۲ آذر ۱۳۹۳

دوستان دشمنان


دوستان دشمنان
یاران موافق و مخالف
من در زبان شما غوطه نمی‌خورم. گاهی هفته‌ها و ماه‌ها فارسی نمی‌شنوم. گاهی شش ماه یک بار یکی از ایران تلفن می‌کند. ایرانی تقریبا نمی‌بینم. خانم ف هم  حالا رفته کانادا و گاهی تک زنگی می‌زند که چرا زنگی نمی‌زنی و من هم می‌گویم من که می‌دانم تو خوبی. کانادایی ها مثل ما تلفن مجانی ندارند- از این سرویس‌هایی که سی چهل یورو در ماه می‌دهی و بعد پایت را دراز می‌کنی. خانم ف انتطار دارد که من تلفن کنم . تلفن را برای خانم ف اختراع کرده‌اند. خانم ف در توالت هم تلفن‌اش کار می‌کند. خدایش مرا ببخشاید که دارم این‌ها را برای شما می‌گویم. آن‌وقت‌ها هم که این خدمات بزرگ‌وارانه دنیای ایشان نبود، رابطه تلفن و خانم ف همین بود. آن‌وقت‌ها بلند می‌شد از پله‌های کافه‌ای که در آن باهم قرار گذاشته بودیم پایین می‌رفت کنار مستراح‌ها تلفن می‌زد. همیشه یکی بود که خانم ف برایش نگران بود. خانم ف هر چند روز یک بار سر ساعت دوازده‌و نیم به من زنگ می‌زند. من می‌دانم که حالا هر چند روز یک بار این ساعت نوبت من رسیده است. یرادرها و خواهرهای خانم ف و بچه‌های آن‌ها و بچه‌های خود خانم ف به او تلفن کرده‌اند و او به آن‌ها تلفن کرده است و چند روز هم گذشته و از من خبر ندارد و نویت من شده است. بگذریم. این ها را گفتم که بگویم فارسی سفره‌ای‌ست که من پهن می‌کنم و به وقت جمع کردن‌اش نرمه‌نان‌ها- به قول مشهدی‌ها از آن می‌ریزد. در این‌که خورده‌ها نان است  تردیدی ندارم.

اما رابطه من با زبان رابطه‌ای خاص است. رابطه من با زبان فرانسه هم خاص است. گاهی زبان فارسی مرا رها نمی‌کند و گاهی زبان فرانسه فارسی را رها نمی‌کند، خوب، من آدم زنده‌ای هستم. آدم زنده ناخوشی‌ها و کسالت‌های خودش را دارد. برای من زبان کار است. در کار است.
از صبح تا شب فرانسه می‌شنوم. آن هم انواع گوناگون زبان و گویش را. رادیو همه‌نوع زبان دارد. سین یک‌طور حرف می‌زند و آقای ر یک طور دیگر و آقای الف که الان در بغداد به سر می‌برد- خدایش نگاه‌دارد، یک‌طور. زن هم‌جوار یک‌طور. تلویزیون هم یک طور. خود من چند‌طور. خسته باشم و خوش نباشم هم یک‌طور. زبان زنده است و یک چیز زنده با آدم زنده مرتب در حال کشم‌کش هستند. دو تا عاشق هم همین‌طور. همان‌طور که یکی از عاشق‌ها از ان یکی جداست و گاهی آمیختگی صورت می‌گیرد، زبان هم از من جداست. می‌آید در گوش من می‌نشیند و من باید ان را به دهان و به زبان ببرم. باید به کلام ببرم.

آقای ر پریروز آمده بود با هم مداحی هیئت یزد را گوش دادیم. من مجبور می‌شدم گاهی جایی را ترجمه کنم. خوب، این خشونت بود. حالا آقای ر به مقدار مناسبی فارسی می‌داند. در تهران دسته و تعزیه دیده است و یک روز هم با چشمانی سرخ از یک تعزیه در نازی‌آباد خارج شده است. زمان خاتمی بوده است و تعزیه تعزیه رسمی و کارگردانی شده بوده است و در یکی از این فرهنگ‌سراهای ساخته شده ان زمان. آقای ر از گریه مردم نازی‌آباد چشمان‌اش سرخ شده بوده است. یک زمانی حضرت کیارستمی در مرکز ژرژ پوم‌پیدو فیلم‌هایی از گریه مردم که به دیدن تعزیه رفته بودند- که البته دیدن درست نیست، به دیدن نرفته بودند، به دیوار انداخته بود و زمین را فرش کرده بودند و مردم پاریس می‌رفتند و کفش‌هایشان را از پا در می‌آوردند- ژولیت بینوش هم اول آمده بود و کفش‌هایش را از پا به در آورده بود  و نشسته بود بر زمین و مردم بلد شده بودند که چه باید بکنند و نشسته بودند بر زمین و بر روی فرش و گریه پوبلیک تعزیه را افتاده بر دیوار اتاق تماشا کرده بودند. من نبودم ببینم که آن‌جا در آن اتاق چه اتفاقی افتاده بوده است تا الان و ابنجا برایتان تعریف کنم.

بله آقای ر تاتر خوانده است  و تاتر را رها کرده چون به نظرش رسیده  تاتر در غرب دیگر مقدس نیست و گمان می‌کرده که تاتر در ایران مقدس است. من به او می‌گفتم تقدس هر جا ممکن است باشد. آقای ر این‌طور است. به حرف کسی گوش نمی‌‌دهد و می‌توان گفت که یک‌طور بنیاد‌گراست. منتهی بنیادش خودش است. بله من مجبور بودم جاهایی برایش ترجمه کنم. فرانسه اقای ر خیلی خوب است. من به او می‌گویم تو در زمین خودت هستی. اقای ر اما همیشه فکر می‌کند که یک تبعیدی‌ست. آقای ر با غربت غربی سهروردی یا ایران آشنایی به هم رسانده است. آقای ر فکر می‌کرده در غرب غریب است. حالا فکر می‌کند در دنیا غریب است.

سین زبان می‌خواند. یعنی زبان یاد می‌گیرد. زبان اسپانیایی  را  می‌گوید  تقریبا کاملا می‌فهمد و زبان چینی. چینی را هم می‌نویسد. چند روز پیش دفترهایش را آورده بود که من ببینم. معلم‌شان از تصاویر سیمسون استفاده می کند تا زبان چینی را در احوالات گوناگون و جرکات گوناگون- ان‌ها نمی گویند فعل، نشان بدهد. به چه کارها که نباید دست زد تا بچه‌ها را به آموختن کشاند. یه سین گفتم برو، از ما دور شو. برو به بعید. بعید یعنی آسیای دور. از ما توحیدی‌ها دور شو. سال دیگر می‌خواهد سفری برود به چین. دارد پول‌هایش را جمع می‌کند. گفت شاید مردم‌شناس بشود. گفتم اگر مردمی باقی مانده باشد. اگر سگی بگذارد. اگر در دبیرستانشان لسان عرب درس می‌دادند یا فارسی حتما عربی یا فارسی می‌آموخت.

رفته بودم فیلم مومی، ساخته این بچه بیست و چند ساله کانادایی. از گویشی در فیلم‌اش استفاده کرده بود که فرانسوی‌ها و شاید همان سهم فرانسه زبان کانادا هم نمی‌فهمند. زیرنویس گذاشته بودند.
فیلم تنها برای خاطر شنیدن این زبان دیدن دارد. زبانی که مادر  و پسر بیش فعال‌اش حرف می‌زنند. زبانی بیش فعال. پر تحرک. یکی نوشته بود گل‌دار. پر از پرخاش و ناسزا. عصبی. زبان ستیز.

زبان‌ها زتده‌اند. زبان‌ها در ما زنده‌اند. بعضی زبانی مرده را حرف می‌زنند یا می‌نویسند. زبانی فاخر ، شسته و رفته اما مرده. بعضی از مترجم‌ها هم همه مؤلف‌ها را به یک زبان ترجمه می‌کنند. نمی‌شود که آدم دوراس بخواند و زبانش همان  بماند.
باز هم بگذریم. می‌خواستم دو کلمه حرف بزنم. نه لزوما حرف حساب. شد چندین کلمه. زبان خودش جاری شد.
آقای ر نمی‌نویسد. من منتظرم که یک روز آقای ر بنویسد. 

۳ نظر:

میچکاکلی گفت...

سلام.چه رویایی!سین می خواهد مردم شناس بشود. و می خواست عربی بیاموزد. هفده هجده ساله های اینجا نمیدانند مردم شناسی هم شاخه ای از علم است و حتی بسیاری تا بحال از من پرسیده اند ازینکه جامعه شناسی تدریس می کنی لذت میبری؟ چون علوم انسانی اینجا تحقیر شده است. میچکا می خواهد معلم بشود. اما همه همکلاسیهاش در رویای پزشک شدن به سر می برند. میچکا هر روز تردید می کند. میخواهد زبان فرانسه بیاموزدو بعد اسپانیا و بعد آلمانی. میخواهد نقاشی بکشد و چیز بنویسد. میچکا لذت نوشتن را درک کرده اما به علوم انسانی و ادبیات اعتماد ندارد. همه کلاس به ضرب در حال فراگیری اندام های انسان و حل مسایل ریاضی و فیزیکند و سیل دارد بچه ام را می برد.

shiva shajari گفت...

agha ya khanoome neyshabour.
kheili kheili alliii minevisid. kheili az khoondane neveshtehatoon lezat mibaram. omidvaram ye rooz az nazdik bebinametoon.
shiva

نیشابور گفت...

ممنون
و ممنون از توجه شما
به امید دیدار