۴ دی ۱۳۹۳

صدای سین


رفتم کتاب فروشی آبادی. تنها کتاب‌فروشی آبادی. یک کتاب می‌خواستم که نداشت. یک کتاب می‌خواستم سفارش بدهم که گفت برای روز آخر ماه. یک کتاب جیبی از مودیانو برداشتم. کتابی از خیام باز ترجمه شده بود. گمان کنم که نمی‌دانند خیام ایرانی بوده وگرنه این‌قدر به سراغش نمی‌رفتند شاید هم چون موجودی غریب در ایران به او می‌نگرند. شاید هم چون یتیم است. کوچک بود و ارزان. گفتم بخرم برای سین. نگاه کردم دیدم از انگلیسی ترجمه شده است. پشت‌اش را نگاه کردم. پشت جلد را. نوشته بود: فکر کن وجود نداری، آزاد یاش. کتاب را سر جایش گذاشتم. پول مودیانو را دادم و برگشتم به خانه. 



به سین گفتم یک کم زودتر بیا این چند تا بال ملائک را سنجاق کن به دیوار.

امروز می‌خواهم اندکی به کار جهان نظم دهم. اگر دیدید خاطرتان آن قدرها در آتش نیست بدانید که من موفق بوده‌ام. یاسمن‌ها را خبر کرده‌ام- بروم سنبل بخرم. فردا دوباره جهان را به باد می‌دهم. 



سین پشت تلفن کودک است- صدایش و سین  روبه‌روی  من بالغ و یزرگ. پریشان می‌شوم. 

۲ نظر:

افرا گفت...

چه خوبه حال آدم این نوشته. یه سرخوشی ای بود که تو نوشته های قبلی نبود.

نیشابور گفت...

ممنون از توجه‌تان