۴ دی ۱۳۹۳

صدای سین


رفتم کتاب فروشی آبادی. تنها کتاب‌فروشی آبادی. یک کتاب می‌خواستم که نداشت. یک کتاب می‌خواستم سفارش بدهم که گفت برای روز آخر ماه. یک کتاب جیبی از مودیانو برداشتم. کتابی از خیام باز ترجمه شده بود. گمان کنم که نمی‌دانند خیام ایرانی بوده وگرنه این‌قدر به سراغش نمی‌رفتند شاید هم چون موجودی غریب در ایران به او می‌نگرند. شاید هم چون یتیم است. کوچک بود و ارزان. گفتم بخرم برای سین. نگاه کردم دیدم از انگلیسی ترجمه شده است. پشت‌اش را نگاه کردم. پشت جلد را. نوشته بود: فکر کن وجود نداری، آزاد یاش. کتاب را سر جایش گذاشتم. پول مودیانو را دادم و برگشتم به خانه. 



به سین گفتم یک کم زودتر بیا این چند تا بال ملائک را سنجاق کن به دیوار.

امروز می‌خواهم اندکی به کار جهان نظم دهم. اگر دیدید خاطرتان آن قدرها در آتش نیست بدانید که من موفق بوده‌ام. یاسمن‌ها را خبر کرده‌ام- بروم سنبل بخرم. فردا دوباره جهان را به باد می‌دهم. 



سین پشت تلفن کودک است- صدایش و سین  روبه‌روی  من بالغ و یزرگ. پریشان می‌شوم. 

به دنیا آمدن طفل


نشستیم دیشب تا طفل به دنیا آمد. بعضی به دنیا می‌آیند. بعضی به ایران می‌آیند. بعضی به افغانستان. بعضی به امریکا. اما همه تقریبا از دنیا می‌روند. جز آن‌ها که به دنیا می‌آیند. 

۲۳ آذر ۱۳۹۳

شب درنده


شب درنده‌ای‌ست

بی جسمی
که بتوان زخمی‌اش کرد

مگر
با چراغ‌های ناچیزمان

همان کتاب و همان مترجم

پیری



پیری

باعث نمی‌شود در آینه نگاه نکنیم

و وقتی خود را می‌بینیم
نگوییم

این‌ است  آن‌چه بعدها خواهم  بود

بدک هم نیست

از شعرهای شاعری فرانسوی و ترجمه سرسری نیشابور


پیری
این نیست

که از حافظه طلاق بگیری
این است که او را عروس خود کنی

نازش کنی و نوازشش
مهربان  با او حرف بزنی

ممنون باشی‌
تعلق‌ خاطرش را

وفاداری طولانی‌اش را

به او پشت نکنی

کاری نکنی که شک کند به  حضور همیشه حاضرش در تو

شمردن


خواب می‌دیدم دارم پول‌هایم را می‌شمرم. یکی داده بود و من بی آن‌که بشمرم گذاشته بودم در کیف و به خانه آمده بودم و در خانه هم نشمرده بودم و حالا در خواب می‌شمردم. نشمرده بودم چون به یکی اطمینان دارم.
حالا خواب مچم را گرفته بود. یا من مچ خویش را گرفته بودم. در خواب آن من دیگر بیدار شده بود، اصلا خواب بیدارش کرده بود و داشت پول می‌شمرد و پول هم کم بود. خواب به شمردن بسنده نکرده بود، پول هم کم آورده بود. پول کم آمده بود و اعتماد کم آمده بود.
بعد در خواب یکی از من‌ها نمی‌خواست به یکی بگوید پولی که به من دادی کم بود. نمی‌خواست پول شمرده شود تا از آن کم شود.
دوست را که نمی‌شمرند؟ می‌شمرند؟ 

آقای الف بازگشته بود


اقای الف از بغداد بازگشته بود. دو بسته ساک پلاستیکی، دویست تا فیلم آورده بود با خود. همه هالیوودی قدیم و فیلم‌های مصری- آفیش‌های فیلم‌ها همه اصل بود یعنی نقاشی.   کیفش را پر از نوستالژی کرده بود. دویست تا هم عکس گرفته بود با اعضای دولت و وزیر و وکیل. دو تا کلاه وینی- اهل وین، هم در بغداد خریده بود.

گفت عاشورا بود. گفتم نه اربعین. گفت همان. بعد گفت شما نمی‌دانید، کسی نمی‌داند، این رفتن به سوی کربلا با پای پیاده، از کجاست. از دست صدام است. مردم هنوز بغض دارند. شیعیان را می‌گفت. 

تابستان


شازده کوچولو هم بصیرت داشت


این دفعه تابستان آمد بهش می‌چسبم باهاش می‌رم

دختر


آقای ر پرسید: امروز در ایران معشوقه را چه می‌گویند. گفتم جوان‌ها می‌گویند: دوست دختر. زنان- دختران هم معشرق را می‌گویند دوست پسر. آقای ر از شنیدن این دو عبارت تعجب کرد. گفت عجیب است. دختر که دختر است. دختر دختر کسی‌ست و پسر پسر کسی‌ست. معشوق نباید دختر و پسر آدم را تداعی کند. گفتم ما همان یک کلمه را داریم که جنس را هم می‌رساند. فرزند دختر من. فرزند من که دختر است. دوست دخترم  که دختر من نیست و دختر است. دختر قبل از هر چیز جنس را نشان می‌کند. یا نه قبل از هر چیز فرزند  کسی بودن را؟ دختر هم‌زمان فرزند کسی و مونث است.

آقای ر سکوت کرد و بعد از سکوت گفت: در زبان فرانسه برای پسر دو واژه هست. اگر بخواهد کسی به پسری و پسرش اشاره کند. اما برای دختر یک واژه.

فاصله میان بهشت و جهنم


رادیو گفت زیبایی شکوه حقیقت است


دیروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم  همه باورهایم شکسته اند.
دیشب قبل از خواب اندیشیدم که دیگر نه روسیه قدیم وجود دارد و نه مصر قدیم و نه ایران قدیم. از آن‌ها چند جلد کتاب باقی مانده است و چیزهایی در موزه‌ها. این آدم‌های میان دو جهان- مانده هنوز از آن جهان  که بروند یعنی بمیرند اثری از آن جهان نمانده جز زبانی که  به دو جهان حرف می‌زند اما از آن جهان نمی‌گوید. 


دیروز فکر کردم که کودکی من، کودکی من است اما من آن کودک نیستم یا آن کودک من نیست. این‌ها یا آن‌ها که می‌روند نزد روان‌کاو از خودشان حرف نمی‌زنند از دیگری حرف می‌زنند. دیگر را در خودشان صدا می زنند. دیگری را در خودشان بیدار می‌کنند. غیرممکن است که من باشد.
فکر کردم برای همین است که من گاهی این‌قدر دلم می‌سوزد برای آن کودک. که دستش را داده بود به   دست من.  و من که دستم را داده بودم به کودکی.
هر چقدر که نگاه می‌کنم سین را به جا نمی‌آورم که پیوندی با سین بچه‌گی ندارد. غیر ممکن است که همان باشد. هم او.

فکر کردم آدم تنها یک بار از بهشت رانده نمی‌شود. چند بار از یهشت رانده می‌شود. بهشت جایی‌ست که تا درآن هستی نمی‌دانی که بهشت است. پس خواندن به بهشت، دعوت به آن چیست؟ حالا خیلی بهتر یعنی همان که باید  کلام خدا را در می‌یابم که گفت بروید و بر زمین- خاک،  بخزید. بروید و از برای یک لقمه نان خم شوید. خون بریزید، خون بخورید.
فاصله میان نان و خون و خاک و ما، فاصله میان بو و مزه نان  و عرق و خون ریخته شده از برای یک لقمه آن، فاصله بهشت و جهنم است. 

پیکان آبی بزن کنار


یک وقتی با آقای ر رفته بودیم تهران و نزدیکای میدان آرژانتین رو به مصلی اتراق کرده بودیم. بعد عید بود عید فطر به گمانم.  و نماز عید. بعد از صبح زود جنبش آغاز می‌شد. قبل از صبح. صداهایی  می‌آمد. بلند و کوتاه. مآموران می‌آمدند و خیابان را خلوت می‌کردند و نظم خودشان را برقرار می‌کردند که تا شب ترتیبی از بی‌نظمی بود. شب بساط عید و نماز برداشته می‌شد.
آقای ر تا چند روز راه می رفت و می‌گفت: پیکان آبی بزن کنار. پیکان آبی بزن کنار.
هنوز هم گاهی راه می‌رود و می‌گوید.


یارو پیتزایی معرفی کرده با پسته
گفت‌گوی تمدن‌ها همین‌طوری به زد و خورد تمدن‌ها تبدیل می‌شه دیگه


خدایا ما را از شر اخبار حفظ کن

۱۳ آذر ۱۳۹۳

بروید کنار


رادیو گفت خدا پاسخ نیست پرسش است و
گفت بروید کنار بگذارید بپرسم