۵ اسفند ۱۳۹۳

گفتم


به آقای ر گفتم: هیچ‌کس، هیچ ملتی، هیچ زبانی چنین گنجینه‌ای ندارد. بعد آغاز کردم به نام‌بردن: رودکی، فردوسی، خیام، عطار، نظامی، جامی، سعدی، حافظ، مولوی، عراقی و باباطاهر که به  تنهایی و در  تنهایی با چند تا دوبیتی شاعر شاعرهاست. باباطاهر در جان شاعر است. در وجود شاعر است. و البته از خیلی‌ها نام نبردم. آقای ر خواست بگوید این‌طور نیست و دید که هست.

گفتم دیگر چه باید بکنیم؟ کاری دیگر نمانده است.  چه نیازی به برق و انرژی و این ها داریم. اصلا چرا باید اتاق وحجره روشن کنیم. مولوی هم الکتریسیته نداشت. این را قبلا هم گفته بودم. یک روز که برق بعد از طوفان رفته بود و آن روز من برای اولین بار دانسته بودم که مولوی بدون الکتریسیته آن ابیات را گفته. اصلا این همه روشنایی در قرونی که می‌گویند ظلمات بود.

یه آقای ر گفتم باید هر یک از ما این کتوب را بردارد و راه بیافتد و برود. ایران را ترک کند. برود در جهان. برود به جهان اگر هم خواست از جهان برود. 

هیچ نظری موجود نیست: