۲۰ آبان ۱۳۹۳

هوکوسایی





با سین رفتیم پاریس. قرارش را دو سه روز پیش‌اش گذاشته بودیم. گردشی ژاپنی. نمایشگاه عظیم آثار هوکوسایی در گراند پاله از یک ماه پیش شروع شده بود. از قطار که پیاده شدیم ساعت دوازده ظهر بود. تا ساعت دو پیاده رفتیم و به محله رستوان‌های ژاپنی رسیدیم. شلوغ بود. جلوی بعضی‌هاش صف بود. بعضی اهل سوشی و بعضی اهل سوپ‌های معروف ژاپنی و باقی غذایا و قضایا. بعد از ناهار دوباره پیاده راه افتادیم.  ساعت چهار رسیدیم به مکان نمایشگاه. نزدیک دُم صف  نوشته بودند از این جا تا زمان ورود سه ساعت ممکن است طول بکشد. هر ده نفر را نیم ساعت در نظر آورید. من و سین گفتیم که سه ساعت صبر نخواهیم کرد. به سین گفتم برو  چرخی بزن و یک جایی بنشین نوبت ما که رسید و توانستیم دستمان را به ضریح برسانیم صدایت می‌کنم. نرفت. ایستاد و گوشی‌هایش را در گوش گذاشت و به شوپن گوش داد. من هم دوربینم را از ساک بیرون آوردم و از کفش‌های مردم صف بسته عکس گرفتم و به حرف‌هاشان گوش دادم.   هوا هم سرد شد و شب هم داشت از راه می‌رسید و شارل دو گل هم در هیئتی بزرگ بر سکویی داشت پاریس را فتح می‌کرد.

هنوز ساعت شش نشده بود که زمان ورود ما هم رسید. هر دو خسته بودیم. رفتم از یکی بپرسم که آیا جایی هست که یعد از این خستگی بنشینیم و آهی تازه کنیم؟ گفتند بله اما باید خارج شویم. ما هم که اصلا خیال خارج شدن نداشتیم. بلیط خریدیم و داخل شدیم. سین را رها کردم. حجره‌ها پر بود از آدم. دلیل انتظار هم همین یود. اگر آدم‌های درون بیرون نیایند و آدم‌های برون درون بیایند آن‌وقت دیگر نمی‌شود چیزی دید. آثار این پیر مجنون نقاشی را حجره حجره کرده بودند و  هر حجره یک تاریخ را نمایش می‌داد از روز اول از اولین آثار و تا روز آخر و آخرین آثار.

هوکوسایی در سال ۱۷۶۰ در توکیوی آن زمان که ئه‌دو نام داشت از پدری و مادری ناشناس به دنیا آمد. در دو یا سه سالگی به خانواده‌ای صنعت‌گر سپرده شد و نزد استادی به مکتب رفت. همه‌چیز آموخت از هر فن نقاشی چین و ژاپن. طرح ریخت و نقش زد و دوران‌هایی را به فقر زیست. از دورانی به دورانی گذر کرد و از شهری به شهری رفت و با صنعت‌گران و هنرمندان و شاعران آشنایی به هم رساند. شعر شاعران را نقش زد و شاعران نقش‌هایش را سرودند. به جایی رسیده بود که همه چیز را رسم می‌کرد. سین گفت که کاری دیگر نمی کرده. گفت که یک عمر کم است. هوکوسایی به هشتادو نه سالگی رسیده بود و خواسته بود که چند سال دیگر به او داده شود تا به عصاره چیزها برسد. گفته بود- می‌گویند که در صد و چند سالگی قلم‌اش جان خواهد بخشید. به سین گفتم معلوم نیست اگر این خداوندگاران بیش‌تر عمر می‌کردند کار به کجا می‌کشید.  او را پدر مانگاه نامیده اند  مانگا یعنی طرح‌های گروتسک. و نمایشگاه این پدرخواندگی را ثابت کرده بود. چهار هزار استامپ در پانزده جلد. از جان‌دار و بی‌جان. از حیوان و حشره ودرخت و از صنعت‌گر و صاحب حرفه و سامورایی و پرتره‌های گی‌شا و کشتی‌گیران سومو وصحنه‌های از زندگی روزمره و کوچه و تصویر‌گری متون و قصه‌ها و متل‌ها و اشعار.

دوران‌های متفاوت از پی هم آمده‌ی هوکوسایی مسیر هنرمند را به تماشا گذاشته بود و نمایش‌گاه غیر از نمایش آثار، تغییر و تحول او در کارش را هم نشان می‌داد. به مرور زمان وقتی از قرن هجدهم به نوزده می‌رویم،  از حجره‌های اول به حجره‌های آخر رفتار نقاش و رفتار قلم او فرق کرده بودند. خطوط همان نبودند. آن همه نقش‌های ریز که خالق با آن‌ها آغاز کرده بود، آن خداوندی جایش را به خداوندی دیگر داده بود. از غرب رنگ آمده بود، نوعی آبی از هلند. او از غرب تاثیر گرفته بود و بعدها نقاشان غربی از او مخصوصا امپرسیونیست‌ها. ون‌گوگ و گوگن و مونه. و حتی نویسندگان.

نقش‌های ریز درشت شده بودند. خطوط از  انحنای خود کاسته بودند. خلوت شده بود. نمایش‌گاه برای اولین بار و شاید آخرین بار پانصد اثر از سی‌هزار اثر هوکوسایی را بعد از عملیاتی دراز میان فرانسه و ژاپن گرد آورده بود. بعضی از آثار متعلق به کلکسیون‌های خصوصی بودند. بعضی را با آثار دیگری در نیمه راه نمایش‌گاه عوض می‌کنند تا خیلی خسته نشوند.
نمایش‌گاه در دو طبقه بود. طبقه دوم نیمه دوم عمر نقاش بود. تاریک بود. طرح‌ها بر دفتر و کاغذ در وسط اتاق‌ها در ارتفاع دید ما  زیر شیشه بود. باید به رویشان خم می‌شدیم. نور کم و ریزی نقش‌ها و خستگی و زیادی آثار نمی‌گذاشت خوب دیده شوند. به چند نفر گفتم فکر نمی‌کنید نور کم است؟ همه فکر می‌کردند به خاطر حفاظت از آثار است. مردی با زنش و پسر خردسال‌اش آمده بود. گفت خواسته‌اند فضایی ایجاد کنند، می‌بینید که من و شما هم داریم پچ‌پچ می‌کنیم. اضافه کرد که من برای دیدن موج بزرگ آمده‌ام.

موج بزرگ معروف‌ترین اثر نقاش است.  و همراه آن سی و شش نقش از فوجی. قله‌کوه مقدس ژاپن. که لابد سزان آن همه نقش قله‌کوه سنت ویکتوارش را از او آموخته- چرا کسی دماوند را نکشیده.
فوجی متعلق به دوران آخر عمر اوست. میان آسمان و زمین. میان یونگ و یانگ. میان آرامش و خشم و غرش قایق‌رانان و ماهی‌گیران اسیر و گرفتاردر امواج. زیر اثر نوشته بود نشان کوچکی آدم است در برابر طبیعت.
حالا که امروز است فکر می‌کنم که آن تاریکی دعوتی بود به تماشا. تا قوه دیدن را برانگیزد. نشان می‌داد و نمی‌داد.نمایش‌گاه این است. نیم حجاب. نشان دادن باید این باشد.

به سین که گرسنه و خسته بود گفتم مهم راه است. این مجموعه دیگر هیچ‌وقت خارج از ژاپن  ممکن است گرد نیاید.   همین راهی که طی می‌کنی و صفی که طولانی‌ست و خستگی و در آن حال گیجی و گولی که به دیدن می‌رویم.
هوکوسایی ژاپن قرن  هجده و نوزده را نقش کرده بود. دنیایی عجیب. سرزمینی که دور از بی‌گانه و اجنبی خودش را ابداع کرده بود. از نمایش‌گاه که خارج شدیم، از سرزمینی غریب خارج شده بودیم. به نظرم می‌رسید که هیچ‌کجا روی زمین نمی‌توانست این‌قدر بعید باشد. فکر می‌کنم ژاپن از قدیم این آمیختگی چیزها را در خود داشته. بی‌آنکه تعرضی از یکی به دیگری احساس شود. بی آنکه یکی جای دیگری را بگیرد. زشتی- اگر بتوان زشتی نامید در کنار زیبایی به غایت هست و آدمی‌زاد در کنار جانوری و جانوری در کنار درختان گیلاس و دیوی- در آخر کارش هوکوسایی دیو می‌کشید. غول های که از شیشه بیرون می آمدند. جالب برای من این بود که تشخیص و تمیز امکان نداشت. مثلا زنی زیبا از باقی چیزها. البته نقدها می‌گویند در پایان کار او روان‌شناسی در آثار او پیدا شده است اما این را غربی‌ها می‌گویند.

هیچ نظری موجود نیست: