۲۳ آذر ۱۳۹۳

فاصله میان بهشت و جهنم


رادیو گفت زیبایی شکوه حقیقت است


دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم  همه باورهایم شکسته اند.
دیشب قبل از خواب اندیشیدم که دیگر نه روسیه قدیم وجود دارد و نه مصر قدیم و نه ایران قدیم. از آن‌ها چند جلد کتاب باقی مانده است و چیزهایی در موزه‌ها. این آدم‌های میان دو جهان- مانده هنوز از آن جهان  که بروند یعنی بمیرند اثری از آن جهان نمانده جز زبانی که  به دو جهان حرف می‌زند اما از آن جهان نمی‌گوید. 


دیروز فکر کردم که کودکی من، کودکی من است اما من آن کودک نیستم یا آن کودک من نیست. این‌ها یا آن‌ها که می‌روند نزد روان‌کاو از خودشان حرف نمی‌زنند از دیگری حرف می‌زنند. دیگر را در خودشان صدا می زنند. دیگری را در خودشان بیدار می‌کنند. غیرممکن است که من باشد.
فکر کردم برای همین است که من گاهی این‌قدر دلم می‌سوزد برای آن کودک. که دستش را داده بود به   دست من.  و من که دستم را داده بودم به کودکی.
هر چقدر که نگاه می‌کنم سین را به جا نمی‌آورم که پیوندی با سین بچه‌گی ندارد. غیر ممکن است که همان باشد. هم او.

فکر کردم آدم تنها یک بار از بهشت رانده نمی‌شود. چند بار از یهشت رانده می‌شود. بهشت جایی‌ست که تا درآن هستی نمی‌دانی که بهشت است. پس خواندن به بهشت، دعوت به آن چیست؟ حالا خیلی بهتر یعنی همان که باید  کلام خدا را در می‌یابم که گفت بروید و بر زمین- خاک،  بخزید. بروید و از برای یک لقمه نان خم شوید. خون بریزید، خون بخورید.
فاصله میان نان و خون و خاک و ما، فاصله میان بو و مزه نان  و عرق و خون ریخته شده از برای یک لقمه آن، فاصله بهشت و جهنم است. 

هیچ نظری موجود نیست: