۱۸ اسفند ۱۳۹۳

روح قوری من


دیروز عصر رفتم دکان احمد. جعفری نداشتم. قبلش زنگ خانه هم‌جوار را زدم. پرسید کیست؟ جواب دادم: همسایه. در را باز کرد و احوال پرسیدم و گفتم برای خدمت‌گزاری حاضرم. گفت امری ندارد.
احمد سیب‌هایی آورده بود که شما گویید  فقط برای سفره هفت‌سین ساخته شده‌اند. حالا عکسش را می‌گیرم و می‌گذارم این‌جا اگر خدا بخواهد تا ببینید. یک شکلی دارد که به سیب مثالی نزدیک‌تر است. گرد است و رنگ‌اش میان قرمز و زرد در رفت و آمد. بعضی شکل‌ها  باعث آرامش می‌شوند.به کمال‌اند.

یک روز در بازار ناصر خسرو قوری‌ای خریدم از طلبه‌ای. گفت این را بخری بساط‌م را جمع می‌کنم و به قم باز می‌گردم. از آن قوری‌هایی بود که درش سوراخ دارد و با زنجیری به دسته وصل شده است. زنجیر فلز است و سیاه شده و قوری چینی‌ست. از جنس چینی و گرنه  ایرانی‌ست. سفید است و با دسته‌های کوچک گل بر روح و روانش. معماری و مهندسی قوری نمی‌توانست از این بهتر باشد. موجب آرامش است. آدم می‌گوید راحت شدم. از این به‌تر نمی‌شود. می‌گوید آدم‌هایی بوده اند به‌تر از اب روان. آن‌ها که اندیشه این قوری را در سر داشته‌اند.  و در دست. صنعت‌گران کسانی هستند که اندیشه را در دست دارند. منتهی خیلی فروتن هستند. به روی خودشان نمی‌آورند. در شهر ما روستایی بود که خاک قرمز داشت که ما رس می‌خواندیم و آن‌ها که اندیشه در دست داشتند کاسه و کوزه می‌ساختند. من را به روستا می‌بردند برادرانم. برادرانم آن‌ها بودند که اندیشه در سر داشتند. یکی‌شان معمار شد و رساله‌اش را از این اندیشه در دست‌ها ساخت و کاسه و کوزه‌هاشان. من در دلم با صنعتگران دوست بودم. نگاهشان می‌کردم که مهریان بودند و بی‌ادعا. می‌نشستند. ساکت. تنها دست‌ها حرکت می‌کرد و باقی همه تمرکز بود. پایشان چیزی را می‌چرخانید و گل شکل می‌گرفت. حتی هیچ وقت ادعای خدایی نکردند. اینان که گل به پیاله می‌زدند.

فکر می کنم بعدا همه را در پی آن سبزِ آبی گشتم.  و پیدا نکردم. نمی‌دانم آن رنگ را از چه ترکیبی ساخته بودند. از کدام طبیعتی گرفته بودند. چه را با چه آمیخته بودند.

فکر می‌کنم که قوری من  روح ایرانی دارد. همان‌طور که قوری‌های فلزی و سنگین که این‌جا با آن آشنا شدم روح آسیای دور. چینی و ژاپنی و. این روح ایرانی لطافتی داشته است. خطوط‌‌ش نرم است. نمی‌شکند. قوری را گذاشته‌ام در طاقچه‌ای که ندارم.
سیب‌ها را سه دانه خریدم. گذاشتم کنار قوری. 

۴ نظر:

pashmine گفت...

چقدر شاعرانه اید شما! چه حس خوبی!

نیشابور گفت...

لطف دارید

Sepid گفت...

خیلی زیبا بود، فقط خط سوم: خدمت‌گزاری

نیشابور گفت...

ممنون الان درست‌اش می‌کنم