۸ اسفند ۱۳۹۳

قنات‌ها


سین گفت که روز را می‌شمارد تا بهار بشود و برود اسپانیا. سفرش را بر سفره نقش کرد و شهرها را شمرد. گوش نمی‌دادم. نگاهش می‌کردم. گفت قرار است از قنات‌ها «دیدن» کنند. گفت قنات‌ها با عرب‌ها آمدند. گفتم و عرب‌ها قنات‌ها را از ایرانی‌ها آموختند. گفت می‌دانم. می‌دانست. با هم رفته بودیم موزه آب در یزد. اما نگفتم که قنات‌ها در ایران دارند خشک می‌شوند. نمی‌گویم.  


ز روی هوا ابر شد ناپدید
به ایران کسی برف و باران ندید

فردوسی

هیچ نظری موجود نیست: