۲ آذر ۱۳۹۳

استروم‌بولی


ما دی‌شب رفتیم سینه کلوپ محله‌مان. ما که خیر. دیگر مایی وجود ندارد و همه  خدا را شکر من شده‌ایم. در راه که شب بود و مرطوب دیدم به چشم این من شدن را.

اول تنها من بودم. با خودم گفتم اگر قرار بر این بود که تنها فیلم ببینم که در خانه می‌نشستم و از پل گذر نمی‌کردم. برای رفتن به سبنما از دو پل گذر کردم. بعد خانمی وارد شد و صندلی‌ها را شمرد و من سلامش کردم. در فرانسه سلام روز با سلام شب فرق دارد. اول سلام روز کردم و بد یادم افتاد که شب است ، سلام شب کردم. خانم گفت: چه سالن کوچکی و پشت سر من نشست. بعد دسته‌ای مردم روزگار سپری‌کرده  وارد شدند.  و بعد آقای سینه کلوپ وارد شد. همه را می‌شناخت جز من را. کت‌اش را گذاشت بر یکی از صندلی‌های دو ردیف جلوتر از من و رو به تماشاگران ایستاد و شروع کرد به گفتن. چیزهایی از فیلم گفت که بعضی می‌دانستند و برخی نه. بعدا فهمیدم که ماهی یک بار آقای سینه کلوپ می‌آید و این‌ها هم می‌آیند و فیلمی می‌بینند و حرف‌هایی می‌زنند. آقا گفت با هم فیلم دیدن و از آن گفتن چیز دیگری‌ست.

حالا دیگر از جنگ دوم هم آنقدر گذشته است که مردمان، قد عمرشان به آن نرسد.  مردمان سال‌خورده سالن سینما را می‌گویم.  بله، آقا گفتند جنگ همه‌چیز را به هم ریخت. همه مناسبات را. بعد از جنگ دیگر فیلم‌سازها طور دیگری فیلم ساختند. نگاه‌شان عوض شده بود. استروم‌بولی سال ۱۹۴۹ ساخته شده است. گفت که روسولینی که برای خودش کارگردان بود و خانم برگمن هم که برای امریکایی‌ها هنرپیشه و ستاره بود. بعد یک روز اینگرید برگمن به روسولینی نامه می‌نویسد مثل بی‌نوش که به کیارستمی و می‌خواهد که یک فکری به حالش بکند. روسولینی اصلا برگمن را نمی‌شناخته. اما به قواره او قبا می‌دوزد.   فیلمی را در نظر می‌گیرد. اول قرار بوده آنا مانیانی که معشوق روسولینی بوده در فیلم بازی کند. بعد برکمن پیدایش می‌شود. این داستان هم خود داستانی‌ در داستانی‌ست. 

آقا گفت در فیلم‌های قبل از جنگ و فیلم‌های امریکایی و هالی‌وودی حقیقت  قبل از فیلم روشن بود. حقیقت اول بود. اول حقیقت بود. در فیلم‌های بعد از جنگ حقیقت بعد از فیلم هم نبود. شکسته بود. قبل از جنگ فیلم قبل از ساخته شدنش ساخته شده بود، در کله سازندگانش. بعد از جنگ بعد از ساخته شدنش ساخته می‌شد. برگمن آمد و شد، بی‌هیچ خیالی در سر و خوابی از قبل، خود فیلم. شد ضد قهرمان. در واقعیت و در فیلم. می‌گویند که داستان در داستان هم امریکا را تکان داد. جامعه سینمایی و تماشاچی را و هم ایتالیا را. می‌گویند برگمن هزاران نامه تهدید‌امیز دریافت کرد و تا چند سال نتوانست به امریکا برود. مردم به روسولینی خشم گرفتند و سینما هم او را به جا نیاورد.  و در فرانسه بود که یکی دو نفر که یکی‌شان اریک رومر بود استروم‌بولی را خوش‌امد گفتند و از او چون شاه‌کاری نوشتند و بعد پای تروفو و گدار و باقی باز شد. استروم‌بولی آستانه‌ای بود که گشوده شده بود بر روی سینمای تازه. می‌گویند که در امریکا هم فیلم را نشان دادند اما نیم ساعت از آن را بریده بودند و در آخرش صدایی می‌گفت که زن به سوی مردش بازگشته است. امریکایی‌ها می‌خواستند حقیقت از قبل آماده را در فیلم بنشانند. اما استروم‌بولی چیزی را نشان نمی‌دهد. آخرش ما نمی‌دانیم. زنی در سالن که در جوانی فبلم را دیده بود و حالا چهل سال یعد دوباره می‌دید گفت که زنِ فیلم را به گونه‌ای دیگر دیده است. اول در جوانی قهرمان دیده است و یک قربانی حالا یک ضد قهرمان. آقا گفت می‌بینید که فیلم زنده است.

زن فیلم در یک ارودوگاه در ایتالیا زندانی‌ست. در زمان جنگ خلاف کرده است. از همان اول  ضد قهرمان، از بدهاست. منتهی بدی‌اش هم چنان عیان نیست که شسته و رفته آماده خوردن به شما بدهند. با بدان نشسته است.  و قصد دارد به آرژانتین برود. اما کارش درست نمی‌شود و چون جوانی ایتالیایی در اردوگاه سربازان بر او عاشق شده است و خواستگاری‌اش می‌کند، زن او می‌شود و با او به جزیره‌ای- استروم‌بولی می‌رود که همه ترکش کرده‌اند. جزیره‌ای خشن و آتش‌فشانی. آتش‌فشانی بیدار که هر چند وقت گدازه‌ها را بر سر مردم هنوز مانده و وفادار به او تف می‌کند. غیر از زن فیلم همه مردم هستند. همه مردمِ جزیره هستند. مرد فیلم همان جوان قرار بوده که کاری در فیلم انجام دهد- نه در داستان. مثل حسین در فیلم زیر درختان زیتون.
در جریان فیلم کارگردان و هنرپیشه عاشق می‌شوند.  و آتش‌فشان هم  روشن و روسولینی از آن فیلم می‌گیرد. جزیره خودش شخصیت فیلم است و نوری که همه را پایمال می‌کند. گاهی آن‌چنان است که چیزی دیده نمی‌شود. کسی گفت که آتش‌فشان جنگ را تداعی می‌کند.

زن غریبه است. اول غریبه‌گی زبان است. زبان در فیلم انگلیسی است. زن انگلیسی حرف می‌زند.  و مرد خیلی خوب انگلیسی نمی‌داند. زبان مردم گویشی  ایتالیایی‌ست. بعضی انگلیسی می‌دانند چون- خودشان می‌گویند به جستجوی کار به امریکا رفته بود‌ه‌اند. کشیشی در جزیره است که مسئول اموال رفته‌گان جزیره است که  رها کرده‌اند.

زن به جزیره آمده است و زندانی شده است. نه مرد را می‌شناسد و  نه مردم را. مردم هم او را نمی‌شناسند. وقتی زن به خانه‌اش دعوتشان می‌کند نمی‌روند و دعوتش را رد می‌کنند و می‌گویند تو تواضع نداری. غیر از زبان، زمان است. زمان جزیره و مردمش که زمان زن نیست. زمان چیزهاست، نه کند و نه تند. زمان ماهی‌گیری‌ست. که طول می‌کشد. مردان در قایق‌هایشان نشسته‌اند و زیر آفتاب منتظرند. کاری نمی‌کنند جز انتظار که خودش کاری‌ست. زن آمده است که شوهرش را ببیند و به تماشا. ما هم به تماشای مستندی رفته‌ایم که تا قبل از آن تماشایی نبود و انجام دادنی، کردنی بود. چه کسی فکر می‌کرد که ماهی‌گیری و انتظار گرفتار تور شدن ماهی‌ها تماشایی‌ست. مردان اعتراضی ندارند. راضی‌اند. همین است. آواز می‌خوانند.  و بعد ماهی‌های بزرگ تن که آمدند و گرفتار که شدند، آهنگ تند می‌شود و مردان با خشونت ماهی‌های از خودشان بزرگ‌تر را با نیزه‌هایی چوبی به داخل قایق سر می‌دهند.  و خون می ریزد و می‌پاشد. زن غافل‌گیر شده است و حالش دارد به هم می‌خورد. زن میان تماشاست. میان مای تماشاگران مستند و ماهی‌گیران. اکرانی  او را جدا نمی‌کند. زن دارد بالا می‌آورد. بعد هم که آتش‌فشان می‌خروشد و مردم کودکان را بغل کرده سوار همان قایق‌ها می‌شوند و به دریا فرار می کنند ودر درون قایق دعا می‌خوانند و منتظر می‌مانند.
زن می‌خواهد بگریزد، هر طور شده از جزیره برود. زن از آن‌ها جداست و آن‌ها با هم‌اند. زن در فیلم تمام صحنه و صفحه را به همان اندازه آن‌ها، همه آن‌ها، به اندازه جزیره پر کرده است.

ما نمی‌دانیم آخرش چه می‌شود. زن می‌رود یا نمی‌رود. پایانی وجود ندارد.
برگمن چند سال با روسولینی زندگی می کند و صاحب فرزند می‌شود- مثل زن فبلم در همان زمان فبلم برکمن آبستن می‌شود و بعد از چند سال به امریکا بازمی‌گردد و دخترش را که ندیده‌است و در امریکا مانده است می‌بیند. 

هیچ نظری موجود نیست: