۵ اسفند ۱۳۹۳

زمین جاذبه‌اش را از دست داده


به سین گفتم اگر مرا به خود نخوانی، می‌روم.  چیزی مرا نگاه نمی‌دارد. زمین جاذبه‌اش را از دست داده. دیگر مرا دوست ندارد. یا من دیگر دوستش ندارم. فرقی نمی‌کند.

عموی آقای ر مرد. یکی از عموهایش. لبنانی‌ای که رنگ لبنان ندیده بود و عربی نمی‌دانست. میشل نام داشت. خوش‌صورت بود و گرم‌صورت. با معشوقه‌اش زندگی می‌کرد. معشوقه عبارتی‌ست که خانواده به زن داده بودند و در این نشانه‌هاست. از زنش که فرانسوی بود و فرانسواز نام داشت جدا شده بود. یا زنش از او جدا شده بود. دو پسر داشت که یکی‌شان نامش را تغییر داده بود. نام نصر را که در مسیر تاریخ از لبنان به افریقا و فرانسه ناصر شده بود. از نفرت پدر یا از فکر این‌که نام مانع ترقی‌اش می‌شود. در بانک جهانی کار می‌کرد. پدر، عمو، وکیل بود و در خانه‌ای بزرگ در جنوب زندگی می‌کرد. پدر آقای ر هم همین روزها، یا ماه‌ها خواهد مرد.  و بعد عموی دیگری و نویت عمه‌ها هم خواهد رسید.  و بعد تمام می‌شود داستان مردی ارتودوکس و زنی مارونی که از لبنان راه‌های رویایی را گشودند و مثل خیلی از لبنانی‌ها از آن سوی جهان سر در آوردند. ثروت اندوختند. بچه‌هایشان را در سرزمین ویکتور هوگو به دنیا آوردند. تصمیم گرفتند که بچه‌ها باید یکی مهندس و یکی دکتر و یکی وکیل شود و یکی دانشمند.  بچه‌ها دکتر و مهندس و وکیل و دانشمند شدند و درخت‌های زیتون را فروختند. ما گفتیم قران به آن درخت‌ها و زیتون‌هاشان سوگند خورده. لبنان را فروختند. روحشان را فروختند.
عموی آقای ر خواسته بود که بسوزانندش. در این هم نشانه‌ای‌ست. از خاک نیامده بود که به خاک بازگردد. 

۳ نظر:

Sepid گفت...

می‌شود هم از خاک برآمد و بر باد شد...

افرا گفت...

خیلی وقت بود منتظر مونده بودم که باز بنویسی. چه خوب که بعد مدتی اومدم و دیدم اینجا پر شده از گفتن های تازه.

نیشابور گفت...

ممنون از لطف شما