۱۳ آبان ۱۳۹۳

بار تحمل‌ناپذیر آزادی


در این روزهایی که شوخی و طنز و باقی به دور محرم بر جامعه مجازی روان است یکی نوشته بود اگر حسین نذری پخش می‌کرد بیش تر از هفتادو تن به دورش جمع می‌شدند. من یاد این نوشته افتادم و همین‌طور سرسری ترجمه‌اش کردم:
شعر ایوان- برادران کاراموزوف  بازگشت مسیح را در اسپانیای قرن چهاردهم روایت می‌کند. زمانی‌ست که تفتیش عقاید آتش‌هایی  بی‌شمار برای خاموش کردن ارتداد برپا کرده است.
مسیج بازگشته است اما نه برای ختم زمان.  فروتنانه آمده است در میان فروتنان.  همه او را به جا آورده‌اند. وقتی به میدان بزرگ کلیسای جامع سویل می‌رسد، مفتش بزرگ او را نشان می‌کند و دستور دست‌گیری‌اش را می‌دهد. مسیح را  به زندان می‌برند و شب که می‌رسد مفتش بزرگ  و پیر خطاب به او سخن می‌راند. خطابه‌ای که تشویشی برای اندیشه سیاسی  است. او را متهم می‌کند که آمده است تا نظم را بر هم زند. آرامش را، امنیتی را که کلیسا تلاش کرده تا برقرار کند. در قلوب حتی. برای این اما می‌بایست چیزی را خاموش می‌کرده، خفه می‌کرده ، غرقابی را می‌پوشانده، زخمی را می‌بسته.

مسیح می‌دانسته چه چیزی برای بشر آورده است، چنین تحمل‌ناپذیر. وقتی که خیال می‌کرده است دارد چیزی اهدا می‌کند؟
به یاد آوریم که عیسی  سه وسوسه شیطان را در صحرا بی‌پاسخ گذاشت. مسیح نخواست سنگ به نان تبدیل شود.
اگر قبول کرده بود همان‌جا تایید و هواداری جمعیت را از آن خود کرده بود. ما به او که گرسنگی  را رفع می‌کند، آن‌که   سیر می‌کند، ایمان می‌آوریم. اما مسیح گردباد توخالی امید را به صلح پری شکم  ترجیح داد. ایمانی را خواست که  برده شکم نباشد.
شیطان گفته بود اگر مسیح قبول کند ملک او را از زمین بلند خواهد کرد تا همه باور کنند که او پسر خداست و نگرانی شان برطرف شود. مسیح قبول نکرد که بر تمام ولایت قدرت مطلق داشته باشد. در صورتی که چیزی شیرین‌تر از سجده بر صاحبی نیست.

 چه فکر می‌کرد مسیح با این چنین نان را تحقیر کردن، چه چیزی را می‌خواست نجات دهد؟ با تحقیر تصویر- دیدن بلند شدن مسیح و شیرینی تسلیم.  همان را که آزادی می‌نامیم؟  مخلوطی ناپاک از اضطراب شکنجه‌آور و جسارت احمقانه.
الهامی بی‌فایده و پرسش‌گرایی‌ای ژرف؟

اما خود مردم اکثریت‌شان، در این آزادیِ  این همه عزیز برای فلاسفه، تنها باری سنگین بر دوش، سرگیجه‌ای نگران‌کننده و زخمی دردناک می‌بینند. نزد مفتش مسیح با سرپیشی از شیطان مردم را به آوارگی و سرگشتگی  محکوم کرده است.
آن سه وسوسه برای این آقای کلیسا برنامه‌ای برای  اجراست تا خطری که باید از آن حذر شود.

این‌جا داستایوفسکی مفتش، نخبه‌ای را تصور کرده که برخلاف مسیح بشریت آرمانی را در نظر ندارد. ما مفتشان، نخبه‌گان مسئول، ما بشریت بی‌نوا را مجبور کردیم که سنگ را به نان تبدیل کند. بشر تحت تسلط ما کار کرد  و ما ثروت را  با  قواعد بی‌چون و چرا تقسیم کردیم.  و مردم از ما تشکر کردند. چون بالاخره می‌توانستند این دستی را که می‌داد بپرستند حتی اگر آن چه می‌داد سهم ناچیزی بود از آن‌چه قبل‌اش گرفته بود. ما تصویر را به خاطر هیپنوتیز روح و روان تولید کردیم. ما حقایقی تک‌صدا را ترویج دادیم تا دهان شک را ببندیم. ما قدرت استبدادی را همه‌جا گسترش دادیم که جماعت تسلیم‌شدگان را تشکیل می‌دهد تا هر کس خود را کمتر تنها حس کند  در گرمای گله. چون همه از یکی فرمان می‌برند.

آن‌ها  بار را بر دوش گرفتند. بار این مسئولیت  را.  به مردم  آسایش دادند. آسایش کار را به دیگری واگذاشتن تا عدالت و حقیقت را  او بگوید و راه بردگی را نشان دهد.

ما نمی‌دانیم متن، متن داستایوفسکی چه تصمیمی می‌گیرد. تا این حد میان انتخاب آزادی سخت که ما را به تنهایی و عزلت و اضطراب محکوم می‌کند و شیرینی خوش‌بختی که ما را به دور تسلیم‌شدن و شانه خالی‌کردن  گرد می‌آورد.
این انتخاب از مدت‌ها پیش جاه‌طلبی سیاسیون و شرم و خشم سیاسی  را برانگیخته  است.

اما این برش میان  آزادی ناامن و امنیت امن  و عده داده شده را، مفتش است که تصمیم گرفته.
معمایی باقی می‌ماند. بعد از سخن‌وری مفتش، وقتی ساکت می‌شود، مسیح آهسته نزدیک می‌شود و بوسه‌ای بر لبان پیرمرد می‌نشاند. که می‌سوزاند. متن این را می‌گوید. بوسه سپاس‌گزاری  و شکر - که اشتباهم را تصحیح کردی، یا بخشش - تو خواستی صادقانه یاری کنی، اما هر کس خودش باید بارش را بر دوش بکشد، - بوسه شورش و عصیان؟
مسیح تا به آخر سکوت می‌کند.  چون تنها سکوت غرش‌کننده می‌ماند در برابر کسی که به جای همه حرف می‌زند. که قدرت را به نام ناتوانی‌شان به دست می‌گیرد.

این را آقای فیلسوف gros  استاد دانشگاه پاریس و متخصص اندیشه میشل فوکو نوشته است. 

۲ نظر:

افرا گفت...

عجب که قصه این آدم ها علیرغم شکل متفاوت ماهیت یکسانی داره
و قصه ما (بشر) که همچنان دوره می کنیم شب را و روز را، هنوز را.

نیشابور گفت...

بله