۸ اسفند ۱۳۹۳

تشریح آخرین موش


سین تلفن زده و تعریف می‌کند. هفته بدی بوده. نامنظم. امتحان زبان چینی پیچیده بوده و نمره ریاضی خوب شده و ورزش به دلیل هوا و جو لغو. می‌گوید که موشی را تشریح کرده. معلم گفته بخت با شماست که آخرین موش را تشریح می‌کنید.
 قطع‌نامه آمده که تشریح موش ممنوع است. می‌پرسم چرا می‌گوید گفته‌اند به انسان شبیه است، از قورباغه استفاده کنید. معلم گفته چون موش در یخ‌دان بوده حالا تشریح‌اش می‌کنیم، حیف است. ادامه می‌دهد لابد چند وقت دیگر قورباغه هم ممنوع می‌شود. معلم‌شان گفته است آن‌وقت بچه‌ها نمی‌توانند بدانند آیا  برای این‌کار ساخته شده‌اند یا نه. کالبد شکافی و باقی. 
می‌گویم چه دنیایی. از یک سو آدم‌ها را می‌کشد. دسته دسته و هزارهزار و از یک طرف تشریح موش را چون به آدم نزدیک است ممنوع می‌کند. از سین می‌پرسم شما گم نمی‌شوید در این دنیا؟

خشکی تر شده است



چنان باران باریده است که مرغانِ آبی زمین را تشخیص نمی‌دهند. دیروز که به خانه باز می‌گشتم در پیاده رو راه افتاده بودند. خشکی تر شده است.  و قایق‌ها در گودال‌ها و آب‌کندهای جاده لنگر انداخته‌اند. 
این‌جا نشسته‌ام و از پنجره به ساحل نگاه می‌کنم. 

قنات‌ها


سین گفت که روز را می‌شمارد تا بهار بشود و برود اسپانیا. سفرش را بر سفره نقش کرد و شهرها را شمرد. گوش نمی‌دادم. نگاهش می‌کردم. گفت قرار است از قنات‌ها «دیدن» کنند. گفت قنات‌ها با عرب‌ها آمدند. گفتم و عرب‌ها قنات‌ها را از ایرانی‌ها آموختند. گفت می‌دانم. می‌دانست. با هم رفته بودیم موزه آب در یزد. اما نگفتم که قنات‌ها در ایران دارند خشک می‌شوند. نمی‌گویم.  


ز روی هوا ابر شد ناپدید
به ایران کسی برف و باران ندید

فردوسی

دزدی قطار


آفتاب است. همه تقریبا گفته اند که از زمستان سیرشده‌اند. همه. هم‌جوارم، آقای الف و سین. دیروز رقتم پاریس. قطار وارد تونلی شد و تاریکی بیش از چهار دقیقه طول کشید. فکر کردم قطار را دزدیده‌اند.
قبلا از تونل خبری نبود. قطار را دزدیده‌اند و دارند می‌برندش به مقصدی دیگر. بعد قطار از تاریکی در آمد و روز شد. و من دیگر جویای این نشدم که قطار دزدیده شده بود یا نه. سر ساعت به مقصد رسیدیم. گاهی وسط راه، و گاهی هم اول راه و آخر راه راننده که نامش در زبان اینان از راه می‌آید، آرام می‌راند و گاهی سریع. قطار یک ساعت مشخص حرکت می‌کند و یک ساعت مشخص هم می‌رسد و من هیچ‌وقت ندانسته‌ام راننده این سرعت و آهستگی را چگونه مدیریت می‌کند. مثلا می‌گوید از این درخت تا آن درخت یا از این بیشه تا آن بیشه با سرعت پنجاه و باقی را با سرعت صد کیلومتر در ساعت می‌رانم. نمی‌دانم.

رادیو گفت دلوز می‌گوید که اسپینوزا گفته است ظالم  «پَسیون» غمگین را دوست دارد. passion واژه نازنینی‌ست. مصیبت عیسی را پسیون مسیح می‌گویند. لسان عرب پسیون را هَوَی می‌داند.  و معناهای دوست داشتن و خواستن و میل کردن را بر دوشش گذاشته است.  و از آن استهوی را که عشق شدید است استخراج کرده. بعد هواء هست که همان هواست و اتمسفر.  و تهویه هم همان تهویه. هاویه کائوست و هرج و مرج و هِوایه با دو نقطه بر ه آخر، خوشی و سرگرمی‌ست. دهخدا تنها همان اتمسفر را بس دانسته است و اشاره به بالا و احیانا آسمان.
پسیون یعنی چیزی که شما را به سوی خود می‌کشد. حالا بعد از همه این‌ها و حرف‌ و حروف، اسپینوزا گفته که ظالم پسیون غمگین را دوست دارد. یعنی ظالم دوست دارد که مردم شوق و ذوق غم داشته باشند.

برای آقای الف چای خریده بودم. چای ارگانیک سیاه. آقای الف چای دم می‌کند اما چایش کدورت دارد. منتهی خودش فکر می‌کند که تقصیر چای است.  می‌گویم خانه من چای صاف است و قرمز و خوش. باور نمی‌کند که ازآب خانه و محله‌شان باشد. می‌گویم چای خوب حساس است. و برایش تعریف می‌کنم که من چهار گونه آب را امتحان کرده‌ام و آب شیر را هم و از همه بهتر آب وول‌ویگ است وبعد  آب کم املاح چشمه.

یکی می‌پرسد: داعشیان چه پیامی می‌خواسته‌اند بفرستند. رنگ نارنجی و قفس چه اشاره‌ای‌ست؟ رادیو می‌گوید گوان‌تانامو. که داعشیان با خشونت هر چه بیش‌تر اشاره به خشونت می‌کنند.
امروز صبح متفکری می‌گفت که وقتی در دهه هشتاد چپ‌های افراطی را دست‌گیر کردند - در فرانسه رفتار نهادها همه در مقابل آن‌ها رفتاری انتقام‌گیرانه بود. زندانشان هم زندانی شکنجه‌گرانه بود.

یکی در نبرد سنجار آن‌جا بوده. کردهای ترکیه را می‌گوید که کنار کردهای عراق می‌جنگند. سلاح‌هاشان را با هم تقسیم می‌کنند. سلاح‌ کردهای عراق پیش‌رفته و سلاح کردهای ترکیه ساده است. از یک امریکایی می‌گوید که کنار کردها می‌جنگد. راه گم کرده؟ نه، میان این مارکسیست‌ها چه می‌کند؟ امریکایی از جمهوری‌خواهان است و هوادار کاپیتال. نه او آن‌ها را کاپیتالیست کرده و نه آن‌ها او را مارکسیست اما عجالتا کنار هم می‌جنگند.
رادیو می‌گوید در آینده تبدیل خواهد شد به جنگ مرسونرها. یکی می‌گوید در اسلام ما جنگ مقدس نداشتیم. این اصطلاح را غربی‌ها از اصطلاح‌دان خودشان بیرون آوردند. از جنگ‌های صلیبی. هر کس با زبان دیگری دارد حرف می‌زند.
اسلام شده است فیل مولوی و در تاریکی هر کس دست‌اش به عضوی از فیل می‌خورد. مجرد از فیل‌گی.
یکی دیگر  از دانشگاه الازهر که فاطمیان تاسیس کرده اند می‌گوید، پس شیعیان.

قطار بازگشت در شب است و در سیاهی. مردی در قطار تنها دو انگشت دارد. نشسته است و پورتابل- کامپیوتر همراه‌اش را روبه‌رویش گذاشته و با یک انگشت دست راست و یک انگشت دست چپ بر کلاویه می کوبد.

بنیادگرا


بنیادگرایان می‌خواهند تاریخ اسلام را پاک کنند. هر چه از اسلام باقی مانده. هر چه اسلام زندگی کرده. عمر اسلام را. آن را به نوزادی‌اش ببرند. تازه به دنیا آمده. که نوزاد بماند. پاک. 


بنیادگرا تنهاست. با خدا تنهاست. روبه رویش خداست. تنها او می‌بیند. میان او و خدا هیچ نیست. هیچ بشری نیست. نباید باشد. میان او و خدا باید تمیز، باید پاک باشد. 

پیامبر و دیوانه


رادیو گفت در زبان عبری واژه پیامبر واژه دیوانه هم هست.

۵ اسفند ۱۳۹۳

کشور ممکن‌ها


ایران کشور ممکن‌هاست. اما هر ممکنی. ایران خاتمی‌ممکن و احمدی‌نژاد‌ممکن است. هر دو با هم. در حتی یک دهه. یک نسل. پشت سرهم. ایران کشور معجزه‌ممکن است. 

زن پیر بود


آقاهه، ریلکه گفته بود وقتی بنویس که اگر ننوشتی بمیری. مرا دیگر چیزی نمی‌کشد. خودم خواهم مرد یک روز. نه نوشتن، نه ننوشتن.

زن پیر بود، نه بسیار. پیش از من در صف بود. من یک بسته دستمال توالت در دست داشتم و دو بسته قهوه ارگانیک و یک بسته پنبه تجارت عادلانه  و یک بسته صابون مارسی. صابون حلب نداشت. هنوز هم صابون حلب می‌خرم با این‌که بوی خون می‌دهد. چند وقت پیش تلویزیون گفت که عده‌ای با هنوز ساختن صابون حلب مقاومت می‌کنند. من هم مقاومت می‌کنم. از شرق و از غرب و از جنوبم در محاصره‌ام. دلم به شمال خوش است. به نسیم‌اش.

زن پیرموهای سپید داشت و صورت کبود و لب‌های سیاه از شراب. جامه‌اش سراپا مشکی بود. زن پیر هیچ‌کس را نداشت. زن پیر با گربه‌اش زندگی می‌کرد. بیش‌تر از نیمی از خریدش طعام گربه بود.  یک به یک و آرام آرام پاکت‌ها و بسته ها را در چرخ می‌گذاشت. پسر پشت صندوق مهربان  بود و من صبور. چقدر طول کشید؟ خیلی. زن پیر خیالش راحت بود. اندکی پول داشت و گربه‌ای. از کجا می‌دانم اندکی پول داشت؟ چون وقتی خواست چک بدهد پسر پشت صندوق گفت- واژه‌ای را به کار برد که یعنی، می‌خواهی چکت بعدا برداشت شود؟ زن گفت نه. آنقدری پول داشت که روزی گربه برسد و شراب خودش. یک روز گربه خواهد مرد کمی زودتر از زن پیر. حالا، باقی مانده را هیج عجله‌ای نیست. بسته ها را چند بار در چرخ جابه جا کرد. جا باز کرد. بسته ای را کنار بسته‌ای دیگر گذاشت. فضاهای خالی و سوراخ‌ها را پر کرد. سعی کردم خودم را جای گربه زن پیر بگذارم. نشد. سعی کردم جلوی در منتظر بمانم. لمیده به یک جانب. نشد. سعی کردم از صدای اتومبیل زن پیر از جا بلند شوم و از خودم صدای گربه درآورم. نشد.
نوگا صدای اتومبیل اقای ر را می‌شناخت. من نمی‌شناختم.

بله زن پیر اتومبیل داشت. همه این‌ها را که جا کرده بود، دو قدم آن طرف‌تر از چرخ بیرون می‌آورد و لابد در صندوق عقب می‌چید.  و لابد در قدم آن طرف‌تر جلوی پای گربه توقف می‌کرد و با گربه دو تایی همه را از عقب صندوق اتومبیل بیرون می‌آوردند و در گنجه‌ها می‌چیدند. آرام آرام و یک به یک. 

گفتم


به آقای ر گفتم: هیچ‌کس، هیچ ملتی، هیچ زبانی چنین گنجینه‌ای ندارد. بعد آغاز کردم به نام‌بردن: رودکی، فردوسی، خیام، عطار، نظامی، جامی، سعدی، حافظ، مولوی، عراقی و باباطاهر که به  تنهایی و در  تنهایی با چند تا دوبیتی شاعر شاعرهاست. باباطاهر در جان شاعر است. در وجود شاعر است. و البته از خیلی‌ها نام نبردم. آقای ر خواست بگوید این‌طور نیست و دید که هست.

گفتم دیگر چه باید بکنیم؟ کاری دیگر نمانده است.  چه نیازی به برق و انرژی و این ها داریم. اصلا چرا باید اتاق وحجره روشن کنیم. مولوی هم الکتریسیته نداشت. این را قبلا هم گفته بودم. یک روز که برق بعد از طوفان رفته بود و آن روز من برای اولین بار دانسته بودم که مولوی بدون الکتریسیته آن ابیات را گفته. اصلا این همه روشنایی در قرونی که می‌گویند ظلمات بود.

یه آقای ر گفتم باید هر یک از ما این کتوب را بردارد و راه بیافتد و برود. ایران را ترک کند. برود در جهان. برود به جهان اگر هم خواست از جهان برود. 

زمین جاذبه‌اش را از دست داده


به سین گفتم اگر مرا به خود نخوانی، می‌روم.  چیزی مرا نگاه نمی‌دارد. زمین جاذبه‌اش را از دست داده. دیگر مرا دوست ندارد. یا من دیگر دوستش ندارم. فرقی نمی‌کند.

عموی آقای ر مرد. یکی از عموهایش. لبنانی‌ای که رنگ لبنان ندیده بود و عربی نمی‌دانست. میشل نام داشت. خوش‌صورت بود و گرم‌صورت. با معشوقه‌اش زندگی می‌کرد. معشوقه عبارتی‌ست که خانواده به زن داده بودند و در این نشانه‌هاست. از زنش که فرانسوی بود و فرانسواز نام داشت جدا شده بود. یا زنش از او جدا شده بود. دو پسر داشت که یکی‌شان نامش را تغییر داده بود. نام نصر را که در مسیر تاریخ از لبنان به افریقا و فرانسه ناصر شده بود. از نفرت پدر یا از فکر این‌که نام مانع ترقی‌اش می‌شود. در بانک جهانی کار می‌کرد. پدر، عمو، وکیل بود و در خانه‌ای بزرگ در جنوب زندگی می‌کرد. پدر آقای ر هم همین روزها، یا ماه‌ها خواهد مرد.  و بعد عموی دیگری و نویت عمه‌ها هم خواهد رسید.  و بعد تمام می‌شود داستان مردی ارتودوکس و زنی مارونی که از لبنان راه‌های رویایی را گشودند و مثل خیلی از لبنانی‌ها از آن سوی جهان سر در آوردند. ثروت اندوختند. بچه‌هایشان را در سرزمین ویکتور هوگو به دنیا آوردند. تصمیم گرفتند که بچه‌ها باید یکی مهندس و یکی دکتر و یکی وکیل شود و یکی دانشمند.  بچه‌ها دکتر و مهندس و وکیل و دانشمند شدند و درخت‌های زیتون را فروختند. ما گفتیم قران به آن درخت‌ها و زیتون‌هاشان سوگند خورده. لبنان را فروختند. روحشان را فروختند.
عموی آقای ر خواسته بود که بسوزانندش. در این هم نشانه‌ای‌ست. از خاک نیامده بود که به خاک بازگردد.