۱۱ اسفند ۱۳۹۳

ییامبر بدبختی و بدشگونی


آقای الف گفت. واژه‌ای به کار برد تا خود را روایت کند. حال خود را.  و من نمی‌دانم واژه را چه معنی کنم. گفت من از تو پریآس‌ترم. یا گفت من از تو ناامیدترم.

پرده‌ای آفتاب افتاده است بر فرش. تلویزیون گفت که تا تعطیلات آینده منتظر خورشید نباشید. طبیعت خوب است برای این‌که نقشه‌های بشر را نقش بر آب می‌کند. امیدوارم که در نهایت طبیعت بشر را شکست بدهد.  و این‌دفعه هیچ‌ نوحی نباشد.

اولین شوی هانا آرنت نوشته: نوح خسته شده بود از این‌‌که نقش پیامبر بدبختی و بدشگونی را ایفا کند. که بدخبر باشد و خبر فاجعه بدهد.  فاجعه‌هایی که روی نمی‌داد و هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گرفت. یک روز، گونی پوشید و خاکستر بر سر ریخت. این  تنها  بر کسی که عزیزی، فرزندی یا زنش را از دست داده بود، روا بود. پوشیده جامه حقیقت، بازی‌گر درد، تصمیم گرفت از کنجکاوی و فضولی  و خرافات جماعت به نفع قصد خود استفاده برد. به دورش جمع شدند و از او پرسیدند چه کسی مرده است. نوح گفت که خیلی‌ها مرده‌اند و مرده‌ها ایشانند. خود ایشانند.  و وقتی پرسیدند که این فاجعه چه‌وقت رخ داده، نوح گفت: فردا.  نوح که متوجه و ناراحت‌شان دید، به بلندی خود برخاست و حرف زد: پس‌فردا، سیل چیزی خواهد بود که بوده است.  ووقتی سیل بوده شد، هر چه که هست هرگز نبوده خواهد شد. وقتی سیل همه‌چیز را که هست با خود برد، هر چه را می‌توانست باشد، برای به یاد آوردن خیلی دیر خواهد بود، چون دیگر احدی نخواهد بود.  آن‌وقت تفاوتی میان مردگان و گریه‌کنان نخواهد بود. اگر به سوی شما آمده‌ام برای این است که زمان را معکوس کنیم. برای این است که امروز بر مردگان فردا بگرییم. پس‌فردا دیر است.  این را گفت و به خانه‌اش رفت. گونی را از تن بیرون آورد و خاکستر را از صورت شست و به کارگاه‌اش رفت. عصر نجاری در خانه‌اش را کوبید و گفت: بگذار کمکت کنم تا  کشتی بسازیم تا این‌ها دروغ درآید. بعد شیروانی‌سازی به آن‌ها پیوست و گفت: باران بر کوهستان می‌بارد. بگذارید کمک‌تان کنم تا این‌ها دروغ درآید. 

هیچ نظری موجود نیست: