۵ اسفند ۱۳۹۳

زن پیر بود


آقاهه، ریلکه گفته بود وقتی بنویس که اگر ننوشتی بمیری. مرا دیگر چیزی نمی‌کشد. خودم خواهم مرد یک روز. نه نوشتن، نه ننوشتن.

زن پیر بود، نه بسیار. پیش از من در صف بود. من یک بسته دستمال توالت در دست داشتم و دو بسته قهوه ارگانیک و یک بسته پنبه تجارت عادلانه  و یک بسته صابون مارسی. صابون حلب نداشت. هنوز هم صابون حلب می‌خرم با این‌که بوی خون می‌دهد. چند وقت پیش تلویزیون گفت که عده‌ای با هنوز ساختن صابون حلب مقاومت می‌کنند. من هم مقاومت می‌کنم. از شرق و از غرب و از جنوبم در محاصره‌ام. دلم به شمال خوش است. به نسیم‌اش.

زن پیرموهای سپید داشت و صورت کبود و لب‌های سیاه از شراب. جامه‌اش سراپا مشکی بود. زن پیر هیچ‌کس را نداشت. زن پیر با گربه‌اش زندگی می‌کرد. بیش‌تر از نیمی از خریدش طعام گربه بود.  یک به یک و آرام آرام پاکت‌ها و بسته ها را در چرخ می‌گذاشت. پسر پشت صندوق مهربان  بود و من صبور. چقدر طول کشید؟ خیلی. زن پیر خیالش راحت بود. اندکی پول داشت و گربه‌ای. از کجا می‌دانم اندکی پول داشت؟ چون وقتی خواست چک بدهد پسر پشت صندوق گفت- واژه‌ای را به کار برد که یعنی، می‌خواهی چکت بعدا برداشت شود؟ زن گفت نه. آنقدری پول داشت که روزی گربه برسد و شراب خودش. یک روز گربه خواهد مرد کمی زودتر از زن پیر. حالا، باقی مانده را هیج عجله‌ای نیست. بسته ها را چند بار در چرخ جابه جا کرد. جا باز کرد. بسته ای را کنار بسته‌ای دیگر گذاشت. فضاهای خالی و سوراخ‌ها را پر کرد. سعی کردم خودم را جای گربه زن پیر بگذارم. نشد. سعی کردم جلوی در منتظر بمانم. لمیده به یک جانب. نشد. سعی کردم از صدای اتومبیل زن پیر از جا بلند شوم و از خودم صدای گربه درآورم. نشد.
نوگا صدای اتومبیل اقای ر را می‌شناخت. من نمی‌شناختم.

بله زن پیر اتومبیل داشت. همه این‌ها را که جا کرده بود، دو قدم آن طرف‌تر از چرخ بیرون می‌آورد و لابد در صندوق عقب می‌چید.  و لابد در قدم آن طرف‌تر جلوی پای گربه توقف می‌کرد و با گربه دو تایی همه را از عقب صندوق اتومبیل بیرون می‌آوردند و در گنجه‌ها می‌چیدند. آرام آرام و یک به یک. 

هیچ نظری موجود نیست: