آمیخته بوده، و شاهزاده مارگریت، ماری ترز از طفلکی تا بعد بر پرده ولاسکز ریخته می‌شوند. استاد پرتره است. اما مارگریت چقدر غم‌گین است. دماغ‌ها را نگاه کردم و دست ها را، به سین گفتم همه دست‌ها و همه دماغ‌ها شبیه بودند.

فوکو- میشل، از ولاسکز نوشته و از اثری معروف که در نمایشگاه نبود و در مادرید است و از جایش تکان نمی‌خورد و مادرید اعتقاد دارد که این تابلو یک بنای تاریخی و باستانی و این‌هاست و خود اسپانیاست و نمی‌تواند- همانطور که یک بنای تاریخی جنب نمی‌خورد، منین- نام اثر به فرانسه، لاس منیناس، هم نمی‌خورد. فوکو گفته است این بازنماییِ بازنمایی‌ست و احتمالا از همین‌جا گسست ایجاد شده است. سوژه جدا شده است. همانطور که دن‌کیشوت اولین رمان است. دن‌کیشوت می‌خواهد مثل آن‌ها، «شبیه» آن‌های قبل از او بکند. شه‌سواران قبل از خود. در این اثر غایب در گراند پاله- خیلی از تابلوها از این سو و آن سوی جهان آورده شده بودند و معمولا همین‌طور است، یکی از طفلان، دختر فیلیپ چهارم- مارگریت ترز در اتاق است و دو رو برش ملازم و بچه و سگ و کوتوله وکس‌کسان و همه‌کسان و همه چیزهایی که در دربار موجود است، ما به این‌ها نگاه می‌کنیم هم‌چون که به تابلویی یا منظره‌ای و بعد نقاش را خود استاد را می‌بینیم که دارد ما را نگاه می‌کند که نگاه می‌کنیم، گویید ما را می‌نگارد. آینه‌ای در اتاق روبه‌روی ما آویخته شده است که بازتاب آن‌چه به واقع نقاش رسم می‌کند یا کرده است است،  ملکه و شاه- که در اتاق هستند و نیستند. ما نمی‌دانیم آینه اثررا می‌تاباند یا واقعیت را. شاه نباشد تصویرش که هست. آینه نقاشی را نشان می‌دهد که ملکه و شاه را نشان می‌دهد یا خود ملکه و شاه را که در اتاق هستند.  فوکو گفته ما که داریم آینه را نگاه می کنیم که شاه و ملکه را نشان می‌دهد، خود شاه و ملکه هستیم چون در آن جایی که ایستاده‌ایم می‌توانیم روبه روی آینه بوده باشیم و پرتو، پرتوی از ما باشد. اما بعدا اندازه گرفته‌اند و دیده‌اند که نه آینه دربرابر ما نیست. وبعد دری و کسی که در درگاه است و پرده را کنار زده است و دارد نگاه می کند.  و از آن‌جا که ایستاده است ما را می‌بیند و سلطان را و نقاش را و آن‌چه در وسط تابلو یعنی وسط اتاق هست. این آقا که در درگاه ایستاده  هم ولاسکز نام دارد و مآمور رسیدگی به امور پارچه و پرده دربار از سوی ملکه است در صورتی که ولاسکز نقاش از سوی شاه مآمور است تا مجموعه‌ای اثر نقاشی گرد بیاورد. احتمالا یا هم نسبت خویشاوندی دارند. می‌گویند این اثر، این نقاشی غربی بیش از هر اثر نقاشی نقد شده است.

یکی از مسئله یا امر نگاه و دیدن نوشته. ما نگاه می‌کنیم. تا به حال کسی متوجه نبود که ما نگاه می‌کنیم یا به نگاه کردن ما توجه نمی‌کرد. ما، مای غایب در تابلو اما حاضر. حاضر در به دیده نیامده. نقاش ما را نگاه می‌کند، مای تماشاچی را. او متوجه ما شده است. ما نقاش را نگاه می‌کنیم که نه تنها نقش می‌کند- یعنی دارد به ابژه- سوژه نقاشی‌اش نگاه می‌کند، بلکه ما رانگاه می‌کند و ما نگاه‌اش را نگاه می‌کنیم. نگاهش می‌کنیم که ما را نگاه می‌کند.  و نگاهش می‌کنیم که ما و سوژه- ابژه را نگاه می‌کند. ما اما می‌خواستیم تابلو را نگاه کنیم گمان می‌کردیم که هدف نگاه ما طفلک مارگریت است با جلال و جبروت‌اش که جانب نگاهشان به سوی ماست.

یکی نوشته این اثر مسئله یا امر تصویر و قدرت و قدرت تصویر را نشان می‌دهد. استعاره قدرت، آن‌جا که نقاش نگاه خود سلطان را به سلطان تقدیم می‌کند. نگاهش را جلو چشم‌اش می‌گذارد. نگاه سلطان را به صحنه می‌آورد. نشانش می‌دهد. تآملی بر مقام و کارکرد  قدرت و مخصوصا قدرت تصویر.
تماشاگر را مجبور می‌کند تا در رابطه پیچیده میان مدل و نگاه و تصویر نظر بیاندازد. قدرت کجاست؟ در آن‌چه و آن‌که  جلو چشم می‌گذاریم یا گذاشته می‌شود یا آن‌چه و آن‌که جلو چشم می‌گذارد.

بی تصویر قدرتی نیست. قدرت از آن نقاش است یا قدرت نقاش است که سلطان را نشان می‌دهد و از او تصویر می‌سازد یا قدرت سلطان است. قدرت تصویر.
قدرت از این جا به آن‌جا و به هر جا می‌رود. تصویر است که قدرت دارد. نه سلطان. تصویر سلطان است. شاه می‌تواند نباشد، حضور نداشته باشد، حضور واقعی جسمانی نداشته باشد در تابلوی منین ولاسکز. اما در آینه است. تصویر اوست یا خود او ، پرتوش در آینه، برای ما که می‌بینیم تصویر شاه است.  و اگر نقاش این‌ها را به صحنه نیاورده بود و ما را به صحنه نیاورده بود ما رعیت می‌ماندیم و تصویر شاه را فرود نمی‌آوردیم. انقلاب نمی‌کردیم.
اگر نقاش ما را متوجه نگاهمان نکرده بود و متوجه خودمان.  و متوجه این که شاه تصویر است.

جایی که نگاه‌ها تلاقی می‌کند. نگاه کننده نگاه شونده می‌شود. شاه هم نگاه می‌کند.

دیدید که من به نمایشگاهی رفتم که اثری در آن غایب بود و من آن اثر غایب را دیدم. دیدید؟

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴

کاتولیک زومبی، شارلی کیست


اول از همه بگویم که این روزها مفصل و مفصل‌تر نوشتن برایم سخت است، هنوز ناخوشم و چند مطلب هم در کله دارم که تا آن‌ها را ننگاشته‌ام راحت نخواهم شد اما، دو سه روز است که امانوئل تود عزیز کتابی نوشته است و منتشر شده است و نامش «شارلی کی‌ست» است. خواستم اشاره‌ای کرده باشم و معرفی‌ای. شارلی نه نشریه بلکه شارلی‌ها- آن‌ها که شارلی بودند یا شدند. آن‌ها که در روز یازده ژانویه امسال به خیابان رفتند و چند روزی شارلی بودند.

کتاب نیامده سروصدا کرد و آقای نخست‌وزیر هم گمان کردند خودشان باید به حساب تود برسند و تود هم پاسخ نخست‌وزیر را دادند و او را چون- مانند مارشال پتن خواندند.  گفتند پتن هم از  فرانسه آن روزها ابراز رضایت می‌کردند.

اما کتاب چیست. تود مثل همیشه نقشه‌خوانی کرده است و بر پایه بررسی جامعه‌شناسانه و مذهب‌شناسانه و طبقه و گروه‌شناسانه، بر پایه شهرها و جمعیت شهرهای به خیابان آمده و نیامده نتیجه‌گیری کرده است که: یازده ژانویه یک فریب بوده است. مردمی که به تقاضای رئیس مملکت که در کنار الیگارشی‌سیاسیون که دنیای امروز را مدیریت می‌کنند- نتانیاهو، به خیابان رفته‌اند کیستند؟ مقایسه مردم به خیابان رفته در دو شهر لیون و مارسی- تعداد  زیاد در لیون و کم در مارسی چه نشان می‌دهد؟ مردم نشسته در این دو شهر چه فرق‌هایی با هم دارند؟

تود می‌گوید که در خیابان جای کارگران و مهاجرین و مهاجر‌زاده‌ها خالی بود و البته رآی دهنده‌های به جبهه ملی لوپن. تود مکان‌های جغرافیایی - تاریخی را که جمهوری‌خواه بوده‌اند- انقلاب‌خواه و موافق با آن،  و کاتولیک  را بررسی کرده و نتیجه گرفته که بر خلاف انتظار، جمهوری‌خواهان تاریخی نبوده‌اند که برای لائیسیته به خیابان آمده‌اند. آن‌ها که بیش‌تر به خیابان آمده‌اند سابقا ضد‌جمهوری بودند. و آن‌ها را کاتولیک زومبی- زامبی نامیده است. فرانسه تاریخی اته- اته‌ئیست و انقلابی به خیابان نیامده و شارلی نبوده‌.

تود از نئوجمهوری‌خواه حرف می‌زند: طبقه متوسط و کهن‌سالان. کسانی که گمان می‌کنند و اعلام می‌دارند که  خواهان برابری هستند اما درعمل و «ناخودآگاه» آن دگر هستند. می‌گوید که یورو جای تثلیث مسیحی  را گرفته و مستریش را کاتولیک‌ها و ویشی راه انداخته‌اند تا انقلابیون. از نظر او اولاند از پدر و مادری کاتولیک نماینده خوبی برای کاتولیک‌های زومبی‌- زامبی‌ست.
تود می‌گوید که طبقه متوسط میانه‌رو و میانه‌خواه در وضعیت بحران مذهبی به سر می‌برد. در یک « خلاء متافیزیکی»  و در این خلاء اسلام مزاحمت ایجاد می‌کند.
جایی دیگر می‌گوید که گرایش و کشش به اسلام  در جوانان بی‌آیندگی و بی‌کاری و ناامیدی آن‌هاست که در دین پشتوانه‌ای می‌جویند.

تود می‌گوید که در جامعه‌ای که طبقه‌متوسط بر آن تسلط دارد، طبقه متوسطی که به چیزی باور ندارد  و ده درصد بی‌کاران، اقلیتی به جان اقلیتی می‌افتد. کارگر به حاشیه رانده شده به جان مهاجر عرب می‌افتد. و جوانان عرب به جان یهودیان.  تود نگرانی‌اش را از یهودی‌ستیزی  جوانان عرب و اسلام‌ستیزی بیان می‌کند.

معتقد است که در مکان‌های کاتولیک‌نشین تاریخی تدین تا سال‌های ۱۹۶۰ ادامه داشته و کم کم از بین رفته و جایش را به تعاونی‌ها داده است و در همین دسته‌ها بی‌کاری کم‌تر است و موفقیت فرزندان بیش‌تر و به طور کلی  در برابر بحران اقتصادی بهتر مقاومت می‌کند.

تود راه‌پیمایی روز یازده ژانویه را نه یک بیداری وجدان و به‌پاخیزی شهروندانه و جمهوری‌خواهانه بلکه کوبیدن پتک حق کفرگویی بر سرسهم ضعیف جامعه می‌داند. می‌گوید وقتی چهار میلیون جمع می‌شوند تا حق «کاریکاتور» کردن دیگری را علم کنند و آن را نه تنها حقی مسلم  بلکه تکلیف بدانند وقتی آن دیگری  سهم ضعیف جامعه است، بی‌حرمتی دین دیگری که بخش ناتوان جامعه است، تحقیر اوست، تحقیر مهاجرین است.

می‌گوید با این هیستری لائیسیسم باید جنگید که خود به مذهب درآمده و از اسلام بلاگردان می‌سازد.