۶ فروردین ۱۳۹۴

صاحب کهف


خواستم بروم دکان احمد خرده‌ای بهار بخرم. ماندم خانه.  آخرین بار که از خانه خارج شدم ندانم کی بود. صاحب کهف‌ام. بر در خانه‌ام عنکبوت تار تنیده. 

۳ فروردین ۱۳۹۴

هم‌زبانی و هم‌دلی


آیا هم‌دلی یک‌دلی‌ و هم زبانی یک‌زبانی‌ست؟ آیا بعضی منظورشان از هم‌دلی یک‌دلی‌ست و از هم‌زبانی یک‌زبانی؟
دهخدا گفته  هم افاده  اشتراک در کاری را کند.   هم‌راز رازش را تقسیم می‌کند و هم‌سر سرش را و دردسرش را.  هم‌خانه خانه را. دیده‌اید که هم‌‌خانه جای هم‌سر را گرفته است. زنان حالا شویشان را هم‌خانه صدا می‌زنند  مردان قدیم منزل. هم‌جنس یعنی یک‌جنس؟ هم‌دست. هم‌فکر یعنی چه؟ یعنی که با هم فکر می‌کنند. یا به یک چیز فکر می کنند یا مثل هم فکر می‌کنند. هم یعنی همان؟
هم‌دلی یعنی همان‌دلی. هم‌زبانی یعنی همان‌زبانی؟
هم‌زبانی یعنی حرف هم را بفهمند. مولوی گفته هم‌دلی بهتر است. یعنی دلشان یکی شود. مثل این باشد-  شما گویید که یکی‌ست. یعنی دل یکی به دل آن دیگری چنان نزدیک شود که یک‌دل، هم‌دل شود. یعنی هر چه در دل اوست ببیند یعنی دانه‌های دلش پیدا شود. یعنی دل خودش شود، یعنی مثل دل خودش شود. یعنی هم‌درد بشود. درد او بشود درد من. دیگری من بشود. یعنی ملت یک‌پارچه بشود. یک پارچه. تارو پودش بشود و ببافد به هم. یک‌صدا بشود و فریاد بزند.
ملت یعنی یک زبان. هم‌زبان. پس هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر نیست. یا هم‌زبانی از هم‌دلی کمتر نیست.

هم اگر افاده اشتراک در کاری را کند یعنی که هم،  که باهم چیزی را به اشتراک گذاشتن است. دهخدا گفته از حروف عاطفه.
یعنی من دلم را به تو می‌دهم. دل به تو می‌دهم. نگاهش بدار، هر چه طولانی‌تر، نیاندازش، نشکن‌اش.  بیا و دل مرا ببر. ببر و پس نیاور.
من دلم را به تو می‌دهم یا تو دلم را می‌ربایی؟ اشتراکی نیست. هم‌دلی نیست. یک‌دلی نیست. بی‌دلی‌ست. برده شده، ربوده.

هم‌زبانی بی‌زبانی‌ست؟ هم‌زبانی ملت بی‌زبانی ملت است؟ خاموشی‌ست.
ملت وقتی ملت است که یک زبان داشته باشد. یعنی خاموشی زبان‌های غیر.  و هم‌دلی؟
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

۲۴ اسفند ۱۳۹۳

تو مرا از دنیا رها ساختی


من کبوتر بودم، با گلوله‌ای سربی بر پنجه‌ها.

تو مرا از دنیا رها ساختی، تو آسمان کذب  اندیشه‌ها را خرد کردی، تو ستاره نقش شده از فریب را پاره کردی.
بوین
نیشابور

گل‌داده بی‌خبر


نقاش تمثال‌هایی دیدم که خود را می‌کشید اندک اندک. تو، تو با سرعت آسمان می‌جنبی.

از تو تصویر ساختند. از تو بت ساختند. از تو کلیسا ساختند. من از تو شقایق می‌سازم. بیرق خیلی کوچک جاودانگی. گل‌داده بی‌خبر.
بوبن
نیشابور

کوران هوا


خدایی که به او باور دارم قوی نیست اما همانقدر شکست‌ناپذیر است که کوران هوا.

هیچ دانشی نمی‌تواند در قفس حصرش کند. کتابی که از تو حرف می‌زند را که باز می‌کنم، پروانه‌هایی را می‌بینم که می‌پرند. 
بوبن
 نیشابور

میان زندگی و مردگی


میان زندگی و مردگی من، تنها تیغه‌ای از کاغذ‌ها. صدای راه رفتنت را پشت سر می‌شنوم.


کندی قدم‌های تو سرعت زیبایی‌ست. اویی که می‌شنود گوش‌های بلورین دارد، و همان‌قدر که تو تنهاست.
بوبن
نیشابور

تو هجوم رحمتی


مثل شقایقی که قماش  فاخر گندم‌ها را پاره می‌کند، تو پارچه را می‌سوزانی،  با اول نام ما گل‌دوزی شده، با موت ما.

تو هجوم رحمتی، عصیان باورنکردنی سرخ روحی در قلب خاموش ما.
بوبن
نیشابور

جایی دور از زمان


در این لحظه دهشت‌ناک که دیگر چیزی برای باور کردن و آرزو کردن نیست- نه هوایی و نه آستانی-، تو ظاهر می‌شوی.

تو می‌آیی وقتی هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند ما را تسکین دهد: تو مخفیانه اویی را که ما دوست داریم در عمق دل ما خاک می‌کنی- جایی دور از زمان.
بوبن
نیشابور

لایق غم


لحظه‌ای‌ هست که مرگ تمام ورق‌ها را در دست دارد و هر چهار آس را به یک باره بر میز می‌کوبد.


هیچ واژه‌ای آن‌وقت دیگر لایق غم ما نیست.
بوبن
نیشابور

هر روز منتظر همه‌چیزم


حاضرم رنج ببرم اما نمی‌خواهم ناامید شوم. به هیچ‌کس اجازه نخواهم داد این چراغ  کوچک سرخ اعتماد را در من خاموش کند.

هر روز منتظر همه‌چیزم.
کریستیان بوبن
ترجمه نیشابور

مردن مثل عاشق شدن است


مردن مثل عاشق شدن است: ناپدید می‌شویم و دیگر از خود خبری نمی‌دهیم.

وقتی شک می‌کنم قلبم شکننده‌تر از تمشکی‌ست و وقتی به تو توکل می‌کنم قرص مثل یک الماس.
بوبن
نیشابور

برای اینکه تو وجود داری


برای اینکه  تو وجود داری،  در دوردست‌ها حتی، مثل این قرمز در گندم‌های آرام، مشاهده شده از جاده‌ای،  نگرانشان می‌کنی.

خدا همان‌قدرکه  این شقایق‌ها نحیف است، شقایق‌هایی که آدم‌ها می‌خواهند به نفع خود از زمین بکنند.
یوین
نیشابور

کاش دل‌هایمان


کاش  دل‌هایمان هر روز بر طراوت  و درخشش شقایق‌ها باز شود.

بر این خال‌های قرمز شکننده، بر این اشک‌های حیات که هیچ‌کس نمی‌‌انگیزد با این‌‌حال می‌‌ریزند، در میانه کشت‌زار، درست وسط روزها، روزهایمان.
بوبن
نیشابور

هرگز اشک‌هایی که


هرگز اشک‌هایی که نخواهیم توانست  بر ویرانه‌های این روزهایی که زیبا می‌خواستیم، بگرییم  خشک نخواهند شد، اما چرا مایوس شویم؟


کافی‌ست صبر و صلح طلایی کشت‌زارهای بزرگ گندم  را بداریم و رضایت‌شان را از رحمت جنبش باد و نور.
بوبن
نیشابور

باران و نور مثل بچه‌ها با هم دعوا می‌کنند


باران و نور مثل بچه‌ها با هم دعوا می‌کنند در آسمان، و شمشیرشان گاهی به پنجره‌ام اصابت می‌کند.


آسمانت را می‌خواهند، اما نه رعد و برقت را. من مثل آن‌ها نیستم: عاشق تهدید‌های تو‌ام.
بوبن
نیشابور

خورشید تو طلوع می‌کند


وقتی حقیقت وارد قلبی می‌شود، مثل دختر بچه‌ای‌ست که وقتی وارد اتاقی می‌شود، همه چیز پیر می‌نماید.


چیزی پیش آمدم در زندگی که بعد از مرگ پیش می‌آید: چشم‌هایم را گشودم و  دیدم که چهره‌ها تاریک می‌شوند و خورشید تو طلوع می‌کند.
بوبن
نبشابور

اشتغالی تمام‌وقت


زیباترین کتاب‌ها حتی مردم را تغییر نمی‌دهد، تنها مؤلف‌شان را تغییر می‌دهد.


این‌روزها مردم مشغول کشتن خدایند، اشتغالی تمام وقت است.
 کریستیان بوبن
نیشابور

یک روز از بهشت بیرون می‌آییم و


یک روز از بهشت بیرون می‌آییم و  و دنیا را چنان‌چه هست می‌بینیم: کاخی برای دروغ‌گویان، برهوتی برای پاکان.

از خود می‌پرسم بچه‌ها چگونه ازغم‌شان جان سالم به در می‌برند.
کریستیان بوبن
ترجمه نیشابور

۱۸ اسفند ۱۳۹۳

روح قوری من


دیروز عصر رفتم دکان احمد. جعفری نداشتم. قبلش زنگ خانه هم‌جوار را زدم. پرسید کیست؟ جواب دادم: همسایه. در را باز کرد و احوال پرسیدم و گفتم برای خدمت‌گزاری حاضرم. گفت امری ندارد.
احمد سیب‌هایی آورده بود که شما گویید  فقط برای سفره هفت‌سین ساخته شده‌اند. حالا عکسش را می‌گیرم و می‌گذارم این‌جا اگر خدا بخواهد تا ببینید. یک شکلی دارد که به سیب مثالی نزدیک‌تر است. گرد است و رنگ‌اش میان قرمز و زرد در رفت و آمد. بعضی شکل‌ها  باعث آرامش می‌شوند.به کمال‌اند.

یک روز در بازار ناصر خسرو قوری‌ای خریدم از طلبه‌ای. گفت این را بخری بساط‌م را جمع می‌کنم و به قم باز می‌گردم. از آن قوری‌هایی بود که درش سوراخ دارد و با زنجیری به دسته وصل شده است. زنجیر فلز است و سیاه شده و قوری چینی‌ست. از جنس چینی و گرنه  ایرانی‌ست. سفید است و با دسته‌های کوچک گل بر روح و روانش. معماری و مهندسی قوری نمی‌توانست از این بهتر باشد. موجب آرامش است. آدم می‌گوید راحت شدم. از این به‌تر نمی‌شود. می‌گوید آدم‌هایی بوده اند به‌تر از اب روان. آن‌ها که اندیشه این قوری را در سر داشته‌اند.  و در دست. صنعت‌گران کسانی هستند که اندیشه را در دست دارند. منتهی خیلی فروتن هستند. به روی خودشان نمی‌آورند. در شهر ما روستایی بود که خاک قرمز داشت که ما رس می‌خواندیم و آن‌ها که اندیشه در دست داشتند کاسه و کوزه می‌ساختند. من را به روستا می‌بردند برادرانم. برادرانم آن‌ها بودند که اندیشه در سر داشتند. یکی‌شان معمار شد و رساله‌اش را از این اندیشه در دست‌ها ساخت و کاسه و کوزه‌هاشان. من در دلم با صنعتگران دوست بودم. نگاهشان می‌کردم که مهریان بودند و بی‌ادعا. می‌نشستند. ساکت. تنها دست‌ها حرکت می‌کرد و باقی همه تمرکز بود. پایشان چیزی را می‌چرخانید و گل شکل می‌گرفت. حتی هیچ وقت ادعای خدایی نکردند. اینان که گل به پیاله می‌زدند.

فکر می کنم بعدا همه را در پی آن سبزِ آبی گشتم.  و پیدا نکردم. نمی‌دانم آن رنگ را از چه ترکیبی ساخته بودند. از کدام طبیعتی گرفته بودند. چه را با چه آمیخته بودند.

فکر می‌کنم که قوری من  روح ایرانی دارد. همان‌طور که قوری‌های فلزی و سنگین که این‌جا با آن آشنا شدم روح آسیای دور. چینی و ژاپنی و. این روح ایرانی لطافتی داشته است. خطوط‌‌ش نرم است. نمی‌شکند. قوری را گذاشته‌ام در طاقچه‌ای که ندارم.
سیب‌ها را سه دانه خریدم. گذاشتم کنار قوری. 

یاشار کمال


رادیو گفت
الیا کازان گفته: یاشار کمال نقالی بود در قد و قامت هومر.
گفت که یاشار کمال شهرهای آدم‌خوار را خوش نداشت. از استامبول نرفت و کنار دریا و روبه آسیا خانه کرد. استامبول را شهر چنارها می‌دانست و همچون که بوداپست را شهر زیزفون‌ها و  استانبولی به یاد داشت که عقاب داشت و گرگ.  و همه می‌دانند  و می‌دانست که شهر از چنارهایش خالی می‌شود.  استامبول او اندکی بیش از یک میلیون جمعیت داشت.
ادبیات غرب می‌خواند و استاندال و سرخ و سیاهش را زمین نمی‌گذاشت  و فاکنر را. اما می‌گفت استادش چارلی چاپلین است.  و دون کبشوت. فرانسه را دوست داشت و به پاریس که می‌‌آمد به کلیسای نوتردام می‌رفت و شمع روشن می‌کرد. می‌گفت آرارات است.
او جان را به زبان ترکی باز گردانده بود وقتی اتاترک و آتاترکیان آن را از عربی و فارسی و کردی پاک کرده بودند و چیزی بی‌جان به جا گذاشته بودند. او زیان محاوره ترکی، زبان کوچه  آورده بود.

داعش حافظ می‌خواند


داعش حافظ می‌خواند:
عالمی دیگر بباید ساخت
وز نو آدمی

۱۱ اسفند ۱۳۹۳

ییامبر بدبختی و بدشگونی


آقای الف گفت. واژه‌ای به کار برد تا خود را روایت کند. حال خود را.  و من نمی‌دانم واژه را چه معنی کنم. گفت من از تو پریآس‌ترم. یا گفت من از تو ناامیدترم.

پرده‌ای آفتاب افتاده است بر فرش. تلویزیون گفت که تا تعطیلات آینده منتظر خورشید نباشید. طبیعت خوب است برای این‌که نقشه‌های بشر را نقش بر آب می‌کند. امیدوارم که در نهایت طبیعت بشر را شکست بدهد.  و این‌دفعه هیچ‌ نوحی نباشد.

اولین شوی هانا آرنت نوشته: نوح خسته شده بود از این‌‌که نقش پیامبر بدبختی و بدشگونی را ایفا کند. که بدخبر باشد و خبر فاجعه بدهد.  فاجعه‌هایی که روی نمی‌داد و هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گرفت. یک روز، گونی پوشید و خاکستر بر سر ریخت. این  تنها  بر کسی که عزیزی، فرزندی یا زنش را از دست داده بود، روا بود. پوشیده جامه حقیقت، بازی‌گر درد، تصمیم گرفت از کنجکاوی و فضولی  و خرافات جماعت به نفع قصد خود استفاده برد. به دورش جمع شدند و از او پرسیدند چه کسی مرده است. نوح گفت که خیلی‌ها مرده‌اند و مرده‌ها ایشانند. خود ایشانند.  و وقتی پرسیدند که این فاجعه چه‌وقت رخ داده، نوح گفت: فردا.  نوح که متوجه و ناراحت‌شان دید، به بلندی خود برخاست و حرف زد: پس‌فردا، سیل چیزی خواهد بود که بوده است.  ووقتی سیل بوده شد، هر چه که هست هرگز نبوده خواهد شد. وقتی سیل همه‌چیز را که هست با خود برد، هر چه را می‌توانست باشد، برای به یاد آوردن خیلی دیر خواهد بود، چون دیگر احدی نخواهد بود.  آن‌وقت تفاوتی میان مردگان و گریه‌کنان نخواهد بود. اگر به سوی شما آمده‌ام برای این است که زمان را معکوس کنیم. برای این است که امروز بر مردگان فردا بگرییم. پس‌فردا دیر است.  این را گفت و به خانه‌اش رفت. گونی را از تن بیرون آورد و خاکستر را از صورت شست و به کارگاه‌اش رفت. عصر نجاری در خانه‌اش را کوبید و گفت: بگذار کمکت کنم تا  کشتی بسازیم تا این‌ها دروغ درآید. بعد شیروانی‌سازی به آن‌ها پیوست و گفت: باران بر کوهستان می‌بارد. بگذارید کمک‌تان کنم تا این‌ها دروغ درآید. 

جاه وجلال سلسله هان




 ما رفتیم موزه. سین تعطیل بود. تعطیلات زمستانی. سین گفت برویم دیدن سلسله هان. جاه و جلال ساسله هان. گفتم باشد. موزه نزدیک سفارت  و کنسولای ایران است. معمولا هر چند یک بار آدم یعنی ما سر از آن محله در می‌آوریم. می رویم رآی می‌دهیم و بعد رآی‌مان گم می‌شود.غیر از سفارت موزه‌ها هم آن‌جا هستند و چیزهای دیگری هم. محله هم مثل سلسله هان زمانی جاه و جلالی داشته برای خودش. مدرسه نظام ناپلئون هم آن‌جاست و دکانی تمثال یناپارت می‌فروشد.
به صف و در صف ایستادیم. موزه در یکی از اضلاع میدان واقع شده و یکی سوار بر اسب در میانه میدان. سوار بر اسب جاه و جلال. جانب راست‌مان شکوه سلسله هان بود و جانب چپ‌مان، جانب چپ‌مان گداهای شراب‌خوار و خیابان‌خواب و پر شپش. درست در مرز پیاده‌رو و میدان، به روی دریچه‌های مترو که بوی گند و گرمای مترو را به بیرون صادر می‌کند نشسته بودند و لمیده بودند و به خواب رفته بودند.

وارد که شدیم سین گفت: مامان هان خان خوانده می‌شود. سین چینی می‌خواند و می‌داند که چینی چگونه تلفظ می‌کند.  و بعد ه را تلفظ کرد. ه چینی خ‌ای‌ست از بینی بیرون می‌آید و نه از گلو.
من هم گفتم: این همان خان ماست. خانم هم مؤنث خان است. سین گفت: خانه هم از همان می‌آید؟ گفتم این را دیگر نمی‌دانم. به سین گفتم من تحقیق نکرده‌ام اما می‌گویند خان ترکی‌ست و با مغولان آمده است و چیزهایی چنین. بعضی هم گفته‌اند واژه‌ای سانسکریت است.  اما خان ما همین هان است. سلسله هان دویست سال قبل از مسیح طلوع‌اش بوده و دویست سال بعد غروب‌اش. هم‌زمان با  رومی‌ها.

موزه  شروع شد. زمین‌داری و کشاورزی. نقش اسب. راه‌های بزرگ.  راه ابریشم که مرکز چین را تا قرن پانزدهم میلادی به کرانه‌های دریای مدیترانه می‌رساند و از کویر و کوه و بیابان‌های آسیا عبور می‌کند. بعد معماری. خط و خطاطی. ابداع کاغذ و ترویج و گسترش افکار و آراء کنفسیوس.
هنر.   مثل همیشه پیوندش با مرگ. به سین می‌گویم بدون مرگ هنری وجود نمی‌داشت. ساز و رقص. پیکره‌های رقاص و مطرب. از چوب و از گل.  و بعد چند پیکره چوبین دو رقاص. آستین‌فشان. به سین می‌گویم این هم لابد سوغات هان‌هاست برای مولوی و ما. آستین‌فشانی.