۱۲ مهر ۱۳۹۴

منافع ژئوپولی‌تیک تحت پوشش مذهب عمل می‌کند


مصاحبه‌ای با ژرژ- جورج قرم تاریخ‌شناس و اقتصاددان و حقوق‌دان  و جامعه‌شناس و وزیر سابق اقتصاد لبنان و استاد دانشگاه.
ترجمه سرسری نیشابور

- شما با قرائتی غیرمذهبی از دعوا، با نظریه برخورد تمدن‌ها مخالفت می‌کنید؟
ژرژ قرم: بازگشتی به پولی‌تولوژی کلاسیک است. بررسی وضعیت جنگ است با تحلیلی که در آن چندین عنصر دخالت دارند و نه تنها یک عنصر و آن هم مذهب، قوم و این‌ها.
تز برخورد تمدن‌ها از نظر من همان تقسیم جهان میان قوم سامی و آریایی‌ست که باعث یهودی‌ستیزی وحشت‌ناک و به قتل‌عام جماعت یهودی اروپا منجرشد. این تز منحرف باعث می‌شود که به دلایل دعوا فکر نکنیم. آن‌ها که این تز برخورد تمدن‌ها جلوی دیدشان را گرفته می‌توانند آن‌وقت از جنگ و حمله به عراق و افغانستان و دخالت در لیبی و سوریه و همین چند وقت پیش، یمن حمایت کنند.

- بحث دعوای شیعه و سنی در خاورمیانه پیش کشیده می‌شود. مذهب ناقل این دعوا نیست؟
ژرژ قرم: سیاست شاه ایران با نظام کنونی فرقی نداشت. اما کسی از اختلاف شیعه و سنی حرف نمی‌زد، منافع ژئوپولی‌تیک تحت پوشش مذهب عمل می‌کند. تحقیقی در نیویورکر منتشر شده که نشان می‌دهد ایالات متحده بعد از شکست حمله به عراق، تصمیم گرفت با خلق مضمون مثلث ایران، سوریه، حزب‌الله- معادل محور شرارت، آشوب سنی شیعه راه بیاندازد.
این‌ها خیلی از پیچیدگی واقعیت دور است. منافع ترک‌ها و قطری‌ها و سعودی‌ها و اسراییلی‌ها را دخالت نمی‌دهد. سیاست غرب در سطح داخلی خط سنی- شیعه را دنبال می‌کند و در سطح وسیع‌تر، بینش جهان اسلام ضد جهان غرب. این نگرشی فانتزیستی‌ست: همه دولت‌های کشورهای مسلمان در مدارقدرت‌های غربی قرار دارند غیر از ایران که می‌خواهد روابط‌‌اش را با امریکا عادی کند.

- چرا مسئله مذهبی، فرهنگ و تمدن این‌همه برای توجیه دعوا طرح می‌شود؟
ژرژ قرم: خاورمیانه مهم‌ترین چهارراه ژئوپولی‌تیک جهان است. مهم‌ترین ذخیره انرژی در خاورمیانه است. هم‌چنین زادگاه ادیان توحیدی‌ست. استفاده از نمادهای مذهبی برای پوشش موارد درگیری غیرمذهبی و سیاسی خالص و نظامی، اقتصادی و امیال دیگر قدرت‌های تسلط‌طلب آسان است. ایرانی‌ها و ترک‌ها ساختار امپراطوری چند صد ساله را به ارث بردند و عرب‌ها را دو استعمار فرانسه و انگلیس بالکانیزه کردند.
در زمان ناسیونالیسم اعراب و ناصر، منطقه صحنه فضاهایی انقلابی بود که منافع غربی‌ها را در خطر قرار می‌داد. از سازمان اخوان‌المسلمین ابزاری برای مخالفت با پاناعربیسم ضد امپریالیسم و جهان سومی که با بلوک شرقی مراوده داشت ساختند. از آن بالاتر در زمان جنگ سرد سیاست رسمی امریکا مذهب را اسباب دسیسه کرد.
برژینسکی مشاور جیمی کارتر تصمیم گرفت سازمان‌دهی مذهبی ضد شوروی راه بیاندازد. جنگ افغانستان در سال ۱۹۷۹ را امریکا با تکیه بر عربستان سعودی و با سرمایه‌گذاری مالی راه انداخت. هزاران عرب را تعلیم داد که بروند و در افغانستان بجنگند. القاعده آن‌جا زاده شد. آن‌ها بعدا به بوسنی رفتند و بعد به چچن  و فیلیپین و حالا تا چین هم رسیده‌اند.اسباب‌چینی‌شان داعش را به‌وجود آورد.

- شما از توسل به مذهب حرف می‌زنید تا بازگشت مذهب؟
ژرژ قرم: در طول تاریخ هیچ‌وقت مذهب ترک نشد. از بازگشت مذهب گفتن نوعی خود‌مرکز‌بینی اروپایی به حد اعلا رسیده است. بله، اروپای کوچک مسیحیت‌زدایی شد. اما باقی دنیا رابطه پر اهمیت‌اش را با مذهب حفظ کرد. خود ایالات متحده امریکا به دست مستعمره‌های پوریتن‌- تطهیری‌های بریتانیایی بنا شد. فیلسوف آلمانی لئواستروس  از خود می‌پرسید: آیا بهتر نیست دوباره به قانون‌گذاری مذهبی بازگردیم؟ بعد از بدبختی‌هایی که بانی‌اش را لائیسیته و انقلاب فرانسه می‌دانست، از نظر او دو جنگ جهانی  را آن‌ها برانگیخته بودند.
محکوم کردن انقلاب فرانسه و فلسفه عصر روشنایی و تمام بدبختی‌ها را به گردن او گذاشتن تزی کاملا اغراق‌آمیز است. برای من صورت اولیه جنگ مرگ‌بار و گولاگ و نازیسم در جنگ ادیان نهفته است.

- تنگ‌نظری جزم‌ها آیا امروز علت بحران مذهبی‌ست؟
ژرژ قرم: نباید در دام جریان تروریستی کنونی افتاد. آن‌ها مدعی سه فقه سیاسی مسلمان هستند: ابن تیمیه ۱۲۶۳-۱۳۲۸که به دست سلطان در حصر شد، محکوم به افراطی‌گری مذهبی، ابوالاعلی مودودی ۱۹۰۳- ۱۹۷۹ که باعث جدایی خونین مسلمانان هندی شد، با خلق کشور پاک‌ها، پاکستان. سید قطب ۱۹۰۶- ۱۹۶۶ که تمام نظام‌های سیاسی عرب را کافر می‌دانست چون از  اصل ولایت مطلقه خدا  بر انسان‌ها پیروی نمی‌کردند. اما فقه مسلمان که عمری بیش از سیزده قرن دارد از این سه فراتر است و فقه «لیبرال» زیاد هست. فکر می‌کنم که امروز به خاطر دست‌کاری دین نوعی بحران ادیان توحیدی به وجود آمده است. در اسلام باور وهابیت از سوی اغلب فقهای مسلمان محکوم شده. در اصل این دکترین در قرن هجدهم از وصلت میان عبدالوهاب و فامیل سعود که جاه‌طلبی سیاسی خیلی بزرگی داشت صورت گرفت.  و وقتی در نیمه دوم قرن بیستم عربستان سعودی به قدرت نفتی و مالی مهمی تبدیل شد، وهابیت صادر شد.

- چگونه در این دعوا حافظه و گذشته ابزار مورد استفاده می‌شود؟
ژرژ قرم: مسلمان‌های وفادار به میانه‌داری به گوشه و حاشیه می‌روند. امروز رسانه‌ها و محقق‌ها دیگر جامعه‌شناسی جوامع عرب را دنبال نمی کنند، تنها به شبکه‌های اسلام‌گرا می‌پردازند. اسلام آن‌ها مجرد است. نوعی مگا- هویت که هیچ معنایی ندارد. اما این ایدئولوژی دعوای تمدن‌ها را پنهان می‌کند. این تنش در مورد یهودیت هم هست. بسیاری از شهروندان اروپایی و امریکایی یهودی موافق سیاست اسراییل نیستند. گروهایی یهودی حتی مشروعیت اسراییل را به رسمیت نمی‌شناسند. آن‌ها هم در رسانه‌ها و تحقیق‌های آکادمیک به حاشیه رانده شده‌اند. دست‌کاری حافظه و گذشته، عبور ملت‌های اروپایی از یونانی- رومی به یهودی- مسیحی‌ هم هست.  این کودتای فرهنگی خیلی معنی ندارد چون مسیحیت علیه یهودیت ساخته شد. این عملیات سعی در ترمیم تروماتیسم هولوکوست دارد.

- در حالی که قرن بیستم برای مدتی پیروزی بینشی لائیک در نظم بین‌المللی را به خود دید این بازگشت مذهب چیست؟
ژرژ قرم: تا ۱۹۷۰ زیست بین‌المللی لائیک بود. کشورهای نامتحد گفتمان‌شان  بر اساس ارتباط‌‌شان با دو قدرت بزرگ بود. مشغولیت‌ها، توسعه اقتصادی بود و اجتماعی و علم و تکنولوژی. همه چیز با پایان جنگ سرد عوض شد. گسترش مارکسیسم نزد گروه‌های جوان عرب در سال‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ خیلی قابل ملاحظه بود. آن قدر که محافل ارتش و سیاسی غربی را نگران کرد. با اسلامی‌کردن جوامع مسلمان، دکترین برژینسکی می‌خواست که مشغولیت‌ها اقتصادی و اجتماعی نباشد، فقهی باشد.

- چرا لایسیته در جامعه عرب و مسلمان شکست خورد؟
ژرژ قرم: من چنین قضاوتی ندارم. بخش‌های وسیعی لائیک وجود دارند.  در ترکیه و تونس. سوریه و عراق هم تا اندازه‌ای لائیک بودند. مثل مصر سال‌های ۱۹۴۰-۱۹۵۰. عقب‌نشینی مطلق روی نداده. خوش‌بختانه هنوز هزاران مسلمان عرب پیدا می‌شود که رفتاری مسلمان‌متظاهرانه نداشته باشد. اما شکست کامل صنعتی‌سازی همراه با ازدیاد جمعیت، فرد به دنبال شغل را به مسجد می‌کشاند. تمام او. ان. ژ.های اسلامی با پول‌های شاه‌نشین‌ها و امیرنشین‌های خلیج شکوفا شدند. آن‌ها کمک‌‌های اجتماعی را در مقابل شیوه زندگی مذهبی ارائه کردند.

- رسانه‌های روشن‌فکرانه غربی آیا نقشی در این اسلامی‌سازی بازی کردند؟
ژرژ قرم: پولی‌تولوگ‌های اسلامی مشروعیت اسلامی به کسانی مثل سید قطب و این تیمیه دادند، همین‌طور که به بن لادن و «حکومت اسلامی». اینکه پدیده انفجار ۱۱ سپتامبر و شارلی ابدو را با دین توضیح دهند تقویت بحران است. سازمان‌های تروریستی باید سازمان تروریستی ملاحظه شوند. اگر شما دانش آکادمیک را برای توضیح فقهی عمل آن‌ها به کار بگیرید، در میدان آن‌ها بازی کرده‌اید و مشروعیت‌شان را تقویت. آیا برای توضیح عملیات اکسیون دیرکت و باند بادر و گولاک به متون مارکسیستی مراجعه کردند؟ آیا برای جنگ‌های صلیبی و قتل عام سرخ‌پوستان به انجیل روی کردند؟

- فکر می‌کنید که می‌شود از این دور باطل خلاص شد؟
ژرژ قرم: من خیلی خوش‌بین نیستم. وقتی که رسانه‌های امریکایی و اروپایی داعش را حکومت اسلامی می‌نامند، تروریست تکثیر می‌شود. مبارزه با بن لادن که مدت‌ها متحد امریکا بود از او قهرمان بزرگی ساخت. دو کشور اشغال نظامی شد با این که عراق از نظر بن لادن مملکت کفر بود و می‌بایست نابود شود. با مصیبت سوریه این داستان ادامه دارد. تصمیم گرفته شد از اسد هیولا ساخته شود. در حالی که اعلام می‌دارند جبهه‌ا‌لنصره سازمان تروریستی‌است می‌گویند برای سوریه خوب است. در یمن حوثی‌ها را بمب‌باران می‌کنند چون آن‌هارا شاخه‌ای از شیعه معرفی می‌کنند که از سوی ایران حمایت می‌شود. چگونه این ماشین را متوقف کنیم؟ از سال ۲۰۰۱ غرب هیچ حسابی پس نداده است. وقت آن است که دمکرات‌ها بیدار شوند.

۴ مهر ۱۳۹۴

خوردن ارغوان


رادیو گفت برگ ارغوان خوردنی‌ست. فکرش را بکنید شاخه هم‌خون جدا مانده‌ را بخوریم. همین است، ما شعرشان می‌گوییم و می‌کنیم و این‌ها می‌خورندش.

نقش چای


چایی نقش فرج میان دو ستون را بازی می‌کند.

۲۷ شهریور ۱۳۹۴

جویندگان پناه


 یاد آن فیلم ایرانی افتادم، نامش را نمی‌دانم، مردمی در یک کشتی زنگ‌زده بودند و یک پسر بچه هم بود که ماهی می‌گرفت و به آب می‌داد، مردم در کشتی لنگرانداخته یک جایی زندگی می‌کردند. به خودم گفتم از ما به‌تران بیایند چند تا کشتی بخرند  و در اختیار این راه‌نوردان بی‌خانه و آشیانه، این جویندگان پناه بگذارند در همان آب‌ها و بر همان آب‌ها، پیاده نشوند اصلا که به قبای کس‌شان بر بخورد و نجس شود  خدای نکرده، مدرسه و کارگاه و این‌ها هم ردیف کنند و از هر چیز خوب که در این دنیا هست مثل ریاضیات- امروز الن بادیو گفت ریاضیات خیلی مهم است، گفت به اندازه عشق مهم است و پرسید چرا فیلسوفان از ریاضیات جدا شدند، یکی هم بود که به بادیو گفت ریاضیاتی‌ها از فیلسوف جدا شدند و خلاصه- و جبر و هندسه و زبان و شعر و آواز  و طرب و سفال‌گری و قالی‌باقی و بوریا و حصیر و سبد و زنبیل و نقاشی- عکاسی نه، تا این بحران عکس هست نه، سینما هم نه، عجالتا، تاتر و  نوشتن و نفس کشیدن و بوییدن و پختن بیاموزانند. تلسکوپ و میکروسکوب هم بخرند و شب‌ها اختر- کوچه‌اش را بنگرند و روزها دانه‌های دل دوست را.

دل‌شان که گرفت ناخدا بیاید فرمان کشتی را بچرخاند به سوی دورها و بادبان به باد دهد. دور زمین را بزنند و برگردند سر جایشان، به وقت نوروز و روز از نو. تا تکلیف روشن شود. شاید سوریه درست شد و درختان دوباره سبز شدند و خواستند بروند سر خانه و زندگی‌شان. یا نشد.
بچه‌ها بزرگ شوند و هر کدام به دانش و هنر و معرفتی آراسته. از کشتی پیاده شوند و هر کدام مکتبی بنا کنند.

۲۱ شهریور ۱۳۹۴

پی‌نو کی‌یو


بیدار و بلند می‌شوی. صبح است و در حرمت صبحانه می‌نشینی. که اگر نبود شاید بر نمی‌خاستی. ما باید کشیده شویم. اگر کسی  و چیزی ما را به خود نکشد، بر نمی‌شویم. دراز می‌کشیم بی‌حرکت. خدا گفته بود- همه گفته‌های خدا قدیمی‌ست خیلی وقت است دیگر حرفی نزده، از تو حرکت از من برکت. یا از قول او گفته بودند، نه تنها از جانب او حرف می‌زنند از جانب او قول هم می‌دهند، خودش شاید روحش هم خبر نداشته باشد- از تو حرکت از خدا برکت. نه، اول برکت بعد حرکت. اگر برکتی نباشد حرکتی نیست. ما برکت را دیده بلند می‌شویم.

نمی‌دانم برای چه بر می‌خیزیم. می‌دانم که برای زندگی و در زندگی‌ست که بر می‌خیزیم و نه برای بودن در دنیا. صبح عکس‌های دنیا در برابر دیدگانمان رژه می‌روند، در همین صفحه پلاس، مردی و زنی کودک سه سال‌شان را در ماشین لباس‌شویی گذاشتند. بچه مرده و حالا دارند محاکمه‌‌شان می‌کنند. در نپال چند مامور قدرت با زنی خرد درگیر شده است. در مجارستان پلیس‌ها به سوی از بدبختی گریخته‌ها نان پرت می‌کنند. قایقی که ماهیان را به مردن می‌برد. اسبابی در مکه بر سر مردم فرو می‌ریزد. عکس اردوغان و یک اسکناس. کسی ژگواری را کشته و به زندان رفته، بعد از این‌که عکس‌اش را در فیسبوک گذاشته، کودکی در کارتون‌آبادی در موگادیسیو با پایی مجروح به توپی می‌کوبد و کودکی دیگر بر زمین نشسته به دور می‌نگرد. خود را از این دنیا دور می‌کند.

ما هیچ‌کدام نمی‌خواهیم در این دنیا باشیم. این‌ها هیچ‌کدام نمی‌خواهند در این دنیا باشند. به نظر می‌رسد که زندگی ما را در این دنیا اسیر کرده است.
گاهی عکس‌های ورزش‌کاران، مردمانی دیگر را منعکس می‌کند. به بالا می‌پرند، تن و جسم‌شان در حرکت است و مایه برکت. این‌ها در دنیایند و از آن خیلی خوش‌حال.  از زندگی بیرون.

گاهی کسانی عکس گلی می‌گذارند، گاهی نقش گلی یا چشم‌اندازی، گربه‌ای و عده‌ای دورش جمع می‌شوند.
به نظر می‌آید که گل و گربه ونقاشی چیزی، امری در میان دنیا و زندگی باشد. یا چیزهایی که از زندگی به دنیا پرتاپ می‌شود. مآموران مجارستان باید گل به سوی هجرت و خروج کنندگان پرتاب می‌کردند. یک خانمی پزشک روان می‌گفت: « این‌ها، مهاجرین حال‌شان خوب نیست.» این‌ها خواسته‌اند زندگی را از دنیا نجات دهند، اما جایی، مکانی نمی‌یابند. پلیس‌ها مآمور دنیایند و هیچ‌کس مآمور زندگی نیست. این می‌گوید من جا ندارم. آن می‌گوید من خودم بی‌چاره‌ترم. شهردار شهری می‌گوید که شهرش توان ندارد. باید از مردم شهر بپرسد. مردم شهرها، این شهرها هم بیش‌تر در دنیا هستند تا در زندگی. دنیایی را ساخته‌اند که جای زندگی نیست.
در هر هجرت کرده‌ای زندگی هست. گاهی در دریا جا می‌ماند.  و امواج، همان هم چیزی میان دنیا و زندگی‌ست، جام، شیشه زندگی را به ساحل می‌آورد، ساحل دنیا.

یه ما گفته بودند که دل دریا کن، شعر هم چیزی‌ست در دروازه دنیا. آن کودک در ساحل دریای دل ما به گل نشست.
من در آن کودک پینوکیو دیدم از همان اول. به خاطر پاهایش و کفش‌اش، نمی‌دانم.  و نمی‌دانم چرا در دل نهنگ جا نشد. قصه‌هامان خراب می‌شوند. آن‌ها هم مرده‌شان به ساحل می‌آیند. 

سفر خروج


ژیژک گفته خروج- ژیژک گفته اگزود همان که کتاب مقدس با آن آغاز می‌شود، بعد از پیدایش خروج است، یعنی بشر بلافاصله بعد از پیدایشش باید خروج کند، خارج شود. برود. به دنیا نیامده باید برود دنبال خاکی برای اقامت. اول هم باید کارت اقامت تقاضا کند. گدایی کند. این‌ها را من گفتم. اگزود واژه فرانسوی معادل خروج تقریبا همان هجرت است.

حافظ در زلف یار مقیم می‌شد. چند روز پیش نزدیک ایستگاه قطار شرق پاریس، بعد از ایستگاه قطار کسی، گدایی نشسته بود پشت به دیوار داده بود، با خودم گفتم اگر عاشق این کس بودم،  می‌نشستم کنارش. احساس خوبی بود و با قدم‌های من که از گدا دور می‌شد،  دور شد.
گدا مقیم پیاده‌روست.  و مقیم نگاه‌های ما. اگر ندزدیم.

آن شب که با سین روز را با هم سر کرده بودیم و به سوی همین ایستگاه قطار باز می‌گشتیم و او خود را به من رها کرده بودیم که بالغم و من که حساب راه را نکرده بودم، نزدیک‌تر به نظرم آمده بود، از نیمه دویدیم. اول تند کردیم قدم‌ها را و بعد دویدیم. او کفش‌های راحت به پا داشت و من نه. او پاهای درازتر داشت. از من جلوتر پا بر می‌داشت. گفتم برو قطار را نگاه دار. آخرین قطار مستقیم بود. یک ثانیه دیگر قطار می‌رفت که به ان رسیدیم. کنترل‌چی بلیط‌ها نگذاشت نفسم سر جایش بیاید. بلیط خواست. فکر کردم الان است که بالا بیاورم. آتش از صورتم بر می‌خاست. از سین عذر خواستم که حساب راه را نکرده بودم. آن شب از میان بستر گدایان دویده‌بودیم. کنار ایست‌گاه‌های قطار گدایان می‌خوابند. می‌نشینند، می‌خورند و می‌نوشند.  و گاهی می‌شاشند. باقی را نمی‌دانیم.

ژیژک گفته بود این‌ها که می‌آیند یا می‌روند- بسته به این است که ما کجا ایستاده‌ایم، تنها از جنگ و مرگ نیست که می‌گریزند، رویایی در سر دارند. رویای ما. ما یعنی اروپا، غرب. ژیژک گفته بود حالا می‌آیند و می‌بینند که نروژ در نروژ نیست. 

وطن


کامو گفته زبان فرانسه وطن من است.

۴ خرداد ۱۳۹۴

فرفره


یک فرفره خریدم و گذاشتم در گل‌دان خالی. در بالکن.

این در ۲۴ مارس نوشته شده

رادیوی دولتی


 دنیا یک هفته است که برای من دنیای دیگری‌ست. اول می‌خواستم اعلام اعتصاب بکنم  و بخواهم که رادیو خیلی زود به جای خود بازگردد اما نه سندبکایی و نه حمایتی. یک دفعه دنیا از هر چه آدم خوب و حسابی خالی شده است ومثل اینکه من  تغییر جا داده‌باشم. اگر رادیو نرود سراغ این آدم‌های خیلی تنها در این گوشه و آن گوشه عزلت و صدایشان را به گوش ما نرساند ما چکونه دریابیم که چقدر آدم تنها در دنیا هست و تنهایی‌مان چقدر بزرگ است. شاعری، نویسنده‌ای، مطربی، نی‌زنی، چوپانی، اندیشمندی، راه‌روی، سالکی، مؤمنی  و آنان که آوار اخبار را از روی ما پس می‌زنند  و ما را بیرون می‌کشند و گرد و خاک‌مان را می‌تکانند و ما را تا روز بعد می‌رسانند.  و صداها. صدای رادیوی صبح. صدای تفسیر. صدای فلسفه. صدای ساعت یازده، فرهنگ جهان. صدای بعد از ظهر، صدای کتاب. شب، صدای رفته‌گان. بایگانی. صداهای مانده.   صداهایی از تاریخ مانده. صدای جنگی، انقلابی. صدای آندره مالرو وقتی از جنازه ژان مولن استقبال می‌کند. گنجینه رادیوی دولتی.

این در ۲۶ مارس نوشته شده
در اعتصاب رادیوهای دولتی

بوی نفت


حالا دیدید این نفت‌نشین‌ها چقدر بد هستند سعی کنید بوی نفت ندهید

الله اکبر


گاهی این مترجم گوگل وقتی می‌ماند از ترجمه واژه‌ای به فارسی- از فرانسه به فارسی، واژه انگلیسی عرضه می‌کند. الله اکبر. 

هی


هی عکس‌های ویرانی سوریه و آوارگی کودکان و پیران پشت عکس‌های خوراک‌های خوش‌مزه و مناظر دل‌پذیر، هی قطع و وصل می‌شود زندگی.

این ۳۱ مارس نوشته شده

هواداران تیم مارسی


امروز مارسی و پاریس مسابقه فوتبال داشتند. من اهل فوتبال نیستم، اهل دیدن مسابقه فوتبال.  اما خب، مارسی باخت. کلیسای بزرگی هست در تپه‌ای بالای سر دریای مارسی. باید پله‌های زیادی را بالا بروید تا به کلبسا برسید و آن‌وقت شهر زیر پایتان است.  داخل کلیسا پر از ماکت‌های قایق و کشتی‌ست. آویزان از سقف. دریانوردان یا همسران‌شان دخیل بسته‌اند. شاید هم هدایایی باشد برای بانوی‌شان، صاحب کلیسا. شاید زنی بازگشت شویش را از آب‌ها تقاضا و طلب کرده است.
حالا کمتر دربانوردی به دریا می‌رود. ماهی‌گیران هم جای  دوری نمی‌روند  و زود باز می‌گردند. همسران هم منتظر نمی‌مانند. مدت‌هاست که نه ترانه‌ای و نه آوازی از آبی که به خود می‌خواند و چشمان زنان دوخته به آب‌ها نه ساخته و نه خوانده شده.
حالا هواداران تیم مارسی از پله‌ها بالا می‌روند و دخبل می‌بندند و برای پیروزی تیمشان دعا می‌کنند.  

این متن در ششم آوریل نوشته شده.

آسمان را به مردم پس بدهید


آقاهه گفت آسمان را به مردم پس دهید.

مردم دیگر آسمان را نمی‌بینند. دیگر دب اکبر را نمی‌بینند. دیگر نگاهشان به بالا نیست. دیگر خدا را نمی‌جویند. 

پدر آقای ر مرد


پدر آقای ر مرد. من نرفتم. گفتم زنده‌اش را می‌خواستم نه مرده‌اش را. و حالم از مردمی که در زندگی سراغ هم نمی‌روند و لعنت و بیزاری می‌پاشند و به وقت مرگ خبر می‌کنند که مردم بیایید برویم خاکش کنیم و بعدش برویم شام بخوریم، به هم می‌خورد. بعد هم که مرده را به خاک می‌سپارند- خاک‌سپاری، و می‌روند و پشت سرشان را هم نگاه نمی‌کنند. همان شب اول، یک شب هم نمی‌مانند تا مرده یه خاک انس یگیرد. آقای ر گفت پدرش را در قطعه خانوادگی خاک کردند. کنار پدر و مادرش. گفت که از خاکسترهای عمویش که چند هفته پیش مرد و سوخت- خودش خواسته بود، می‌خواهند مشتی دفن کنند. گفتم این دیگر چه بدعتی‌ست. اگر عمویش خواسته که سوزانده شود و سوزانده شده دیگر خاک کردن خاکستر یعنی چه؟ آقای ر گفت که نمی‌داند. ندانستن برای آقای ر خیلی راحت است. از آن‌ها که بچه‌ها به وقت بازی می‌گفتند از خودش خبر ندارد.
آقای ر گفت تو همه‌اش در حال درس دادن به این و آنی. گفتم من خودم نهضت مقاومت هستم.  و فکر می‌کنم که ذره‌ای را در جایی از جهان تغییر می‌‌دهم.

من همیشه از پدر آقای ر دفاع کرده بودم. در برابر بقیه. زندگی پدر آقای ر غمگین بود. اما من دوستش داشتم. هیچ فایده‌ای برای من نداشت. نه برای آدم غذایی درست می‌کرد و نه چیزی. خودش بود. یا دوست داشتی یا نداشتی. بعضی آدم‌ها را دوست داریم یا می‌خواهیم چون خیری برای ما دارند. به خانه‌شان می‌رویم، خانه‌شان زیباست یا باصفاست. برایمان ناهار و شام می‌پزند. یا ما را ناز و نوازش می‌کنند. یا ذهن خوش و نورانی‌شان را بر ما می‌گشایند یا در باغ سبزی را به ما نشان می‌دهند. پدر آقای ر هیچ‌کدام نیود و از این‌ها را نداشت. برای بعضی پدر بود و برای بعضی برادر و تا چند سال پیش پسر هم بود. سین دو ماهه بود که مادرِ پدر آقای ر مرد. فکر می‌کنم که برای خودش تنها پسر بود. نه شوی بود و نه پدر.  و برادربود، تا وقتی که کودک بود. کسی هم او را عمو صدا نزد. مادرش که مرد، کار او هم تمام شد.

من او را برای خودش دوست داشتم. از او چیزی نمی‌خواستم. پدر من نبود. هیچ کس من نبود. من قصه‌اش را دوست داشتم. در واقع من با قصه‌اش مهربان بودم.

آقای ر هنوز هم گاهی به من می‌گوید تو نمی‌دانی چه می‌گویی و از چه می‌گویی. چون من نمی‌دانم بر آن‌ها چه گذشته است. با این حال آقای ر نیاز دارد که بیاید و از کس و کارهایش با من حرف بزند. دیروز آمد. پدرش را به خاک سپرده بود. گفت آیا می‌خواهم عکس پدرش را ببینم. گفتم نه. گفت آیا می‌دانم چه متنی را انتخاب کرده تا در مجلس بخواند؟ من حتی نمی‌دانستم که او چیزی در مجلس خوانده است. گفتم می‌دانم. گمان کرد که سین به من گفته است. سین به من نگفته بود. سین را  هنوز ندیده‌ام. تلفنی گفت که گریه نکرده است و چقدر به همه بی‌شباهت است. سین رفته بود که همه را در این جای قصه ببیند. خودش گفت. رفته بود که خودش را ببیند.

می‌دانستم  آقای ر چه متنی انتخاب کرده است. اول بار در فیلم‌ گدار، ژان لوک، بود، در آغاز فیلم‌اش با یکی از آن صداهایی که از ناکجا می‌آیند و بر تصویر می‌نشینند، که شنیدم. بعد فهمیدم  از قول والتر بنیامین است- گدار زیاد بنیامین می‌خواند و بنیامین آن را از قول خاخامی روایت می‌کند. که خاخام هم از یکی دیگر شنیده است. متن می‌گوید:
وقتی baal shem tov با وظیفه‌ای سنگین روبرو می‌شد وقتی کارش سخت می‌شد، به یک جای مشخصی در جنگل می‌رقت و آتشی می‌افروخت و در سکوت دعا می‌خواند.‌
 و گره کارش گشوده می‌شد.

وقتی یک نسل بعد Maggid de Mezeritch با همان مشکل روبرو شد به همان جا در جنگل رفت و گفت: ما دیگر بلد نیستیم آتش روشن کنیم اما هنوز می‌توانیم دعا بخوانیم.
 و گره کارش گشوده شد.

یک نسل بعد وقتی Moshe Leib با همان مشکل روبرو شد به جنگل رفت و گفت: ما دیگر بلد نیستیم آتش روشن کنیم. راز دعا را دیگر نمی‌دانیم، اما هنوزآن‌جای در جنگل را دقیقا می‌شناسیم  که این‌ها واقع شده و این باید کفایت کند.
 و کفایت کرد.

اما وقتی یک نسل دیگرسپری شد و Rabbi Israël de Rishin با همان مشکل روبرو شد در خانه‌اش ماند، بر صندلی‌اش نشسته،  گفت: ما دیگر بلد نیستیم آتش روشن کنیم، دیگر بلد نیستیم دعا کنیم،  دیگر حتی آن‌جای در جنگل را نمی‌شناسیم، اما می‌توانیم قصه نقل کنیم. 
Moins
382

آی آدم‌ها




آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید

فرق سوژه با فرد


الن بادیو گفت: اندیویدو- فرد با سوژه فرق می‌کند.


الن بادیو گفت: مسئله- جنگ مذهبی- اسلام، البته به تاخیر اندازنده، به صورت مصنوعی ساخته شده تا توسعه و گسترش الیگارشی ترانس‌تمدن کاپیتالیست فردگرای طماع، هم‌چون تمدنی یکتا پیش برود. مثل زمان جمهوری سوم که ژول فری هم، تئوریسین امپریالیسم- کلونیالیسم فرانسوی‌اش بود و هم سرکوب‌کننده کمون پاریس. همان‌ زمان هم جنگ کشیش-ملا را راه انداختند در برابر لائیسیته، برای سرگرم کردن و مشغول کردن جوانان.
هیچ فرقی میان امیر سعودی و بروکرات چینی و صاحب صنعت و کارخانه‌دار غربی نیست. اسلام کاری با کاپیتالیسم ندارد. خدا مرده است و جنگ  بالای سر جسد است. خواهید دید که وقتی جوامع توسعه پیدا کردند مساجد خالی خواهند شد. 

هیچی






طبقه متوسط


طبقه متوسط چیز وحشت‌ناکیه

جعبه آچار


آقاهه گفت: اولاند دید تاریخی ندارد، به جعبه آچار معتقد است. از اهالی امروز است. 

قبلا


قبلا یک درخت و یک جوی آب کافی بود.

تفاوت ناز و نوازش و سیلی


پریروز داشتم درد می‌کشیدم. تب هم داشتم و پزشک هم نبود و آخر هفته بود. سرم را گذاشته بودم بر بالش و یک گوشم را داده بودم به یوتوب و چشم‌هایم را بسته بودم، آقای ویریلیو نظریه‌پرداز سرعت حرف  می‌زد.  خوایم برده بود و بعد از آقای ویریلیو آقای بوردیو آمده بود. آقای بوردیو زیاد حرف زده بود و حرف‌هایش داشت تمام می‌شد. بلند شدم. سرم سنگین بود.

امروز چیزی از بوردیو باقی نمانده بود. وانگهی مهمان ناخواسته بود. اما از ویریلیو، یادم آمد که ویریلیو سرعت را در تفاوت ناز و نوازش و سیلی توضیح داده بود. فرق نوازش و کتک در سرعت است. دست همان دست است. 

خلقش باز نمی‌شود


رومن گاری برادر من است. برادری تنها چیزی‌ست که می‌تواند وجود داشته باشد. وگرنه نه آزادی و نه برابری. فکر می‌کنم تنها چیزی که ارزش جنگیدن داشته باشد برادری‌ست. آزادی که نسبت است و برابری که هیچ. فقیر کنار غنی. پر زور کنار کم‌زور. کوچک کنار بزرگ. 

تنها عکسی که به همراه کاغذ‌ها به خانه من آمده، عکسی‌ست بی‌نهایت آزرده و غم‌گین از رومن گاری. جلد مجله‌ای‌ست. عکس را چسبانده‌ام به در یخچال. سر راه. در هر رفت و آمدی، چشمم که می‌افتد، چیزی می‌گویمش و دستی به صورتش می‌کشم. اما نه لبخندی به لبانش می‌نشیند و نه خلقش باز می‌شود. 

وبلاگ بی‌‌زمان


بگذارید وبلاگ زمان و تاریخ نداشته باشد. این یک ماه پیش نوشته شده:
بهار در ناگهانی یک گرما همه کارهایش را کرده و مانده این دو ماه باقی‌ را چه کند. 

رابطه هنر و هنرمند و اینا


نوشته بود جعفر پناهی فرزند اثرشه. یا تاکسی تهران صاحب جعفر پناهیه. رابطه هنر و هنرمند و اینا.

پسوا گفته


سرنوشت من شاید از اول حساب‌دار بودن بوده، شعر و ادبیات شاید پروانه‌ای‌ست که می‌آید و بر پیشانی من می‌نشیند و هر چه زیبایی‌اش درخشان‌تر باشد مرا مضحک‌ترمی‌کند.

پسوآ گفته 

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۴

ولاس‌کز نقاش



ما دو سه روز پیش با سین رفتیم نمایشگاه گراند پاله دیدن جناب ولاسکز بزرگ. باز هم صف بود. ناهار خورده بودیم و پیاده آمده بودیم تا گراند پاله. نقاش قرن هفدهم اسپانیاست که از مقدس تا نامقدس را نگاریده است. مسیحیت مفتخر بعد از باز فتح اسپانیاست. نقش‌ها از موضوعیت مسیحی و فقه مسیحی آغاز می‌شود و ره به دربار پادشاه می‌برد، فیلیپ چهارم- دین و دولت چقدر به هم آمیخته بوده، و شاهزاده مارگریت، ماری ترز از طفلکی تا بعد بر پرده ولاسکز ریخته می‌شوند. استاد پرتره است. اما مارگریت چقدر غم‌گین است. دماغ‌ها را نگاه کردم و دست ها را، به سین گفتم همه دست‌ها و همه دماغ‌ها شبیه بودند.

فوکو- میشل، از ولاسکز نوشته و از اثری معروف که در نمایشگاه نبود و در مادرید است و از جایش تکان نمی‌خورد و مادرید اعتقاد دارد که این تابلو یک بنای تاریخی و باستانی و این‌هاست و خود اسپانیاست و نمی‌تواند- همانطور که یک بنای تاریخی جنب نمی‌خورد، منین- نام اثر به فرانسه، لاس منیناس، هم نمی‌خورد. فوکو گفته است این بازنماییِ بازنمایی‌ست و احتمالا از همین‌جا گسست ایجاد شده است. سوژه جدا شده است. همانطور که دن‌کیشوت اولین رمان است. دن‌کیشوت می‌خواهد مثل آن‌ها، «شبیه» آن‌های قبل از او بکند. شه‌سواران قبل از خود. در این اثر غایب در گراند پاله- خیلی از تابلوها از این سو و آن سوی جهان آورده شده بودند و معمولا همین‌طور است، یکی از طفلان، دختر فیلیپ چهارم- مارگریت ترز در اتاق است و دو رو برش ملازم و بچه و سگ و کوتوله وکس‌کسان و همه‌کسان و همه چیزهایی که در دربار موجود است، ما به این‌ها نگاه می‌کنیم هم‌چون که به تابلویی یا منظره‌ای و بعد نقاش را خود استاد را می‌بینیم که دارد ما را نگاه می‌کند که نگاه می‌کنیم، گویید ما را می‌نگارد. آینه‌ای در اتاق روبه‌روی ما آویخته شده است که بازتاب آن‌چه به واقع نقاش رسم می‌کند یا کرده است است،  ملکه و شاه- که در اتاق هستند و نیستند. ما نمی‌دانیم آینه اثررا می‌تاباند یا واقعیت را. شاه نباشد تصویرش که هست. آینه نقاشی را نشان می‌دهد که ملکه و شاه را نشان می‌دهد یا خود ملکه و شاه را که در اتاق هستند.  فوکو گفته ما که داریم آینه را نگاه می کنیم که شاه و ملکه را نشان می‌دهد، خود شاه و ملکه هستیم چون در آن جایی که ایستاده‌ایم می‌توانیم روبه روی آینه بوده باشیم و پرتو، پرتوی از ما باشد. اما بعدا اندازه گرفته‌اند و دیده‌اند که نه آینه دربرابر ما نیست. وبعد دری و کسی که در درگاه است و پرده را کنار زده است و دارد نگاه می کند.  و از آن‌جا که ایستاده است ما را می‌بیند و سلطان را و نقاش را و آن‌چه در وسط تابلو یعنی وسط اتاق هست. این آقا که در درگاه ایستاده  هم ولاسکز نام دارد و مآمور رسیدگی به امور پارچه و پرده دربار از سوی ملکه است در صورتی که ولاسکز نقاش از سوی شاه مآمور است تا مجموعه‌ای اثر نقاشی گرد بیاورد. احتمالا یا هم نسبت خویشاوندی دارند. می‌گویند این اثر، این نقاشی غربی بیش از هر اثر نقاشی نقد شده است.

یکی از مسئله یا امر نگاه و دیدن نوشته. ما نگاه می‌کنیم. تا به حال کسی متوجه نبود که ما نگاه می‌کنیم یا به نگاه کردن ما توجه نمی‌کرد. ما، مای غایب در تابلو اما حاضر. حاضر در به دیده نیامده. نقاش ما را نگاه می‌کند، مای تماشاچی را. او متوجه ما شده است. ما نقاش را نگاه می‌کنیم که نه تنها نقش می‌کند- یعنی دارد به ابژه- سوژه نقاشی‌اش نگاه می‌کند، بلکه ما رانگاه می‌کند و ما نگاه‌اش را نگاه می‌کنیم. نگاهش می‌کنیم که ما را نگاه می‌کند.  و نگاهش می‌کنیم که ما و سوژه- ابژه را نگاه می‌کند. ما اما می‌خواستیم تابلو را نگاه کنیم گمان می‌کردیم که هدف نگاه ما طفلک مارگریت است با جلال و جبروت‌اش که جانب نگاهشان به سوی ماست.

یکی نوشته این اثر مسئله یا امر تصویر و قدرت و قدرت تصویر را نشان می‌دهد. استعاره قدرت، آن‌جا که نقاش نگاه خود سلطان را به سلطان تقدیم می‌کند. نگاهش را جلو چشم‌اش می‌گذارد. نگاه سلطان را به صحنه می‌آورد. نشانش می‌دهد. تآملی بر مقام و کارکرد  قدرت و مخصوصا قدرت تصویر.
تماشاگر را مجبور می‌کند تا در رابطه پیچیده میان مدل و نگاه و تصویر نظر بیاندازد. قدرت کجاست؟ در آن‌چه و آن‌که  جلو چشم می‌گذاریم یا گذاشته می‌شود یا آن‌چه و آن‌که جلو چشم می‌گذارد.

بی تصویر قدرتی نیست. قدرت از آن نقاش است یا قدرت نقاش است که سلطان را نشان می‌دهد و از او تصویر می‌سازد یا قدرت سلطان است. قدرت تصویر.
قدرت از این جا به آن‌جا و به هر جا می‌رود. تصویر است که قدرت دارد. نه سلطان. تصویر سلطان است. شاه می‌تواند نباشد، حضور نداشته باشد، حضور واقعی جسمانی نداشته باشد در تابلوی منین ولاسکز. اما در آینه است. تصویر اوست یا خود او ، پرتوش در آینه، برای ما که می‌بینیم تصویر شاه است.  و اگر نقاش این‌ها را به صحنه نیاورده بود و ما را به صحنه نیاورده بود ما رعیت می‌ماندیم و تصویر شاه را فرود نمی‌آوردیم. انقلاب نمی‌کردیم.
اگر نقاش ما را متوجه نگاهمان نکرده بود و متوجه خودمان.  و متوجه این که شاه تصویر است.

جایی که نگاه‌ها تلاقی می‌کند. نگاه کننده نگاه شونده می‌شود. شاه هم نگاه می‌کند.

دیدید که من به نمایشگاهی رفتم که اثری در آن غایب بود و من آن اثر غایب را دیدم. دیدید؟

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴

کاتولیک زومبی، شارلی کیست


اول از همه بگویم که این روزها مفصل و مفصل‌تر نوشتن برایم سخت است، هنوز ناخوشم و چند مطلب هم در کله دارم که تا آن‌ها را ننگاشته‌ام راحت نخواهم شد اما، دو سه روز است که امانوئل تود عزیز کتابی نوشته است و منتشر شده است و نامش «شارلی کی‌ست» است. خواستم اشاره‌ای کرده باشم و معرفی‌ای. شارلی نه نشریه بلکه شارلی‌ها- آن‌ها که شارلی بودند یا شدند. آن‌ها که در روز یازده ژانویه امسال به خیابان رفتند و چند روزی شارلی بودند.

کتاب نیامده سروصدا کرد و آقای نخست‌وزیر هم گمان کردند خودشان باید به حساب تود برسند و تود هم پاسخ نخست‌وزیر را دادند و او را چون- مانند مارشال پتن خواندند.  گفتند پتن هم از  فرانسه آن روزها ابراز رضایت می‌کردند.

اما کتاب چیست. تود مثل همیشه نقشه‌خوانی کرده است و بر پایه بررسی جامعه‌شناسانه و مذهب‌شناسانه و طبقه و گروه‌شناسانه، بر پایه شهرها و جمعیت شهرهای به خیابان آمده و نیامده نتیجه‌گیری کرده است که: یازده ژانویه یک فریب بوده است. مردمی که به تقاضای رئیس مملکت که در کنار الیگارشی‌سیاسیون که دنیای امروز را مدیریت می‌کنند- نتانیاهو، به خیابان رفته‌اند کیستند؟ مقایسه مردم به خیابان رفته در دو شهر لیون و مارسی- تعداد  زیاد در لیون و کم در مارسی چه نشان می‌دهد؟ مردم نشسته در این دو شهر چه فرق‌هایی با هم دارند؟

تود می‌گوید که در خیابان جای کارگران و مهاجرین و مهاجر‌زاده‌ها خالی بود و البته رآی دهنده‌های به جبهه ملی لوپن. تود مکان‌های جغرافیایی - تاریخی را که جمهوری‌خواه بوده‌اند- انقلاب‌خواه و موافق با آن،  و کاتولیک  را بررسی کرده و نتیجه گرفته که بر خلاف انتظار، جمهوری‌خواهان تاریخی نبوده‌اند که برای لائیسیته به خیابان آمده‌اند. آن‌ها که بیش‌تر به خیابان آمده‌اند سابقا ضد‌جمهوری بودند. و آن‌ها را کاتولیک زومبی- زامبی نامیده است. فرانسه تاریخی اته- اته‌ئیست و انقلابی به خیابان نیامده و شارلی نبوده‌.

تود از نئوجمهوری‌خواه حرف می‌زند: طبقه متوسط و کهن‌سالان. کسانی که گمان می‌کنند و اعلام می‌دارند که  خواهان برابری هستند اما درعمل و «ناخودآگاه» آن دگر هستند. می‌گوید که یورو جای تثلیث مسیحی  را گرفته و مستریش را کاتولیک‌ها و ویشی راه انداخته‌اند تا انقلابیون. از نظر او اولاند از پدر و مادری کاتولیک نماینده خوبی برای کاتولیک‌های زومبی‌- زامبی‌ست.
تود می‌گوید که طبقه متوسط میانه‌رو و میانه‌خواه در وضعیت بحران مذهبی به سر می‌برد. در یک « خلاء متافیزیکی»  و در این خلاء اسلام مزاحمت ایجاد می‌کند.
جایی دیگر می‌گوید که گرایش و کشش به اسلام  در جوانان بی‌آیندگی و بی‌کاری و ناامیدی آن‌هاست که در دین پشتوانه‌ای می‌جویند.

تود می‌گوید که در جامعه‌ای که طبقه‌متوسط بر آن تسلط دارد، طبقه متوسطی که به چیزی باور ندارد  و ده درصد بی‌کاران، اقلیتی به جان اقلیتی می‌افتد. کارگر به حاشیه رانده شده به جان مهاجر عرب می‌افتد. و جوانان عرب به جان یهودیان.  تود نگرانی‌اش را از یهودی‌ستیزی  جوانان عرب و اسلام‌ستیزی بیان می‌کند.

معتقد است که در مکان‌های کاتولیک‌نشین تاریخی تدین تا سال‌های ۱۹۶۰ ادامه داشته و کم کم از بین رفته و جایش را به تعاونی‌ها داده است و در همین دسته‌ها بی‌کاری کم‌تر است و موفقیت فرزندان بیش‌تر و به طور کلی  در برابر بحران اقتصادی بهتر مقاومت می‌کند.

تود راه‌پیمایی روز یازده ژانویه را نه یک بیداری وجدان و به‌پاخیزی شهروندانه و جمهوری‌خواهانه بلکه کوبیدن پتک حق کفرگویی بر سرسهم ضعیف جامعه می‌داند. می‌گوید وقتی چهار میلیون جمع می‌شوند تا حق «کاریکاتور» کردن دیگری را علم کنند و آن را نه تنها حقی مسلم  بلکه تکلیف بدانند وقتی آن دیگری  سهم ضعیف جامعه است، بی‌حرمتی دین دیگری که بخش ناتوان جامعه است، تحقیر اوست، تحقیر مهاجرین است.

می‌گوید با این هیستری لائیسیسم باید جنگید که خود به مذهب درآمده و از اسلام بلاگردان می‌سازد. 

۲۰ فروردین ۱۳۹۴

کلاه قرمزی


حالا من می‌خواهم از کلاه قرمزی بنویسم.  مدتی‌ست که کسی تحلیلی از آن نکرده است. راستش از یک سو یه تاتر ابسورد که بی‌جا به پوچ ترجمه شده نزدیک است و از یک سو برشتی‌ست. برشتی‌ست به معنی فاصله‌گذاری میان صحنه و تماشاچی. کسی هم که فاصله گذاری می‌کند خب معلوم است که آقای مجری‌ست. اما از طرفی معلوم نیست که چرا آقای مجری عاقل و بالغ است و باقی بچه هستند.  و معلوم هم نیست که تماشاچی بزرگ است با کوچک و کودک. البته ما می‌دانیم که تماشاچیان اکثرا بالغ  عاقل‌اند. بزرگ و حتی بزرگ‌وار. این را از داده‌های این سو می‌دانیم. یعنی از آمار و شمارش تماشاچی حقیقی. ان‌چه نمی‌دانیم این است که این نمایش چه تماشاچی را قصد کرده است. یزرگ یا کوچک؟

معلوم نیست آقای مجری که مرتب به میانه می‌آیند و عمل یکی و حرف یکی را توضیح می‌دهند و می‌گشایند روی سخنشان کیست. ما که می‌دانیم آنها چه می‌گویند و چه می‌کنند. از نظر من آقای مجری قیم است.  و بقیه بچه و یتیم. می‌بینید هم که معلوم نیست «پدرشان کیست». نوعی یتیم‌خانه است.

اما تاتر ابسورد است. یا نوعی از آن. وقتی از  جنونی به جنونی می‌رود. در یکی از صحنه‌ها یکی قصه‌ای تعریف می‌کند و بچه ها قرار است بخوابند. اما بچه‌ها سر خواب ندارند. هیچ‌کدام هم با قصه ارتباطی یگانه ندارند. در واقع هم‌قصه نیستند. هر کدام از یک ظنی یار قصه می‌شود و سوار خیال خودش. خیلی نامتجانس هستند. قصه‌گو هدفش خواب کردن است. بچه‌ها سر خواب ندارند و از گریه به خنده می‌روند و از خنده به گریه. خندهشان هم معنی ندارد. گریه‌شان هم ندارد. یعنی چیزی به خنده‌شان وانمی‌دارد.  یا به گریه‌شان. مثل روضه‌خوانی و مجلس‌اش.
و مجلسیانی که می‌دانند کجا باید گریه کنند. البته روضه‌خوان به خنده وانمی‌دارد. این بعدها تاسیس شده است. مجلس خنده‌کنان.

آدم یاد یکی از فیلم‌های بیضایی می‌افتد که عده‌ای دارند می‌روند عروسی و در راه و در سفر اتومبیلشان دچار سانحه می‌شود و خلاصه عروسی به عزا تبدیل می‌شود و البته اهلش یاد داستان تعزیه هم می‌افتد.

چند سال پیش که سین کوچک بود و داشتیم با هم فیلم در باره الی را می‌دیدیم. برگشت و به من گفت: مامان، شما اینطورید؟ پا می‌شوید و جلوی همه می‌رقصید؟ ما رویمان نمی‌شود. ما خودش بود و دوستان هم سن و سالش.
ان‌ها هم البته شادی‌شان به ماتم تبدیل شد. از جنونی به جنونی. از جیغ و دادی به جیغ و دادی.

- مثل همیشه هیچ سند و مدرکی برای نشان دادن و ثابت کردن ندارم. اشاره است. جدی نگیرید. 

نمایش نمایشِ نمایش


 دیدم  در این رسانه‌ها نوشته‌اند اغلب آن‌چه داعش در موصل و این‌طرف و آن‌طرف خراب کرد و داغان کرد کپی برابر اصل بوده. هدف نویسنده مطلب خوش‌نودی و رضایت نبود از دانستن و ما را شاد کردن. هدف نوشته این بود که بگوید رسانه این است، چیزی می‌گوید و خودش هم دیگر مسئولیتی نمی‌پذیرد. بچه‌اش را می‌گذارد سر راه و می‌رود. آن‌ها که خبر تخریب موزه‌ها را دادند نیامدند بگویند: مردم آن‌چه به شما دادیم بشنوید و ببینید و بخورید و بنوشید درست و سالم  نبود.

نوشته بود که خیلی چیزها را امریکایی‌ها از موصل به بغداد منتقل کرده بودند و یک چیز یا چیزهایی- دقیق نبود، در آلمان است. و اصلا اگر آدم‌های جدی‌ای بودید متوجه می‌شدید که بعضی از این باقی‌مانده‌های بشریت به آسانی شکسته و خرد می‌شدند، آن‌ها از گچ و آهک بودند.

  به داعشیان فکر می‌کردم و رفتار و کردارشان و شکستن و درهم شکستن این بت‌هایی که دیگر مردم نمی‌پرستند.  و کاری که محمد پیامبر کرد.  و این‌که چه چیزی کپی را از اصل جدا و مشخص می‌کند و چگونه باید کپی را از اصل تشخیص داد. اصل چیزی‌ست که در زمان خودش بوده است. و زمان خودش را خرج کرده است تا بشود آن‌چه که شده است.  و میان آن‌چه که هست و آن‌چه که می‌خواهد باشد فاصله‌ای نیست. در حالی که متعلق به زمان و دورانی‌ست زمان و دوران را می‌گذرد. نه در مادیت خود- چون ممکن است مضمحل و نابود شود. در نامادیت خود. در ردی که می گذارد. راهی که می‌گشاید.

کپی می‌خواهد شبیه باشد.  شبیه چیست؟   داعش می‌خواهد شبیه باشد. نه تنها می‌خواهد شبیه باشد بلکه تصوبری از شباهت می‌سازد و می‌فرستد.  و تصوبر خودش شباهت است. پس داعش شبیه هم نیست، شبیه شبیه است. کپی به توان دو.  و بیش‌تر. نمایش و نمایش نمایش. داعش  کپی بت‌ها را می‌شکند.    داعش بت قلابی را می‌شکند و برای ما تصویر شکسته شدن بت‌های قلابی می‌فرستد. وقتی‌که که تصویر خود شبیه است. داعش می‌داند که بت‌ها قلابی ست. یا  میان اصل و کپی را تشخیص نمی‌دهد. داعش جدا از این جهان بت‌پرست نیست. جزئی از آن است.
محمد پیامبر بت می‌شکند. بت‌شکن است. بت شکننده است در اصل خود. اگر می‌شکند یعنی که قابلیت شکستن دارد. خداست که نمی‌شکند. این است که آمده است بگوید. محمد پیامبر بت می‌شکند تا به مردم بگوید که به چیزی که می‌شکند دل نبندید، توکل نکنید. شکنندگی را نشان می‌دهد. داعش شکنندگی را نشان نمی‌دهد، قدرت را نشان می‌دهد. قدرت ابزاری که شکستنی را می‌شکند. داعش می‌گوید به قدرت دل ببندید.   و کدام قدرت است که شکستنی را می‌شکند؟

  «افلاطون تصویر را دور انداخت. با آن مشکل داشت، از این رو که اعتقاد داشت چیزی که شبیه است، مقام حقیقت را ندارد. بدست آمدنی نیست. چرا که بر چیزی که شبیه است، نمی‌توان دانشی سوار کرد. بر تصویر دانشی نیست. افلاطون فکر می‌کرد که این ضعف تصویر است. در نگاه افلاطونی کرامت و وجاهت تنها لایق چیزی بود که اجازه دانش و حقیقت را می‌داد. البته او می‌گفت که این شبیه- نابود نیست. ناکافی‌ست. یعنی میان بودن و نابودن است. باعث شک می‌شود.»

«اما ارسطو فکر می‌کرد که آنچه باعث شک می شود و نگران می‌کند، به زندگی ما در شهر مربوط است و به آنچه که ما با هم به اشتراک می‌گذاریم: چیزهایی نامطمئن. راست‌نما. شاید. شکننده. مرگ دیروز و جهل فردا و حال  که میان این دو مرگ دیروز و جهل فردا ساخته شده.
 افلاطون می‌خواست که شاه فیلسوف باشد که ریاضی‌دان فیلسوف باشد و شاه باشد و. می‌خواست قدرتی محکم بسازد، مطمئن.
اما برای ارسطو سیاست، نظام شکنندگی و شک بود.»

«افلاطون گفته بود که تصویر، دانش و حقیقت نیست. شبیه است، بر دانشی استوار نیست. تصویر، باور است. تصویر باورِ دانش را می‌دهد. دانش با کلام و ساختن گفتمان می‌آید. به تصویر باید باور داشت. نظام ایمان. برای همین بود که افلاطون از آن حذر داشت. تصویر نه حق است و نه باطل. شاید است. فلسفه می‌خواست حق را بسازد.»

فشار


فشار اخبار همان فشار قبر است. 

۶ فروردین ۱۳۹۴

صاحب کهف


خواستم بروم دکان احمد خرده‌ای بهار بخرم. ماندم خانه.  آخرین بار که از خانه خارج شدم ندانم کی بود. صاحب کهف‌ام. بر در خانه‌ام عنکبوت تار تنیده. 

۳ فروردین ۱۳۹۴

هم‌زبانی و هم‌دلی


آیا هم‌دلی یک‌دلی‌ و هم زبانی یک‌زبانی‌ست؟ آیا بعضی منظورشان از هم‌دلی یک‌دلی‌ست و از هم‌زبانی یک‌زبانی؟
دهخدا گفته  هم افاده  اشتراک در کاری را کند.   هم‌راز رازش را تقسیم می‌کند و هم‌سر سرش را و دردسرش را.  هم‌خانه خانه را. دیده‌اید که هم‌‌خانه جای هم‌سر را گرفته است. زنان حالا شویشان را هم‌خانه صدا می‌زنند  مردان قدیم منزل. هم‌جنس یعنی یک‌جنس؟ هم‌دست. هم‌فکر یعنی چه؟ یعنی که با هم فکر می‌کنند. یا به یک چیز فکر می کنند یا مثل هم فکر می‌کنند. هم یعنی همان؟
هم‌دلی یعنی همان‌دلی. هم‌زبانی یعنی همان‌زبانی؟
هم‌زبانی یعنی حرف هم را بفهمند. مولوی گفته هم‌دلی بهتر است. یعنی دلشان یکی شود. مثل این باشد-  شما گویید که یکی‌ست. یعنی دل یکی به دل آن دیگری چنان نزدیک شود که یک‌دل، هم‌دل شود. یعنی هر چه در دل اوست ببیند یعنی دانه‌های دلش پیدا شود. یعنی دل خودش شود، یعنی مثل دل خودش شود. یعنی هم‌درد بشود. درد او بشود درد من. دیگری من بشود. یعنی ملت یک‌پارچه بشود. یک پارچه. تارو پودش بشود و ببافد به هم. یک‌صدا بشود و فریاد بزند.
ملت یعنی یک زبان. هم‌زبان. پس هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر نیست. یا هم‌زبانی از هم‌دلی کمتر نیست.

هم اگر افاده اشتراک در کاری را کند یعنی که هم،  که باهم چیزی را به اشتراک گذاشتن است. دهخدا گفته از حروف عاطفه.
یعنی من دلم را به تو می‌دهم. دل به تو می‌دهم. نگاهش بدار، هر چه طولانی‌تر، نیاندازش، نشکن‌اش.  بیا و دل مرا ببر. ببر و پس نیاور.
من دلم را به تو می‌دهم یا تو دلم را می‌ربایی؟ اشتراکی نیست. هم‌دلی نیست. یک‌دلی نیست. بی‌دلی‌ست. برده شده، ربوده.

هم‌زبانی بی‌زبانی‌ست؟ هم‌زبانی ملت بی‌زبانی ملت است؟ خاموشی‌ست.
ملت وقتی ملت است که یک زبان داشته باشد. یعنی خاموشی زبان‌های غیر.  و هم‌دلی؟
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

۲۴ اسفند ۱۳۹۳

تو مرا از دنیا رها ساختی


من کبوتر بودم، با گلوله‌ای سربی بر پنجه‌ها.

تو مرا از دنیا رها ساختی، تو آسمان کذب  اندیشه‌ها را خرد کردی، تو ستاره نقش شده از فریب را پاره کردی.
بوین
نیشابور

گل‌داده بی‌خبر


نقاش تمثال‌هایی دیدم که خود را می‌کشید اندک اندک. تو، تو با سرعت آسمان می‌جنبی.

از تو تصویر ساختند. از تو بت ساختند. از تو کلیسا ساختند. من از تو شقایق می‌سازم. بیرق خیلی کوچک جاودانگی. گل‌داده بی‌خبر.
بوبن
نیشابور

کوران هوا


خدایی که به او باور دارم قوی نیست اما همانقدر شکست‌ناپذیر است که کوران هوا.

هیچ دانشی نمی‌تواند در قفس حصرش کند. کتابی که از تو حرف می‌زند را که باز می‌کنم، پروانه‌هایی را می‌بینم که می‌پرند. 
بوبن
 نیشابور

میان زندگی و مردگی


میان زندگی و مردگی من، تنها تیغه‌ای از کاغذ‌ها. صدای راه رفتنت را پشت سر می‌شنوم.


کندی قدم‌های تو سرعت زیبایی‌ست. اویی که می‌شنود گوش‌های بلورین دارد، و همان‌قدر که تو تنهاست.
بوبن
نیشابور

تو هجوم رحمتی


مثل شقایقی که قماش  فاخر گندم‌ها را پاره می‌کند، تو پارچه را می‌سوزانی،  با اول نام ما گل‌دوزی شده، با موت ما.

تو هجوم رحمتی، عصیان باورنکردنی سرخ روحی در قلب خاموش ما.
بوبن
نیشابور

جایی دور از زمان


در این لحظه دهشت‌ناک که دیگر چیزی برای باور کردن و آرزو کردن نیست- نه هوایی و نه آستانی-، تو ظاهر می‌شوی.

تو می‌آیی وقتی هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند ما را تسکین دهد: تو مخفیانه اویی را که ما دوست داریم در عمق دل ما خاک می‌کنی- جایی دور از زمان.
بوبن
نیشابور

لایق غم


لحظه‌ای‌ هست که مرگ تمام ورق‌ها را در دست دارد و هر چهار آس را به یک باره بر میز می‌کوبد.


هیچ واژه‌ای آن‌وقت دیگر لایق غم ما نیست.
بوبن
نیشابور

هر روز منتظر همه‌چیزم


حاضرم رنج ببرم اما نمی‌خواهم ناامید شوم. به هیچ‌کس اجازه نخواهم داد این چراغ  کوچک سرخ اعتماد را در من خاموش کند.

هر روز منتظر همه‌چیزم.
کریستیان بوبن
ترجمه نیشابور

مردن مثل عاشق شدن است


مردن مثل عاشق شدن است: ناپدید می‌شویم و دیگر از خود خبری نمی‌دهیم.

وقتی شک می‌کنم قلبم شکننده‌تر از تمشکی‌ست و وقتی به تو توکل می‌کنم قرص مثل یک الماس.
بوبن
نیشابور

برای اینکه تو وجود داری


برای اینکه  تو وجود داری،  در دوردست‌ها حتی، مثل این قرمز در گندم‌های آرام، مشاهده شده از جاده‌ای،  نگرانشان می‌کنی.

خدا همان‌قدرکه  این شقایق‌ها نحیف است، شقایق‌هایی که آدم‌ها می‌خواهند به نفع خود از زمین بکنند.
یوین
نیشابور

کاش دل‌هایمان


کاش  دل‌هایمان هر روز بر طراوت  و درخشش شقایق‌ها باز شود.

بر این خال‌های قرمز شکننده، بر این اشک‌های حیات که هیچ‌کس نمی‌‌انگیزد با این‌‌حال می‌‌ریزند، در میانه کشت‌زار، درست وسط روزها، روزهایمان.
بوبن
نیشابور

هرگز اشک‌هایی که


هرگز اشک‌هایی که نخواهیم توانست  بر ویرانه‌های این روزهایی که زیبا می‌خواستیم، بگرییم  خشک نخواهند شد، اما چرا مایوس شویم؟


کافی‌ست صبر و صلح طلایی کشت‌زارهای بزرگ گندم  را بداریم و رضایت‌شان را از رحمت جنبش باد و نور.
بوبن
نیشابور

باران و نور مثل بچه‌ها با هم دعوا می‌کنند


باران و نور مثل بچه‌ها با هم دعوا می‌کنند در آسمان، و شمشیرشان گاهی به پنجره‌ام اصابت می‌کند.


آسمانت را می‌خواهند، اما نه رعد و برقت را. من مثل آن‌ها نیستم: عاشق تهدید‌های تو‌ام.
بوبن
نیشابور

خورشید تو طلوع می‌کند


وقتی حقیقت وارد قلبی می‌شود، مثل دختر بچه‌ای‌ست که وقتی وارد اتاقی می‌شود، همه چیز پیر می‌نماید.


چیزی پیش آمدم در زندگی که بعد از مرگ پیش می‌آید: چشم‌هایم را گشودم و  دیدم که چهره‌ها تاریک می‌شوند و خورشید تو طلوع می‌کند.
بوبن
نبشابور

اشتغالی تمام‌وقت


زیباترین کتاب‌ها حتی مردم را تغییر نمی‌دهد، تنها مؤلف‌شان را تغییر می‌دهد.


این‌روزها مردم مشغول کشتن خدایند، اشتغالی تمام وقت است.
 کریستیان بوبن
نیشابور

یک روز از بهشت بیرون می‌آییم و


یک روز از بهشت بیرون می‌آییم و  و دنیا را چنان‌چه هست می‌بینیم: کاخی برای دروغ‌گویان، برهوتی برای پاکان.

از خود می‌پرسم بچه‌ها چگونه ازغم‌شان جان سالم به در می‌برند.
کریستیان بوبن
ترجمه نیشابور

۱۸ اسفند ۱۳۹۳

روح قوری من


دیروز عصر رفتم دکان احمد. جعفری نداشتم. قبلش زنگ خانه هم‌جوار را زدم. پرسید کیست؟ جواب دادم: همسایه. در را باز کرد و احوال پرسیدم و گفتم برای خدمت‌گزاری حاضرم. گفت امری ندارد.
احمد سیب‌هایی آورده بود که شما گویید  فقط برای سفره هفت‌سین ساخته شده‌اند. حالا عکسش را می‌گیرم و می‌گذارم این‌جا اگر خدا بخواهد تا ببینید. یک شکلی دارد که به سیب مثالی نزدیک‌تر است. گرد است و رنگ‌اش میان قرمز و زرد در رفت و آمد. بعضی شکل‌ها  باعث آرامش می‌شوند.به کمال‌اند.

یک روز در بازار ناصر خسرو قوری‌ای خریدم از طلبه‌ای. گفت این را بخری بساط‌م را جمع می‌کنم و به قم باز می‌گردم. از آن قوری‌هایی بود که درش سوراخ دارد و با زنجیری به دسته وصل شده است. زنجیر فلز است و سیاه شده و قوری چینی‌ست. از جنس چینی و گرنه  ایرانی‌ست. سفید است و با دسته‌های کوچک گل بر روح و روانش. معماری و مهندسی قوری نمی‌توانست از این بهتر باشد. موجب آرامش است. آدم می‌گوید راحت شدم. از این به‌تر نمی‌شود. می‌گوید آدم‌هایی بوده اند به‌تر از اب روان. آن‌ها که اندیشه این قوری را در سر داشته‌اند.  و در دست. صنعت‌گران کسانی هستند که اندیشه را در دست دارند. منتهی خیلی فروتن هستند. به روی خودشان نمی‌آورند. در شهر ما روستایی بود که خاک قرمز داشت که ما رس می‌خواندیم و آن‌ها که اندیشه در دست داشتند کاسه و کوزه می‌ساختند. من را به روستا می‌بردند برادرانم. برادرانم آن‌ها بودند که اندیشه در سر داشتند. یکی‌شان معمار شد و رساله‌اش را از این اندیشه در دست‌ها ساخت و کاسه و کوزه‌هاشان. من در دلم با صنعتگران دوست بودم. نگاهشان می‌کردم که مهریان بودند و بی‌ادعا. می‌نشستند. ساکت. تنها دست‌ها حرکت می‌کرد و باقی همه تمرکز بود. پایشان چیزی را می‌چرخانید و گل شکل می‌گرفت. حتی هیچ وقت ادعای خدایی نکردند. اینان که گل به پیاله می‌زدند.

فکر می کنم بعدا همه را در پی آن سبزِ آبی گشتم.  و پیدا نکردم. نمی‌دانم آن رنگ را از چه ترکیبی ساخته بودند. از کدام طبیعتی گرفته بودند. چه را با چه آمیخته بودند.

فکر می‌کنم که قوری من  روح ایرانی دارد. همان‌طور که قوری‌های فلزی و سنگین که این‌جا با آن آشنا شدم روح آسیای دور. چینی و ژاپنی و. این روح ایرانی لطافتی داشته است. خطوط‌‌ش نرم است. نمی‌شکند. قوری را گذاشته‌ام در طاقچه‌ای که ندارم.
سیب‌ها را سه دانه خریدم. گذاشتم کنار قوری. 

یاشار کمال


رادیو گفت
الیا کازان گفته: یاشار کمال نقالی بود در قد و قامت هومر.
گفت که یاشار کمال شهرهای آدم‌خوار را خوش نداشت. از استامبول نرفت و کنار دریا و روبه آسیا خانه کرد. استامبول را شهر چنارها می‌دانست و همچون که بوداپست را شهر زیزفون‌ها و  استانبولی به یاد داشت که عقاب داشت و گرگ.  و همه می‌دانند  و می‌دانست که شهر از چنارهایش خالی می‌شود.  استامبول او اندکی بیش از یک میلیون جمعیت داشت.
ادبیات غرب می‌خواند و استاندال و سرخ و سیاهش را زمین نمی‌گذاشت  و فاکنر را. اما می‌گفت استادش چارلی چاپلین است.  و دون کبشوت. فرانسه را دوست داشت و به پاریس که می‌‌آمد به کلیسای نوتردام می‌رفت و شمع روشن می‌کرد. می‌گفت آرارات است.
او جان را به زبان ترکی باز گردانده بود وقتی اتاترک و آتاترکیان آن را از عربی و فارسی و کردی پاک کرده بودند و چیزی بی‌جان به جا گذاشته بودند. او زیان محاوره ترکی، زبان کوچه  آورده بود.

داعش حافظ می‌خواند


داعش حافظ می‌خواند:
عالمی دیگر بباید ساخت
وز نو آدمی

۱۱ اسفند ۱۳۹۳

ییامبر بدبختی و بدشگونی


آقای الف گفت. واژه‌ای به کار برد تا خود را روایت کند. حال خود را.  و من نمی‌دانم واژه را چه معنی کنم. گفت من از تو پریآس‌ترم. یا گفت من از تو ناامیدترم.

پرده‌ای آفتاب افتاده است بر فرش. تلویزیون گفت که تا تعطیلات آینده منتظر خورشید نباشید. طبیعت خوب است برای این‌که نقشه‌های بشر را نقش بر آب می‌کند. امیدوارم که در نهایت طبیعت بشر را شکست بدهد.  و این‌دفعه هیچ‌ نوحی نباشد.

اولین شوی هانا آرنت نوشته: نوح خسته شده بود از این‌‌که نقش پیامبر بدبختی و بدشگونی را ایفا کند. که بدخبر باشد و خبر فاجعه بدهد.  فاجعه‌هایی که روی نمی‌داد و هیچ‌کس جدی‌اش نمی‌گرفت. یک روز، گونی پوشید و خاکستر بر سر ریخت. این  تنها  بر کسی که عزیزی، فرزندی یا زنش را از دست داده بود، روا بود. پوشیده جامه حقیقت، بازی‌گر درد، تصمیم گرفت از کنجکاوی و فضولی  و خرافات جماعت به نفع قصد خود استفاده برد. به دورش جمع شدند و از او پرسیدند چه کسی مرده است. نوح گفت که خیلی‌ها مرده‌اند و مرده‌ها ایشانند. خود ایشانند.  و وقتی پرسیدند که این فاجعه چه‌وقت رخ داده، نوح گفت: فردا.  نوح که متوجه و ناراحت‌شان دید، به بلندی خود برخاست و حرف زد: پس‌فردا، سیل چیزی خواهد بود که بوده است.  ووقتی سیل بوده شد، هر چه که هست هرگز نبوده خواهد شد. وقتی سیل همه‌چیز را که هست با خود برد، هر چه را می‌توانست باشد، برای به یاد آوردن خیلی دیر خواهد بود، چون دیگر احدی نخواهد بود.  آن‌وقت تفاوتی میان مردگان و گریه‌کنان نخواهد بود. اگر به سوی شما آمده‌ام برای این است که زمان را معکوس کنیم. برای این است که امروز بر مردگان فردا بگرییم. پس‌فردا دیر است.  این را گفت و به خانه‌اش رفت. گونی را از تن بیرون آورد و خاکستر را از صورت شست و به کارگاه‌اش رفت. عصر نجاری در خانه‌اش را کوبید و گفت: بگذار کمکت کنم تا  کشتی بسازیم تا این‌ها دروغ درآید. بعد شیروانی‌سازی به آن‌ها پیوست و گفت: باران بر کوهستان می‌بارد. بگذارید کمک‌تان کنم تا این‌ها دروغ درآید. 

جاه وجلال سلسله هان




 ما رفتیم موزه. سین تعطیل بود. تعطیلات زمستانی. سین گفت برویم دیدن سلسله هان. جاه و جلال ساسله هان. گفتم باشد. موزه نزدیک سفارت  و کنسولای ایران است. معمولا هر چند یک بار آدم یعنی ما سر از آن محله در می‌آوریم. می رویم رآی می‌دهیم و بعد رآی‌مان گم می‌شود.غیر از سفارت موزه‌ها هم آن‌جا هستند و چیزهای دیگری هم. محله هم مثل سلسله هان زمانی جاه و جلالی داشته برای خودش. مدرسه نظام ناپلئون هم آن‌جاست و دکانی تمثال یناپارت می‌فروشد.
به صف و در صف ایستادیم. موزه در یکی از اضلاع میدان واقع شده و یکی سوار بر اسب در میانه میدان. سوار بر اسب جاه و جلال. جانب راست‌مان شکوه سلسله هان بود و جانب چپ‌مان، جانب چپ‌مان گداهای شراب‌خوار و خیابان‌خواب و پر شپش. درست در مرز پیاده‌رو و میدان، به روی دریچه‌های مترو که بوی گند و گرمای مترو را به بیرون صادر می‌کند نشسته بودند و لمیده بودند و به خواب رفته بودند.

وارد که شدیم سین گفت: مامان هان خان خوانده می‌شود. سین چینی می‌خواند و می‌داند که چینی چگونه تلفظ می‌کند.  و بعد ه را تلفظ کرد. ه چینی خ‌ای‌ست از بینی بیرون می‌آید و نه از گلو.
من هم گفتم: این همان خان ماست. خانم هم مؤنث خان است. سین گفت: خانه هم از همان می‌آید؟ گفتم این را دیگر نمی‌دانم. به سین گفتم من تحقیق نکرده‌ام اما می‌گویند خان ترکی‌ست و با مغولان آمده است و چیزهایی چنین. بعضی هم گفته‌اند واژه‌ای سانسکریت است.  اما خان ما همین هان است. سلسله هان دویست سال قبل از مسیح طلوع‌اش بوده و دویست سال بعد غروب‌اش. هم‌زمان با  رومی‌ها.

موزه  شروع شد. زمین‌داری و کشاورزی. نقش اسب. راه‌های بزرگ.  راه ابریشم که مرکز چین را تا قرن پانزدهم میلادی به کرانه‌های دریای مدیترانه می‌رساند و از کویر و کوه و بیابان‌های آسیا عبور می‌کند. بعد معماری. خط و خطاطی. ابداع کاغذ و ترویج و گسترش افکار و آراء کنفسیوس.
هنر.   مثل همیشه پیوندش با مرگ. به سین می‌گویم بدون مرگ هنری وجود نمی‌داشت. ساز و رقص. پیکره‌های رقاص و مطرب. از چوب و از گل.  و بعد چند پیکره چوبین دو رقاص. آستین‌فشان. به سین می‌گویم این هم لابد سوغات هان‌هاست برای مولوی و ما. آستین‌فشانی. 

۸ اسفند ۱۳۹۳

تشریح آخرین موش


سین تلفن زده و تعریف می‌کند. هفته بدی بوده. نامنظم. امتحان زبان چینی پیچیده بوده و نمره ریاضی خوب شده و ورزش به دلیل هوا و جو لغو. می‌گوید که موشی را تشریح کرده. معلم گفته بخت با شماست که آخرین موش را تشریح می‌کنید.
 قطع‌نامه آمده که تشریح موش ممنوع است. می‌پرسم چرا می‌گوید گفته‌اند به انسان شبیه است، از قورباغه استفاده کنید. معلم گفته چون موش در یخ‌دان بوده حالا تشریح‌اش می‌کنیم، حیف است. ادامه می‌دهد لابد چند وقت دیگر قورباغه هم ممنوع می‌شود. معلم‌شان گفته است آن‌وقت بچه‌ها نمی‌توانند بدانند آیا  برای این‌کار ساخته شده‌اند یا نه. کالبد شکافی و باقی. 
می‌گویم چه دنیایی. از یک سو آدم‌ها را می‌کشد. دسته دسته و هزارهزار و از یک طرف تشریح موش را چون به آدم نزدیک است ممنوع می‌کند. از سین می‌پرسم شما گم نمی‌شوید در این دنیا؟

خشکی تر شده است



چنان باران باریده است که مرغانِ آبی زمین را تشخیص نمی‌دهند. دیروز که به خانه باز می‌گشتم در پیاده رو راه افتاده بودند. خشکی تر شده است.  و قایق‌ها در گودال‌ها و آب‌کندهای جاده لنگر انداخته‌اند. 
این‌جا نشسته‌ام و از پنجره به ساحل نگاه می‌کنم. 

قنات‌ها


سین گفت که روز را می‌شمارد تا بهار بشود و برود اسپانیا. سفرش را بر سفره نقش کرد و شهرها را شمرد. گوش نمی‌دادم. نگاهش می‌کردم. گفت قرار است از قنات‌ها «دیدن» کنند. گفت قنات‌ها با عرب‌ها آمدند. گفتم و عرب‌ها قنات‌ها را از ایرانی‌ها آموختند. گفت می‌دانم. می‌دانست. با هم رفته بودیم موزه آب در یزد. اما نگفتم که قنات‌ها در ایران دارند خشک می‌شوند. نمی‌گویم.  


ز روی هوا ابر شد ناپدید
به ایران کسی برف و باران ندید

فردوسی

دزدی قطار


آفتاب است. همه تقریبا گفته اند که از زمستان سیرشده‌اند. همه. هم‌جوارم، آقای الف و سین. دیروز رقتم پاریس. قطار وارد تونلی شد و تاریکی بیش از چهار دقیقه طول کشید. فکر کردم قطار را دزدیده‌اند.
قبلا از تونل خبری نبود. قطار را دزدیده‌اند و دارند می‌برندش به مقصدی دیگر. بعد قطار از تاریکی در آمد و روز شد. و من دیگر جویای این نشدم که قطار دزدیده شده بود یا نه. سر ساعت به مقصد رسیدیم. گاهی وسط راه، و گاهی هم اول راه و آخر راه راننده که نامش در زبان اینان از راه می‌آید، آرام می‌راند و گاهی سریع. قطار یک ساعت مشخص حرکت می‌کند و یک ساعت مشخص هم می‌رسد و من هیچ‌وقت ندانسته‌ام راننده این سرعت و آهستگی را چگونه مدیریت می‌کند. مثلا می‌گوید از این درخت تا آن درخت یا از این بیشه تا آن بیشه با سرعت پنجاه و باقی را با سرعت صد کیلومتر در ساعت می‌رانم. نمی‌دانم.

رادیو گفت دلوز می‌گوید که اسپینوزا گفته است ظالم  «پَسیون» غمگین را دوست دارد. passion واژه نازنینی‌ست. مصیبت عیسی را پسیون مسیح می‌گویند. لسان عرب پسیون را هَوَی می‌داند.  و معناهای دوست داشتن و خواستن و میل کردن را بر دوشش گذاشته است.  و از آن استهوی را که عشق شدید است استخراج کرده. بعد هواء هست که همان هواست و اتمسفر.  و تهویه هم همان تهویه. هاویه کائوست و هرج و مرج و هِوایه با دو نقطه بر ه آخر، خوشی و سرگرمی‌ست. دهخدا تنها همان اتمسفر را بس دانسته است و اشاره به بالا و احیانا آسمان.
پسیون یعنی چیزی که شما را به سوی خود می‌کشد. حالا بعد از همه این‌ها و حرف‌ و حروف، اسپینوزا گفته که ظالم پسیون غمگین را دوست دارد. یعنی ظالم دوست دارد که مردم شوق و ذوق غم داشته باشند.

برای آقای الف چای خریده بودم. چای ارگانیک سیاه. آقای الف چای دم می‌کند اما چایش کدورت دارد. منتهی خودش فکر می‌کند که تقصیر چای است.  می‌گویم خانه من چای صاف است و قرمز و خوش. باور نمی‌کند که ازآب خانه و محله‌شان باشد. می‌گویم چای خوب حساس است. و برایش تعریف می‌کنم که من چهار گونه آب را امتحان کرده‌ام و آب شیر را هم و از همه بهتر آب وول‌ویگ است وبعد  آب کم املاح چشمه.

یکی می‌پرسد: داعشیان چه پیامی می‌خواسته‌اند بفرستند. رنگ نارنجی و قفس چه اشاره‌ای‌ست؟ رادیو می‌گوید گوان‌تانامو. که داعشیان با خشونت هر چه بیش‌تر اشاره به خشونت می‌کنند.
امروز صبح متفکری می‌گفت که وقتی در دهه هشتاد چپ‌های افراطی را دست‌گیر کردند - در فرانسه رفتار نهادها همه در مقابل آن‌ها رفتاری انتقام‌گیرانه بود. زندانشان هم زندانی شکنجه‌گرانه بود.

یکی در نبرد سنجار آن‌جا بوده. کردهای ترکیه را می‌گوید که کنار کردهای عراق می‌جنگند. سلاح‌هاشان را با هم تقسیم می‌کنند. سلاح‌ کردهای عراق پیش‌رفته و سلاح کردهای ترکیه ساده است. از یک امریکایی می‌گوید که کنار کردها می‌جنگد. راه گم کرده؟ نه، میان این مارکسیست‌ها چه می‌کند؟ امریکایی از جمهوری‌خواهان است و هوادار کاپیتال. نه او آن‌ها را کاپیتالیست کرده و نه آن‌ها او را مارکسیست اما عجالتا کنار هم می‌جنگند.
رادیو می‌گوید در آینده تبدیل خواهد شد به جنگ مرسونرها. یکی می‌گوید در اسلام ما جنگ مقدس نداشتیم. این اصطلاح را غربی‌ها از اصطلاح‌دان خودشان بیرون آوردند. از جنگ‌های صلیبی. هر کس با زبان دیگری دارد حرف می‌زند.
اسلام شده است فیل مولوی و در تاریکی هر کس دست‌اش به عضوی از فیل می‌خورد. مجرد از فیل‌گی.
یکی دیگر  از دانشگاه الازهر که فاطمیان تاسیس کرده اند می‌گوید، پس شیعیان.

قطار بازگشت در شب است و در سیاهی. مردی در قطار تنها دو انگشت دارد. نشسته است و پورتابل- کامپیوتر همراه‌اش را روبه‌رویش گذاشته و با یک انگشت دست راست و یک انگشت دست چپ بر کلاویه می کوبد.

بنیادگرا


بنیادگرایان می‌خواهند تاریخ اسلام را پاک کنند. هر چه از اسلام باقی مانده. هر چه اسلام زندگی کرده. عمر اسلام را. آن را به نوزادی‌اش ببرند. تازه به دنیا آمده. که نوزاد بماند. پاک. 


بنیادگرا تنهاست. با خدا تنهاست. روبه رویش خداست. تنها او می‌بیند. میان او و خدا هیچ نیست. هیچ بشری نیست. نباید باشد. میان او و خدا باید تمیز، باید پاک باشد. 

پیامبر و دیوانه


رادیو گفت در زبان عبری واژه پیامبر واژه دیوانه هم هست.

۵ اسفند ۱۳۹۳

کشور ممکن‌ها


ایران کشور ممکن‌هاست. اما هر ممکنی. ایران خاتمی‌ممکن و احمدی‌نژاد‌ممکن است. هر دو با هم. در حتی یک دهه. یک نسل. پشت سرهم. ایران کشور معجزه‌ممکن است. 

زن پیر بود


آقاهه، ریلکه گفته بود وقتی بنویس که اگر ننوشتی بمیری. مرا دیگر چیزی نمی‌کشد. خودم خواهم مرد یک روز. نه نوشتن، نه ننوشتن.

زن پیر بود، نه بسیار. پیش از من در صف بود. من یک بسته دستمال توالت در دست داشتم و دو بسته قهوه ارگانیک و یک بسته پنبه تجارت عادلانه  و یک بسته صابون مارسی. صابون حلب نداشت. هنوز هم صابون حلب می‌خرم با این‌که بوی خون می‌دهد. چند وقت پیش تلویزیون گفت که عده‌ای با هنوز ساختن صابون حلب مقاومت می‌کنند. من هم مقاومت می‌کنم. از شرق و از غرب و از جنوبم در محاصره‌ام. دلم به شمال خوش است. به نسیم‌اش.

زن پیرموهای سپید داشت و صورت کبود و لب‌های سیاه از شراب. جامه‌اش سراپا مشکی بود. زن پیر هیچ‌کس را نداشت. زن پیر با گربه‌اش زندگی می‌کرد. بیش‌تر از نیمی از خریدش طعام گربه بود.  یک به یک و آرام آرام پاکت‌ها و بسته ها را در چرخ می‌گذاشت. پسر پشت صندوق مهربان  بود و من صبور. چقدر طول کشید؟ خیلی. زن پیر خیالش راحت بود. اندکی پول داشت و گربه‌ای. از کجا می‌دانم اندکی پول داشت؟ چون وقتی خواست چک بدهد پسر پشت صندوق گفت- واژه‌ای را به کار برد که یعنی، می‌خواهی چکت بعدا برداشت شود؟ زن گفت نه. آنقدری پول داشت که روزی گربه برسد و شراب خودش. یک روز گربه خواهد مرد کمی زودتر از زن پیر. حالا، باقی مانده را هیج عجله‌ای نیست. بسته ها را چند بار در چرخ جابه جا کرد. جا باز کرد. بسته ای را کنار بسته‌ای دیگر گذاشت. فضاهای خالی و سوراخ‌ها را پر کرد. سعی کردم خودم را جای گربه زن پیر بگذارم. نشد. سعی کردم جلوی در منتظر بمانم. لمیده به یک جانب. نشد. سعی کردم از صدای اتومبیل زن پیر از جا بلند شوم و از خودم صدای گربه درآورم. نشد.
نوگا صدای اتومبیل اقای ر را می‌شناخت. من نمی‌شناختم.

بله زن پیر اتومبیل داشت. همه این‌ها را که جا کرده بود، دو قدم آن طرف‌تر از چرخ بیرون می‌آورد و لابد در صندوق عقب می‌چید.  و لابد در قدم آن طرف‌تر جلوی پای گربه توقف می‌کرد و با گربه دو تایی همه را از عقب صندوق اتومبیل بیرون می‌آوردند و در گنجه‌ها می‌چیدند. آرام آرام و یک به یک. 

گفتم


به آقای ر گفتم: هیچ‌کس، هیچ ملتی، هیچ زبانی چنین گنجینه‌ای ندارد. بعد آغاز کردم به نام‌بردن: رودکی، فردوسی، خیام، عطار، نظامی، جامی، سعدی، حافظ، مولوی، عراقی و باباطاهر که به  تنهایی و در  تنهایی با چند تا دوبیتی شاعر شاعرهاست. باباطاهر در جان شاعر است. در وجود شاعر است. و البته از خیلی‌ها نام نبردم. آقای ر خواست بگوید این‌طور نیست و دید که هست.

گفتم دیگر چه باید بکنیم؟ کاری دیگر نمانده است.  چه نیازی به برق و انرژی و این ها داریم. اصلا چرا باید اتاق وحجره روشن کنیم. مولوی هم الکتریسیته نداشت. این را قبلا هم گفته بودم. یک روز که برق بعد از طوفان رفته بود و آن روز من برای اولین بار دانسته بودم که مولوی بدون الکتریسیته آن ابیات را گفته. اصلا این همه روشنایی در قرونی که می‌گویند ظلمات بود.

یه آقای ر گفتم باید هر یک از ما این کتوب را بردارد و راه بیافتد و برود. ایران را ترک کند. برود در جهان. برود به جهان اگر هم خواست از جهان برود. 

زمین جاذبه‌اش را از دست داده


به سین گفتم اگر مرا به خود نخوانی، می‌روم.  چیزی مرا نگاه نمی‌دارد. زمین جاذبه‌اش را از دست داده. دیگر مرا دوست ندارد. یا من دیگر دوستش ندارم. فرقی نمی‌کند.

عموی آقای ر مرد. یکی از عموهایش. لبنانی‌ای که رنگ لبنان ندیده بود و عربی نمی‌دانست. میشل نام داشت. خوش‌صورت بود و گرم‌صورت. با معشوقه‌اش زندگی می‌کرد. معشوقه عبارتی‌ست که خانواده به زن داده بودند و در این نشانه‌هاست. از زنش که فرانسوی بود و فرانسواز نام داشت جدا شده بود. یا زنش از او جدا شده بود. دو پسر داشت که یکی‌شان نامش را تغییر داده بود. نام نصر را که در مسیر تاریخ از لبنان به افریقا و فرانسه ناصر شده بود. از نفرت پدر یا از فکر این‌که نام مانع ترقی‌اش می‌شود. در بانک جهانی کار می‌کرد. پدر، عمو، وکیل بود و در خانه‌ای بزرگ در جنوب زندگی می‌کرد. پدر آقای ر هم همین روزها، یا ماه‌ها خواهد مرد.  و بعد عموی دیگری و نویت عمه‌ها هم خواهد رسید.  و بعد تمام می‌شود داستان مردی ارتودوکس و زنی مارونی که از لبنان راه‌های رویایی را گشودند و مثل خیلی از لبنانی‌ها از آن سوی جهان سر در آوردند. ثروت اندوختند. بچه‌هایشان را در سرزمین ویکتور هوگو به دنیا آوردند. تصمیم گرفتند که بچه‌ها باید یکی مهندس و یکی دکتر و یکی وکیل شود و یکی دانشمند.  بچه‌ها دکتر و مهندس و وکیل و دانشمند شدند و درخت‌های زیتون را فروختند. ما گفتیم قران به آن درخت‌ها و زیتون‌هاشان سوگند خورده. لبنان را فروختند. روحشان را فروختند.
عموی آقای ر خواسته بود که بسوزانندش. در این هم نشانه‌ای‌ست. از خاک نیامده بود که به خاک بازگردد. 

۲۴ دی ۱۳۹۳

خیلی وقت است که جوانان را شیطان جلب می‌کند و نه خدای خوب


مصاحبه‌ای با الیویه روآ
ترجمه  سرسری و بی‌ویرایش نیشابور که سعی کرده بعضی عبارات را ترجمه نکند تا در زبان فارسی غریب جلوه نکنند!

- چرا تصمیم گرفتید زندگی‌تان را تعریف کنید؟
 روآ: در درجه اول می‌خواستم داستان نسل خودم را بگویم نسل  شصت وهشتی‌ها را، این نسل برش‌هایی تاریخی خاصی را زندگی کرد: مه ۶۸ برای خودش، ماجرای بزرگ جهان‌سوم‌گرایی و انسان‌دوستانه بود، بحث و گفتگو بر سر هویت، اسلام و غیره، بعد شد عقب‌نشینی در هویت‌گرایی و محافظه‌کاری. اما این نسل همیشه به عنوان نسل درست‌ها، خوب‌ها معرفی شده با نمره‌های بد به دیگران دادن( اغلب به جوانان حاشیه‌نشین مسلمان ) با پاک‌کردن گمراهی‌های خود. 

- شما از طرفی دیگر نوعی تشابه میان چپ افراطی سال‌های ۶۰ و ۷۰ و تروریست‌های امروزی می‌بینید.........
روآ: مسلم است! به نظرم می‌رسدکه خیلی از بازی‌گران آن دوران فراموش کرده‌اند زمانی را که فکر می‌کردند جنگ داخلی نزدیک است، شیفتگی خشونت بعضی‌ها و تمرینات نظامی را در جنگل‌های سن رمی: آن‌ها امروز تروریست را ذاتی می‌دانند بدون اینکه به مسیر شورش و نهیلیسم خودشان بازگردند.
به دومین دلیل نوشتن این کتاب می‌پردازم: شخصی‌تر: دارم کم‌کم از شنیدن  حرف‌های کسانی که ادعا شناختن میدان را دارند برانگیخته می‌شوم. کسانی که با هواپیما سرمی‌رسند، سوار لیموزین که منتظر آن هاست می‌شوند و می‌روند سفارت شام میل کنند. میدان چیز دیگری‌ست. پیاده راه رفتن است و گردو خاک و گرما و دیدن مردم کوچه و نه تنها رانندگان تاکسی. به نظرم می‌رسد که بحث‌ها بیش‌تر و بیش‌تر انتزاعی  می‌شود.  که انسان از میان رفته است. از تروریست حرف زده می‌شود، از فاناتیک، مردمان خوب همیشه آن‌ها هستند که به ما شبیه‌اند.

- بنابراین چیزی دیگر برای گفتن نیست
روآ:بله، وقتی از جامعه مدنی تونس حرف می‌زنند، معمولاً از لائیک‌ها حرف می‌زنند. من به آن‌ها علاقه دارم، بعضی از دوستان خوب من هستند، اما آن‌ها به تنهایی نماینده تونس نیستند. من یاد کمون می‌افتم، وقتی انتلیژانسیای فرانسه شروع کرد روی توده تف کردن. وانگهی عصر ما نقاط مشترک زیادی با قرن نوزدهم دارد. سال‌های ۱۸۸۰ و ۱۸۸۹۰. بازگشت مذهب، ناسیونالیسم، ظهور یهودی‌ستیزی هم‌چون  توضیح سیستم جهان. گفتمان انحطاط. اندیشه اینکه همه‌چیز دارد به باد می‌رود، که سطح پایین آمده است که دمکراسی به اغتشاش کشیده می‌شود...... گفتمان مشابه «هویت ملول»- منظور یکی از کتاب‌های الن فین‌کل‌کروت است که اخیراً منتشر شده است، آدم سفید‌پوست که به دست اریک زمور  تا استهزاء  کشیده شده است.
همه این‌ها این برداشت را به دست می‌دهد که زندگی شوم شده است و آخر زمان است.


- شما در کتاب خود از ناپدید شدن فرهنگ و هم‌زمان  از سنگر گرفتن در هویت‌گرایی و «کد» نوشته‌اید، مقصودتان چیست؟
روآ: از هویت گفتن، بلافاصله کشتن پیچیدگی‌هاست ، خود را در« این یک باگت است»، «این یک فرانسوی‌ست»، « این یک سیگار است» خلاصه کردن است. پروست از هویت نمی‌گفت. دچار مشکل می‌شویم اگر بخواهیم فرانسوی خوب را در میان شخصیت‌هایش منزوی کنیم.  یک آقای دوپون را. چون ادبیات نمی‌تواند ابهام‌آمیز نباشد و متعددالمعانی. فرهنگ هم  به طور کلی همین‌طور است که امروز سعی می‌کنند پشت «کد» جایش بدهند، دو قطبی، صریح. «خوشم می‌آید»، «خوشم نمی‌آید». همه‌چیز- هیچ‌چیز. اسمایلی‌ها قرار بود برای سرگرمی باشد اما سیاهه‌ای از احساسات را پیش‌نهاد می‌دهند، نمی‌توان با اسمایلی شعر ساخت، یا با کدهای رانندگی.

- کتاب شما می‌تواند   چون دفاع   روشی خاص در علوم اجتماعی هم خوانده شود
روآ: بله، من فلسفه خواندم، شاخه‌ای که در خود علوم سیاسی را جا می‌داد، در زمان ما می‌رفتند سراغ کارشناسان. اما بیست سال است که علوم سیاسی خودش را به بنیادهایی انضباطی و متودولوژیک محدود کرده است. چرا ، چون خودشان را در خطر می‌بینند، و این خودش به سیانتیفیسیته اضافه می‌شود و تجربه از بین می‌رود. ارتباط با واقعیت. شهود تابو شده است. آمار می‌گیرند، خیال می‌کنند که آمار ایژه‌اش را نمی‌سازد...
علوم سخت خوب می‌داند که در هر ابزاری و وسیله‌ای یک نظریه هست، و  دماسنج خودش
وقتی حرارت را اندازه می‌گیرد، گرم هم می‌کند. برای اندازه‌گیری درجه محافظه‌کاری جامعه مصر می‌رویم از اهالی قاهره می‌پرسیم آیا موافق ازدواج هم‌جنس‌گرایان هستند یا نه. همانطور که در پاریس و سان‌فرانسیس‌کو. بدون اینکه از پراتیک و معنای ازدواج پرسیده شود و پاسخ‌هایی پیدا می‌کنند که هیچ معنایی ندارند.

- چه وقت گفتمان تهدید اسلامی در فرانسه پیدایش شد؟
روا: از زمان انقلاب ایران.  و هر بار پرسیده می‌شود: قرآن چه می‌گوید: آیا می‌توان اسلام را اصلاح کرد؟  و این حتی وقتی روی‌دادها خودشان ثابت می‌کنند که اوضاع خیلی پیچیده‌تر است. انهادا در تونس پیروز انتخابات می‌شود، فریاد می‌زنند اسلامیسم پیروز شد. بعد همین  اکثریت قانون اساسی بسیار لائیک می‌نویسد، بعد خودش از قدرت کنار می‌کشد، انتخابات بعدی را می‌بازد و باختش را به رسمیت می‌شناسد.... اما با این همه کسی نمی‌گوید این که دیگر اسلام سیاسی نیست. می‌گویند کلک است. گفتمان ریاکارانه است و دو رو دارد. اغلب روزنامه‌نگاران، جستارنویسان، سیاسیون، این نگاه و بینش ذات‌پندارانه را که در آن هر مسلمان حتماً یک لوژیسیل قرآنی در کله دارد، را باور می‌کند.

- این  پرداخت ذات‌پندارانه به نظر شما تنها در مورد مسلمانان به کار می‌رود؟
روآ: بله، دیگر قرینه‌ای نیست. چون دیگر نمی‌دانیم یعنی چه. با مسیحیت چگونه بود. خیلی‌ها امروز به اسلام همان خرده ای را می‌گیرند که به مسیحیت ۵۰ سال پیش. بحث بر سر «نشان‌های مذهبی» مثلا، مسلم است که حجاب را نشان می‌کنند.  و کاملاً فراموش می‌شود که ابه پیر در سال‌های ۱۹۴۰ نماینده مجلس بود و با قبا وارد پارلمان می‌شد. راهبه‌ها در بیمارستان‌ها کار می کردند!

- در جهل مقدس شما می‌گویید که بازگشت مذهبی نخواهد بود، اما ادیان گرفتار و محاصره شده در جهانی لائیسیزه زندگی می‌کنند. از این نظر اسلام چه ویژگی دارد؟
روآ: در اسراییل  تنش را میان سکولارها و افراطیون می‌بینیم. همان را نزد اوانژلیک‌های امریکای لاتین می‌بینیم و سخت‌و تند شدن امر قوم- ملی را نزد صرب‌ها یا روس‌ها. اما در دنیای مسلمان، این پدیده‌ها به خطوط گسل‌های ژئوپولوتیک اضافه شده است. در خاورمیانه مشخصاً که دارد مرزهای باقی‌مانده و دیکته شده‌ی غرب را بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۸ زیر سؤال می‌برد. قلمروهایی که در بحران هستند. امروز قلمروهای امپراطوری عثمانی سابق هستند، نه مغرب و مصر بلکه سوریه و عراق و فلسطین. منطقه‌ای آتش‌نشانی در معنای ژئولوژیک عبارت. ساخته‌شده بر مجموعه‌ای زلزله‌خیز که دارد تحولی عمیق را تجربه می‌کند.

- کدام تحول؟
روآ: با انقلاب ایران آغاز شد در سال ۱۹۷۹. ایران در خاورمیانه با یک برنامه و چشم‌انداز ایدئولوژیک هژمونیک معرفی شد. که بلافاصله عربستان سعودی را بسیج کرد. خود آن‌ها میان یک الگوی پان‌عربیسم ناصر و صدام حسین و ناسیونالیسم سلفی سعودی تکه پاره بودند. اما در دهه‌های اخیر شاهد افتادن ناسیونالیسم سنی عرب زیر ضربه‌های اسلامیسم، بهار عربی و سیاست آمریکایی بودیم  که عراق را همچون اتای ملی عرب سنی در هم شکست، شیعه‌ها را به قدرت نشاند و شاه‌راه مدیترانه را به روی ایرانیان گشود. جنگ سوریه در عبور بهار عربی راه افتاد  اما خیلی زود به نبرد جماعت-قوم‌گرایی چرخید. از تریپولی و تا شمال بغداد بحران کامل است. چون یک اتای عرب سنی وجود ندارد. سوریه و عراق در میان جنبش- حرکت‌های شیعی هستند و  سعودی سلفی و قاهره به دور ناسیونالیسمی خیلی بیگانه‌ستیز.
- محروم از بیانی ملی، مردم این منطقه می‌توانند خود را در هر کدام از سازمان‌های فوق‌ملی بازشناسند. داعش که از شکست القاعده درس گرفته نبردش را به قلمرو برگردانده است.

- شما اما توضیح می‌دهید که این به قلمرو بازگشتن شکست خواهد خورد.
روآ: بله، جهادیست‌ها می‌توانستند پیروز شوند اگر در مرزهای اتای سنی  سنگر گرفته بودند یا مرزهای بین‌المللی ادعا شده. مثلاً اگر در شمال عراق اعلام خودکفایی می‌کردند و فلوجه را به عنوان پای‌تخت خود به رسمیت می‌شناختند. اما آن‌ها پروژه‌ای پان‌اسلامیست دارند و بنابراین، مجبورند که با دیگران  در تمام مرزها بجنگند. کردهای کوبانی انتخابی ندارند، شیعه‌های بغداد هم. به زودی نوبت لبنان خواهد شد. در لبنان ما شاهد اتحاد میان مسیحیان و شیعه‌ها هستیم، این اتحاد قوت هم خواهد گرفت و بورژواهای سنی هم که هیچ مهری به داعش ندارند به آن‌ها خواهند پیوست. این اتحاد محلی خوبی‌ست. فکر می‌کنم باید از آن دفاع کرد. یدون نشان دادن، آن‌طور که اولاند می‌کند، تحت عنوان نبرد غرب علیه تهدید اسلامی. باید به نیروی بومی- محلی اجازه داد خودش  را بسازد. یوگوسلاوی را در نظر بگیرید. در سال ۱۹۹۰ تمام یوگوسلاوی به لرزه درآمد.  اروپا تصمیم درستی گرفت که مانع‌ کشتار مردم شد. اما با جلوی آن را گرفتن، جلوی تمام روندش را گرفت. باید گذاشت که دوباره خود را تشکیل دهد. با مخلوطی از خشونت و سیاست.

- شما جهادیست‌های امروز را با هواداران  افراطیون چپ سال‌های ۶۰ و ۷۰ مقایسه می‌کنید
روآ: این جنبش‌های تند و رادیکال( من خمر سرخ و کومینترن را هم در میانشان می‌گنجانم) در نگاه و بینش اونیورسالیست جهان شریک‌اند. اندیشه‌ای که می‌گوید دنیا همه‌جا همین است و باید سنت‌ها، فرهنگ‌ها را به هم ریخت و از میان برد. چرا که زورآزمایی و روابط قدرت واقعی را پنهان می‌کنند. روابط اقتصادی را (برای مارکسیست‌ها)، میان حق و باطل را( برای مذهبیون). این جنبش‌ها یک ضدفرهنگ ساختاری و خودجوش را با خود حمل می‌کنند. بودای بامیان را خراب می‌کنند همانطور که ما می‌توانستیم مجسمه میدان را به وقت انقلاب پایین بکشیم. اما همیشه چیزی در روان آدمی و در فرهنگ  مقاومت می‌کند. تروریست در نهایت به این می‌رسد که جایی در این دنیای فاسد ندارد، خشونت‌طلب‌تر می‌شود، انتحاری. آن روان تروریست، این طرح و اندیشه‌ای که بی‌گناهی وجود ندارد به دست داستایوفسکی و آندره مالرو تحلیل شده است.

- اما در جایی دیگر توضیح می‌دهید که جوانان فرانسوی که به جهاد می‌روند پر از کلیشه‌های هالیوودی‌اند...
روآ: بله، نوعی شیفتگی به خشونت محض است، همانطور که نزد فاکرومکزیکی‌ها یا جوانان کلومبین که بعد از اینکه تیری سر رفقاشان خالی کردند  فیلمش را نشان می‌دهند. با این حال همه انتحاری نیستند. میان آن‌ها که به داعش می‌پیوندندبه اندازه کافی متوجه مشی همه نیستیم. میان‌شان رمانتیک‌ها که  ماجراجویی بزرگ
را می‌جویند و با گرسنگی روبه‌رو می‌شوند و با خشونت و با ناصداقتی و با مرگ و با فساد. پیست واقعی برای مبارزه با  وسوسه داعش بدون شک  باد حباب خیالی‌اش را خالی کردن است تا از او شیطان ساختن. خیلی‌وقت است که شیطان  جوانان را جلب می‌کند و نه خدای خوب.