۲ آذر ۱۳۹۳

دوستان دشمنان


دوستان دشمنان
یاران موافق و مخالف
من در زبان شما غوطه نمی‌خورم. گاهی هفته‌ها و ماه‌ها فارسی نمی‌شنوم. گاهی شش ماه یک بار یکی از ایران تلفن می‌کند. ایرانی تقریبا نمی‌بینم. خانم ف هم  حالا رفته کانادا و گاهی تک زنگی می‌زند که چرا زنگی نمی‌زنی و من هم می‌گویم من که می‌دانم تو خوبی. کانادایی ها مثل ما تلفن مجانی ندارند- از این سرویس‌هایی که سی چهل یورو در ماه می‌دهی و بعد پایت را دراز می‌کنی. خانم ف انتطار دارد که من تلفن کنم . تلفن را برای خانم ف اختراع کرده‌اند. خانم ف در توالت هم تلفن‌اش کار می‌کند. خدایش مرا ببخشاید که دارم این‌ها را برای شما می‌گویم. آن‌وقت‌ها هم که این خدمات بزرگ‌وارانه دنیای ایشان نبود، رابطه تلفن و خانم ف همین بود. آن‌وقت‌ها بلند می‌شد از پله‌های کافه‌ای که در آن باهم قرار گذاشته بودیم پایین می‌رفت کنار مستراح‌ها تلفن می‌زد. همیشه یکی بود که خانم ف برایش نگران بود. خانم ف هر چند روز یک بار سر ساعت دوازده‌و نیم به من زنگ می‌زند. من می‌دانم که حالا هر چند روز یک بار این ساعت نوبت من رسیده است. یرادرها و خواهرهای خانم ف و بچه‌های آن‌ها و بچه‌های خود خانم ف به او تلفن کرده‌اند و او به آن‌ها تلفن کرده است و چند روز هم گذشته و از من خبر ندارد و نویت من شده است. بگذریم. این ها را گفتم که بگویم فارسی سفره‌ای‌ست که من پهن می‌کنم و به وقت جمع کردن‌اش نرمه‌نان‌ها- به قول مشهدی‌ها از آن می‌ریزد. در این‌که خورده‌ها نان است  تردیدی ندارم.

اما رابطه من با زبان رابطه‌ای خاص است. رابطه من با زبان فرانسه هم خاص است. گاهی زبان فارسی مرا رها نمی‌کند و گاهی زبان فرانسه فارسی را رها نمی‌کند، خوب، من آدم زنده‌ای هستم. آدم زنده ناخوشی‌ها و کسالت‌های خودش را دارد. برای من زبان کار است. در کار است.
از صبح تا شب فرانسه می‌شنوم. آن هم انواع گوناگون زبان و گویش را. رادیو همه‌نوع زبان دارد. سین یک‌طور حرف می‌زند و آقای ر یک طور دیگر و آقای الف که الان در بغداد به سر می‌برد- خدایش نگاه‌دارد، یک‌طور. زن هم‌جوار یک‌طور. تلویزیون هم یک طور. خود من چند‌طور. خسته باشم و خوش نباشم هم یک‌طور. زبان زنده است و یک چیز زنده با آدم زنده مرتب در حال کشم‌کش هستند. دو تا عاشق هم همین‌طور. همان‌طور که یکی از عاشق‌ها از ان یکی جداست و گاهی آمیختگی صورت می‌گیرد، زبان هم از من جداست. می‌آید در گوش من می‌نشیند و من باید ان را به دهان و به زبان ببرم. باید به کلام ببرم.

آقای ر پریروز آمده بود با هم مداحی هیئت یزد را گوش دادیم. من مجبور می‌شدم گاهی جایی را ترجمه کنم. خوب، این خشونت بود. حالا آقای ر به مقدار مناسبی فارسی می‌داند. در تهران دسته و تعزیه دیده است و یک روز هم با چشمانی سرخ از یک تعزیه در نازی‌آباد خارج شده است. زمان خاتمی بوده است و تعزیه تعزیه رسمی و کارگردانی شده بوده است و در یکی از این فرهنگ‌سراهای ساخته شده ان زمان. آقای ر از گریه مردم نازی‌آباد چشمان‌اش سرخ شده بوده است. یک زمانی حضرت کیارستمی در مرکز ژرژ پوم‌پیدو فیلم‌هایی از گریه مردم که به دیدن تعزیه رفته بودند- که البته دیدن درست نیست، به دیدن نرفته بودند، به دیوار انداخته بود و زمین را فرش کرده بودند و مردم پاریس می‌رفتند و کفش‌هایشان را از پا در می‌آوردند- ژولیت بینوش هم اول آمده بود و کفش‌هایش را از پا به در آورده بود  و نشسته بود بر زمین و مردم بلد شده بودند که چه باید بکنند و نشسته بودند بر زمین و بر روی فرش و گریه پوبلیک تعزیه را افتاده بر دیوار اتاق تماشا کرده بودند. من نبودم ببینم که آن‌جا در آن اتاق چه اتفاقی افتاده بوده است تا الان و ابنجا برایتان تعریف کنم.

بله آقای ر تاتر خوانده است  و تاتر را رها کرده چون به نظرش رسیده  تاتر در غرب دیگر مقدس نیست و گمان می‌کرده که تاتر در ایران مقدس است. من به او می‌گفتم تقدس هر جا ممکن است باشد. آقای ر این‌طور است. به حرف کسی گوش نمی‌‌دهد و می‌توان گفت که یک‌طور بنیاد‌گراست. منتهی بنیادش خودش است. بله من مجبور بودم جاهایی برایش ترجمه کنم. فرانسه اقای ر خیلی خوب است. من به او می‌گویم تو در زمین خودت هستی. اقای ر اما همیشه فکر می‌کند که یک تبعیدی‌ست. آقای ر با غربت غربی سهروردی یا ایران آشنایی به هم رسانده است. آقای ر فکر می‌کرده در غرب غریب است. حالا فکر می‌کند در دنیا غریب است.

سین زبان می‌خواند. یعنی زبان یاد می‌گیرد. زبان اسپانیایی  را  می‌گوید  تقریبا کاملا می‌فهمد و زبان چینی. چینی را هم می‌نویسد. چند روز پیش دفترهایش را آورده بود که من ببینم. معلم‌شان از تصاویر سیمسون استفاده می کند تا زبان چینی را در احوالات گوناگون و جرکات گوناگون- ان‌ها نمی گویند فعل، نشان بدهد. به چه کارها که نباید دست زد تا بچه‌ها را به آموختن کشاند. یه سین گفتم برو، از ما دور شو. برو به بعید. بعید یعنی آسیای دور. از ما توحیدی‌ها دور شو. سال دیگر می‌خواهد سفری برود به چین. دارد پول‌هایش را جمع می‌کند. گفت شاید مردم‌شناس بشود. گفتم اگر مردمی باقی مانده باشد. اگر سگی بگذارد. اگر در دبیرستانشان لسان عرب درس می‌دادند یا فارسی حتما عربی یا فارسی می‌آموخت.

رفته بودم فیلم مومی، ساخته این بچه بیست و چند ساله کانادایی. از گویشی در فیلم‌اش استفاده کرده بود که فرانسوی‌ها و شاید همان سهم فرانسه زبان کانادا هم نمی‌فهمند. زیرنویس گذاشته بودند.
فیلم تنها برای خاطر شنیدن این زبان دیدن دارد. زبانی که مادر  و پسر بیش فعال‌اش حرف می‌زنند. زبانی بیش فعال. پر تحرک. یکی نوشته بود گل‌دار. پر از پرخاش و ناسزا. عصبی. زبان ستیز.

زبان‌ها زتده‌اند. زبان‌ها در ما زنده‌اند. بعضی زبانی مرده را حرف می‌زنند یا می‌نویسند. زبانی فاخر ، شسته و رفته اما مرده. بعضی از مترجم‌ها هم همه مؤلف‌ها را به یک زبان ترجمه می‌کنند. نمی‌شود که آدم دوراس بخواند و زبانش همان  بماند.
باز هم بگذریم. می‌خواستم دو کلمه حرف بزنم. نه لزوما حرف حساب. شد چندین کلمه. زبان خودش جاری شد.
آقای ر نمی‌نویسد. من منتظرم که یک روز آقای ر بنویسد. 

دوست داشتن، دوست داشتن تغییر است


رادیو دارد می‌گوید که دوست داشتن دوست داشتن تغییر است.

چیزهایی هست که برای شرقیان نزدیک  و شرقیان دور- کلی نخواهیم بگوییم ایرانی‌ها مثلا، عیان است.  و حاجت به بیان ندارد. یا عیان نیست اصلا اما بیان هم نخواهد شد. فرض کنید دختری که مادرش را دفن می کند. یعنی تا مرگ او همراهی‌اش می‌کند. من دختری را می‌شناسم که خود زنی بود زن مردی که این‌جا بود و زن در جایی در جنوب ایران هشت سال بر بالین مادرش در کما نشسته بود و ترو خشک‌اش می کرد. مرد می‌گفت همان شوی، که من نمی‌توانم به زنم بگویم بیا این‌جا من تنها هستم  و مادرت را رها کن و دختر مادرش را رها نمی‌کرد. شوی پیر بود و همان‌قدر، اندکی کمتر به تیمار نیاز داشت و زن هم جوان نبود. مادر بالاخره مرد.

برای دختر عیان بود. و چیزی برای بیان نداشت. گمان کنم اگر سینه‌اش را هم بشکافیم چیزی برای گفتن ندارد. برای تماشا شاید. غربیان اما عیان بیانات می‌کنند. رادیو دارد از زنی حرف می‌زند که مادرش را نوشته است.  جسم مادرش را جسمی که دوست داشته است و هنوز هم دوست دارد اما نمی‌داند چطور دوست بدارد، این جسم پیر و چروک و مچاله را.
این‌جا بود که زن نویسنده گفت وقتی دوست داریم تغییر را هم دوست داریم.
هر چقدر از عیان به بیان نزدیک شویم، از شرق دور شده ایم.
نشسته بودیم من وسین و آقای ر. من گفتم سوژه. سین فکر کرد که از موضوع، موضوع چیزی حرف می‌زنم. آقای ر سر شوخی را گشود مثل همیشه و از شاه گفت که اشاره به رعیت کرده باشد.  سوژه در زبان فرانسوی رعیت است.  سوژه رعیت است و موضوع و سوژه. آخری واژه نیست مفهموم است. مضمون است.

تاتر خوب است


مدتی بود رسانه‌ها از زبان مردان و زنان سیاسی در باره این‌ها که اسمشان را جهادگر گذاشتند حرف می‌زدند و پیش‌نهادهایی می‌دادند و از دولت می‌خواستند که ملیت این‌ها- مهاجرزاده و مسلمان‌زاده‌هایی که به داعش پیوسته‌اند را باطل کند. بیش‌ترشان هم از جانب سیاسی راست بودند. لازم به گفتن نیست که مارین لوپن هم بر طبل ضد مسلمانی‌اش بیش‌تر از پیش می‌کوبید.
حالا که دو سه روز است پی برده‌اند که از میان آن‌ها که جهادگر نامیده‌اند از فرانسویانی با اجداد فرانسوی و کاتولیک هم یافت شده است دارند موهای سرشان را می‌کنند  و نمی‌دانند ملیت را چگونه می‌شود از اینان بازپس گرفت.
آرین موشکین بزرگ، به رادیو دعوت شده بود. موشکین کارگردان تاتر است و تاتری را اداره می‌کند که در آن همه از هنرپیشه و کارگر و تکنیسن و آب‌دارچی به یک اندازه حقوق می‌گیرند. تاتر موشکین تاتر دولتی‌ست از دولت کمک می‌گیرد. البته به جز دولت اشخاص حقیقی و حقوقی هم  کمک می‌کنند.  و حالا بودجه‌های فرهنگ و هنر کاهش پیدا کرده‌است. یک وقتی وزیر فرهنگ فرانسه آندره مالرو بود.  و  قدم فرهنگ را گذاشته بود بر  روی چشم‌اش. حالا تنها مسئله و مشکل بحران اقتصادی و نبود پول و خزانه خالی نیست،  این‌هایی که در تمام اروپا بر سر کار و کرسی‌اند خودشان بی‌فرهنگ‌اند. نمی‌دانند فرهنگ به چه دردی می‌خورد. اقتصادی که خودش هم دیگر وجود ندارد و فینانس و مال قورتش داده است  جای همه‌‌چیز را پر کرده است. شما شغلی دارید پس هستید. شغل ندارید نیستید. شغل هم داشته باشید- از اکثریت حرف می‌زنم، از صبح تا شب مشغول شغلتان هستید پس خودتان نیستید.

موشکین را دعوت کرده بودند و رادیو داشت اخبار می‌گفت و خبر گفت که این فرانسویانِ از جنس فرانسوی اصل، به اسلام گرویده‌اند. و موشکین حرف رادیو را قظع کرد و گفت نباید بگویید این‌ها به اسلام روی‌آورده‌اند. این‌ها جانیانی هستند که دعوت شده‌اند بروند با مجوز جنایت کنند. این‌ها نمی‌دانند اسلام چیست.  و خانم موشکین بازگشتند به موضوع فرهنگ و گفتند که اسلام بدون فرهنگ معنی ندارد.  و هیچ‌چیز و هیچ‌کجا بدون فرهنگ معنی ندارد.  و قران به تنهایی معنی ندارد. این را دیگر خانم کارگردان تاتر نگفت. هیچ‌چیز به تنهایی معنی ندارد. هیچ‌چیز از یک نقطه آغاز نمی‌شود. نفطه آغازی نیست. فرهنگ به ما از گذشته می‌گوید. از نقطه‌های آغاز. ما با فرهنگ بر روی گذشته با تکبه برگذشته می‌ایستیم. به ما می‌گوید که ما از جای دوری آمده‌ایم. خیلی طول کشیده است و زمانی بر ما رفته است تا اینی که هستیم شده‌ایم. بر این صندلی با قالیچه نشسته‌ایم. آن‌که گذشته را و گذشتگان را نفی می‌کند صندلی یا قالی‌چه  را از زیر ما می‌کشد.
زمانی قبل از اسلام در ایران بوده است. زمانی قبل از انقلاب در ایران بوده است. ما آدم‌های تاریخی هستیم.

نوشته را با  رفتن سین به دیدن نمایش مکبث موشکین تمام کنم.  خودش رفته بود. دبیرستان برنامه‌هایی تدارک می‌بیند.  معمولا هم در پاریس اجرا می‌شود. دبیرستان بلیط ارزان و رفت و آمد  را در اختیار شاگردها می‌گذارد.  و شاگردها از میان برنامه‌های پیش‌نهادی انتخاب می‌کنند. بک ماه پیش رفته بود تاتر کمدی فرانسه به دیدن مولیر.  و چند شب پیش هم به دیدن تاتر خانم موشکین. دیروز تلفن کرد که خیلی خوب بود.  فکر می کنم بیش تر ازمتن و بازی‌ها از تاتر و دکور خوشش آمده بود. تاتر موشکین خلاف تاتر رسمی «کمدی فرانسه» است. خود تاتر نمایشی از زندگی گروهی است.  گروه تاتر.
شاگردهایی هستند که رنگ تاتر ندیده‌اند. شاید با رفتن به تاتر زندگی‌شان عوض شد. دیشب  یکی می‌گفت، یکی که کمدین شده است. می‌گفت یک روز یک ویدئو دیده است از کسی بر روی صحنه. و آن روز فهمیده که چنین چیزی  هم هست.  و چنین چیز چه خوب است.

ریخت و پاش‌ها


شما آن‌قدر اتفاق می‌افتید و روی می‌دهید که نمی‌گذارید آدم برود دنبال کار و زندگی‌اش در این‌جا که اتفاقی نمی‌افتد. ظرف‌هایم را نشسته ام. 



یکی نوشته سیل مردم. واژه‌‌ها هم سیل‌اند. وقتی در کنار هم قرار می‌گیرند.



غم مبهم خواهد ماند. تا آخر.



همه شهر بشورید. یعنی همه‌ی شهر را بشویید.  و گرنه ظرف‌ها را بشور چه معنی می‌دهد؟
 و این همه سفسطه است. چه جای دل و عقل است؟



باید جایم را بیاندازم و بگیرم بخوابم. بس است. بیداری.
این فعل گرفتن این‌جا چه می‌کند؟

هوکوسای دیوانه





استروم‌بولی


ما دی‌شب رفتیم سینه کلوپ محله‌مان. ما که خیر. دیگر مایی وجود ندارد و همه  خدا را شکر من شده‌ایم. در راه که شب بود و مرطوب دیدم به چشم این من شدن را.

اول تنها من بودم. با خودم گفتم اگر قرار بر این بود که تنها فیلم ببینم که در خانه می‌نشستم و از پل گذر نمی‌کردم. برای رفتن به سبنما از دو پل گذر کردم. بعد خانمی وارد شد و صندلی‌ها را شمرد و من سلامش کردم. در فرانسه سلام روز با سلام شب فرق دارد. اول سلام روز کردم و بد یادم افتاد که شب است ، سلام شب کردم. خانم گفت: چه سالن کوچکی و پشت سر من نشست. بعد دسته‌ای مردم روزگار سپری‌کرده  وارد شدند.  و بعد آقای سینه کلوپ وارد شد. همه را می‌شناخت جز من را. کت‌اش را گذاشت بر یکی از صندلی‌های دو ردیف جلوتر از من و رو به تماشاگران ایستاد و شروع کرد به گفتن. چیزهایی از فیلم گفت که بعضی می‌دانستند و برخی نه. بعدا فهمیدم که ماهی یک بار آقای سینه کلوپ می‌آید و این‌ها هم می‌آیند و فیلمی می‌بینند و حرف‌هایی می‌زنند. آقا گفت با هم فیلم دیدن و از آن گفتن چیز دیگری‌ست.

حالا دیگر از جنگ دوم هم آنقدر گذشته است که مردمان، قد عمرشان به آن نرسد.  مردمان سال‌خورده سالن سینما را می‌گویم.  بله، آقا گفتند جنگ همه‌چیز را به هم ریخت. همه مناسبات را. بعد از جنگ دیگر فیلم‌سازها طور دیگری فیلم ساختند. نگاه‌شان عوض شده بود. استروم‌بولی سال ۱۹۴۹ ساخته شده است. گفت که روسولینی که برای خودش کارگردان بود و خانم برگمن هم که برای امریکایی‌ها هنرپیشه و ستاره بود. بعد یک روز اینگرید برگمن به روسولینی نامه می‌نویسد مثل بی‌نوش که به کیارستمی و می‌خواهد که یک فکری به حالش بکند. روسولینی اصلا برگمن را نمی‌شناخته. اما به قواره او قبا می‌دوزد.   فیلمی را در نظر می‌گیرد. اول قرار بوده آنا مانیانی که معشوق روسولینی بوده در فیلم بازی کند. بعد برکمن پیدایش می‌شود. این داستان هم خود داستانی‌ در داستانی‌ست. 

آقا گفت در فیلم‌های قبل از جنگ و فیلم‌های امریکایی و هالی‌وودی حقیقت  قبل از فیلم روشن بود. حقیقت اول بود. اول حقیقت بود. در فیلم‌های بعد از جنگ حقیقت بعد از فیلم هم نبود. شکسته بود. قبل از جنگ فیلم قبل از ساخته شدنش ساخته شده بود، در کله سازندگانش. بعد از جنگ بعد از ساخته شدنش ساخته می‌شد. برگمن آمد و شد، بی‌هیچ خیالی در سر و خوابی از قبل، خود فیلم. شد ضد قهرمان. در واقعیت و در فیلم. می‌گویند که داستان در داستان هم امریکا را تکان داد. جامعه سینمایی و تماشاچی را و هم ایتالیا را. می‌گویند برگمن هزاران نامه تهدید‌امیز دریافت کرد و تا چند سال نتوانست به امریکا برود. مردم به روسولینی خشم گرفتند و سینما هم او را به جا نیاورد.  و در فرانسه بود که یکی دو نفر که یکی‌شان اریک رومر بود استروم‌بولی را خوش‌امد گفتند و از او چون شاه‌کاری نوشتند و بعد پای تروفو و گدار و باقی باز شد. استروم‌بولی آستانه‌ای بود که گشوده شده بود بر روی سینمای تازه. می‌گویند که در امریکا هم فیلم را نشان دادند اما نیم ساعت از آن را بریده بودند و در آخرش صدایی می‌گفت که زن به سوی مردش بازگشته است. امریکایی‌ها می‌خواستند حقیقت از قبل آماده را در فیلم بنشانند. اما استروم‌بولی چیزی را نشان نمی‌دهد. آخرش ما نمی‌دانیم. زنی در سالن که در جوانی فبلم را دیده بود و حالا چهل سال یعد دوباره می‌دید گفت که زنِ فیلم را به گونه‌ای دیگر دیده است. اول در جوانی قهرمان دیده است و یک قربانی حالا یک ضد قهرمان. آقا گفت می‌بینید که فیلم زنده است.

زن فیلم در یک ارودوگاه در ایتالیا زندانی‌ست. در زمان جنگ خلاف کرده است. از همان اول  ضد قهرمان، از بدهاست. منتهی بدی‌اش هم چنان عیان نیست که شسته و رفته آماده خوردن به شما بدهند. با بدان نشسته است.  و قصد دارد به آرژانتین برود. اما کارش درست نمی‌شود و چون جوانی ایتالیایی در اردوگاه سربازان بر او عاشق شده است و خواستگاری‌اش می‌کند، زن او می‌شود و با او به جزیره‌ای- استروم‌بولی می‌رود که همه ترکش کرده‌اند. جزیره‌ای خشن و آتش‌فشانی. آتش‌فشانی بیدار که هر چند وقت گدازه‌ها را بر سر مردم هنوز مانده و وفادار به او تف می‌کند. غیر از زن فیلم همه مردم هستند. همه مردمِ جزیره هستند. مرد فیلم همان جوان قرار بوده که کاری در فیلم انجام دهد- نه در داستان. مثل حسین در فیلم زیر درختان زیتون.
در جریان فیلم کارگردان و هنرپیشه عاشق می‌شوند.  و آتش‌فشان هم  روشن و روسولینی از آن فیلم می‌گیرد. جزیره خودش شخصیت فیلم است و نوری که همه را پایمال می‌کند. گاهی آن‌چنان است که چیزی دیده نمی‌شود. کسی گفت که آتش‌فشان جنگ را تداعی می‌کند.

زن غریبه است. اول غریبه‌گی زبان است. زبان در فیلم انگلیسی است. زن انگلیسی حرف می‌زند.  و مرد خیلی خوب انگلیسی نمی‌داند. زبان مردم گویشی  ایتالیایی‌ست. بعضی انگلیسی می‌دانند چون- خودشان می‌گویند به جستجوی کار به امریکا رفته بود‌ه‌اند. کشیشی در جزیره است که مسئول اموال رفته‌گان جزیره است که  رها کرده‌اند.

زن به جزیره آمده است و زندانی شده است. نه مرد را می‌شناسد و  نه مردم را. مردم هم او را نمی‌شناسند. وقتی زن به خانه‌اش دعوتشان می‌کند نمی‌روند و دعوتش را رد می‌کنند و می‌گویند تو تواضع نداری. غیر از زبان، زمان است. زمان جزیره و مردمش که زمان زن نیست. زمان چیزهاست، نه کند و نه تند. زمان ماهی‌گیری‌ست. که طول می‌کشد. مردان در قایق‌هایشان نشسته‌اند و زیر آفتاب منتظرند. کاری نمی‌کنند جز انتظار که خودش کاری‌ست. زن آمده است که شوهرش را ببیند و به تماشا. ما هم به تماشای مستندی رفته‌ایم که تا قبل از آن تماشایی نبود و انجام دادنی، کردنی بود. چه کسی فکر می‌کرد که ماهی‌گیری و انتظار گرفتار تور شدن ماهی‌ها تماشایی‌ست. مردان اعتراضی ندارند. راضی‌اند. همین است. آواز می‌خوانند.  و بعد ماهی‌های بزرگ تن که آمدند و گرفتار که شدند، آهنگ تند می‌شود و مردان با خشونت ماهی‌های از خودشان بزرگ‌تر را با نیزه‌هایی چوبی به داخل قایق سر می‌دهند.  و خون می ریزد و می‌پاشد. زن غافل‌گیر شده است و حالش دارد به هم می‌خورد. زن میان تماشاست. میان مای تماشاگران مستند و ماهی‌گیران. اکرانی  او را جدا نمی‌کند. زن دارد بالا می‌آورد. بعد هم که آتش‌فشان می‌خروشد و مردم کودکان را بغل کرده سوار همان قایق‌ها می‌شوند و به دریا فرار می کنند ودر درون قایق دعا می‌خوانند و منتظر می‌مانند.
زن می‌خواهد بگریزد، هر طور شده از جزیره برود. زن از آن‌ها جداست و آن‌ها با هم‌اند. زن در فیلم تمام صحنه و صفحه را به همان اندازه آن‌ها، همه آن‌ها، به اندازه جزیره پر کرده است.

ما نمی‌دانیم آخرش چه می‌شود. زن می‌رود یا نمی‌رود. پایانی وجود ندارد.
برگمن چند سال با روسولینی زندگی می کند و صاحب فرزند می‌شود- مثل زن فبلم در همان زمان فبلم برکمن آبستن می‌شود و بعد از چند سال به امریکا بازمی‌گردد و دخترش را که ندیده‌است و در امریکا مانده است می‌بیند. 

۲۰ آبان ۱۳۹۳

هوکوسایی





با سین رفتیم پاریس. قرارش را دو سه روز پیش‌اش گذاشته بودیم. گردشی ژاپنی. نمایشگاه عظیم آثار هوکوسایی در گراند پاله از یک ماه پیش شروع شده بود. از قطار که پیاده شدیم ساعت دوازده ظهر بود. تا ساعت دو پیاده رفتیم و به محله رستوان‌های ژاپنی رسیدیم. شلوغ بود. جلوی بعضی‌هاش صف بود. بعضی اهل سوشی و بعضی اهل سوپ‌های معروف ژاپنی و باقی غذایا و قضایا. بعد از ناهار دوباره پیاده راه افتادیم.  ساعت چهار رسیدیم به مکان نمایشگاه. نزدیک دُم صف  نوشته بودند از این جا تا زمان ورود سه ساعت ممکن است طول بکشد. هر ده نفر را نیم ساعت در نظر آورید. من و سین گفتیم که سه ساعت صبر نخواهیم کرد. به سین گفتم برو  چرخی بزن و یک جایی بنشین نوبت ما که رسید و توانستیم دستمان را به ضریح برسانیم صدایت می‌کنم. نرفت. ایستاد و گوشی‌هایش را در گوش گذاشت و به شوپن گوش داد. من هم دوربینم را از ساک بیرون آوردم و از کفش‌های مردم صف بسته عکس گرفتم و به حرف‌هاشان گوش دادم.   هوا هم سرد شد و شب هم داشت از راه می‌رسید و شارل دو گل هم در هیئتی بزرگ بر سکویی داشت پاریس را فتح می‌کرد.

هنوز ساعت شش نشده بود که زمان ورود ما هم رسید. هر دو خسته بودیم. رفتم از یکی بپرسم که آیا جایی هست که یعد از این خستگی بنشینیم و آهی تازه کنیم؟ گفتند بله اما باید خارج شویم. ما هم که اصلا خیال خارج شدن نداشتیم. بلیط خریدیم و داخل شدیم. سین را رها کردم. حجره‌ها پر بود از آدم. دلیل انتظار هم همین یود. اگر آدم‌های درون بیرون نیایند و آدم‌های برون درون بیایند آن‌وقت دیگر نمی‌شود چیزی دید. آثار این پیر مجنون نقاشی را حجره حجره کرده بودند و  هر حجره یک تاریخ را نمایش می‌داد از روز اول از اولین آثار و تا روز آخر و آخرین آثار.

هوکوسایی در سال ۱۷۶۰ در توکیوی آن زمان که ئه‌دو نام داشت از پدری و مادری ناشناس به دنیا آمد. در دو یا سه سالگی به خانواده‌ای صنعت‌گر سپرده شد و نزد استادی به مکتب رفت. همه‌چیز آموخت از هر فن نقاشی چین و ژاپن. طرح ریخت و نقش زد و دوران‌هایی را به فقر زیست. از دورانی به دورانی گذر کرد و از شهری به شهری رفت و با صنعت‌گران و هنرمندان و شاعران آشنایی به هم رساند. شعر شاعران را نقش زد و شاعران نقش‌هایش را سرودند. به جایی رسیده بود که همه چیز را رسم می‌کرد. سین گفت که کاری دیگر نمی کرده. گفت که یک عمر کم است. هوکوسایی به هشتادو نه سالگی رسیده بود و خواسته بود که چند سال دیگر به او داده شود تا به عصاره چیزها برسد. گفته بود- می‌گویند که در صد و چند سالگی قلم‌اش جان خواهد بخشید. به سین گفتم معلوم نیست اگر این خداوندگاران بیش‌تر عمر می‌کردند کار به کجا می‌کشید.  او را پدر مانگاه نامیده اند  مانگا یعنی طرح‌های گروتسک. و نمایشگاه این پدرخواندگی را ثابت کرده بود. چهار هزار استامپ در پانزده جلد. از جان‌دار و بی‌جان. از حیوان و حشره ودرخت و از صنعت‌گر و صاحب حرفه و سامورایی و پرتره‌های گی‌شا و کشتی‌گیران سومو وصحنه‌های از زندگی روزمره و کوچه و تصویر‌گری متون و قصه‌ها و متل‌ها و اشعار.

دوران‌های متفاوت از پی هم آمده‌ی هوکوسایی مسیر هنرمند را به تماشا گذاشته بود و نمایش‌گاه غیر از نمایش آثار، تغییر و تحول او در کارش را هم نشان می‌داد. به مرور زمان وقتی از قرن هجدهم به نوزده می‌رویم،  از حجره‌های اول به حجره‌های آخر رفتار نقاش و رفتار قلم او فرق کرده بودند. خطوط همان نبودند. آن همه نقش‌های ریز که خالق با آن‌ها آغاز کرده بود، آن خداوندی جایش را به خداوندی دیگر داده بود. از غرب رنگ آمده بود، نوعی آبی از هلند. او از غرب تاثیر گرفته بود و بعدها نقاشان غربی از او مخصوصا امپرسیونیست‌ها. ون‌گوگ و گوگن و مونه. و حتی نویسندگان.

نقش‌های ریز درشت شده بودند. خطوط از  انحنای خود کاسته بودند. خلوت شده بود. نمایش‌گاه برای اولین بار و شاید آخرین بار پانصد اثر از سی‌هزار اثر هوکوسایی را بعد از عملیاتی دراز میان فرانسه و ژاپن گرد آورده بود. بعضی از آثار متعلق به کلکسیون‌های خصوصی بودند. بعضی را با آثار دیگری در نیمه راه نمایش‌گاه عوض می‌کنند تا خیلی خسته نشوند.
نمایش‌گاه در دو طبقه بود. طبقه دوم نیمه دوم عمر نقاش بود. تاریک بود. طرح‌ها بر دفتر و کاغذ در وسط اتاق‌ها در ارتفاع دید ما  زیر شیشه بود. باید به رویشان خم می‌شدیم. نور کم و ریزی نقش‌ها و خستگی و زیادی آثار نمی‌گذاشت خوب دیده شوند. به چند نفر گفتم فکر نمی‌کنید نور کم است؟ همه فکر می‌کردند به خاطر حفاظت از آثار است. مردی با زنش و پسر خردسال‌اش آمده بود. گفت خواسته‌اند فضایی ایجاد کنند، می‌بینید که من و شما هم داریم پچ‌پچ می‌کنیم. اضافه کرد که من برای دیدن موج بزرگ آمده‌ام.

موج بزرگ معروف‌ترین اثر نقاش است.  و همراه آن سی و شش نقش از فوجی. قله‌کوه مقدس ژاپن. که لابد سزان آن همه نقش قله‌کوه سنت ویکتوارش را از او آموخته- چرا کسی دماوند را نکشیده.
فوجی متعلق به دوران آخر عمر اوست. میان آسمان و زمین. میان یونگ و یانگ. میان آرامش و خشم و غرش قایق‌رانان و ماهی‌گیران اسیر و گرفتاردر امواج. زیر اثر نوشته بود نشان کوچکی آدم است در برابر طبیعت.
حالا که امروز است فکر می‌کنم که آن تاریکی دعوتی بود به تماشا. تا قوه دیدن را برانگیزد. نشان می‌داد و نمی‌داد.نمایش‌گاه این است. نیم حجاب. نشان دادن باید این باشد.

به سین که گرسنه و خسته بود گفتم مهم راه است. این مجموعه دیگر هیچ‌وقت خارج از ژاپن  ممکن است گرد نیاید.   همین راهی که طی می‌کنی و صفی که طولانی‌ست و خستگی و در آن حال گیجی و گولی که به دیدن می‌رویم.
هوکوسایی ژاپن قرن  هجده و نوزده را نقش کرده بود. دنیایی عجیب. سرزمینی که دور از بی‌گانه و اجنبی خودش را ابداع کرده بود. از نمایش‌گاه که خارج شدیم، از سرزمینی غریب خارج شده بودیم. به نظرم می‌رسید که هیچ‌کجا روی زمین نمی‌توانست این‌قدر بعید باشد. فکر می‌کنم ژاپن از قدیم این آمیختگی چیزها را در خود داشته. بی‌آنکه تعرضی از یکی به دیگری احساس شود. بی آنکه یکی جای دیگری را بگیرد. زشتی- اگر بتوان زشتی نامید در کنار زیبایی به غایت هست و آدمی‌زاد در کنار جانوری و جانوری در کنار درختان گیلاس و دیوی- در آخر کارش هوکوسایی دیو می‌کشید. غول های که از شیشه بیرون می آمدند. جالب برای من این بود که تشخیص و تمیز امکان نداشت. مثلا زنی زیبا از باقی چیزها. البته نقدها می‌گویند در پایان کار او روان‌شناسی در آثار او پیدا شده است اما این را غربی‌ها می‌گویند.

۱۳ آبان ۱۳۹۳

بار تحمل‌ناپذیر آزادی


در این روزهایی که شوخی و طنز و باقی به دور محرم بر جامعه مجازی روان است یکی نوشته بود اگر حسین نذری پخش می‌کرد بیش تر از هفتادو تن به دورش جمع می‌شدند. من یاد این نوشته افتادم و همین‌طور سرسری ترجمه‌اش کردم:
شعر ایوان- برادران کاراموزوف  بازگشت مسیح را در اسپانیای قرن چهاردهم روایت می‌کند. زمانی‌ست که تفتیش عقاید آتش‌هایی  بی‌شمار برای خاموش کردن ارتداد برپا کرده است.
مسیج بازگشته است اما نه برای ختم زمان.  فروتنانه آمده است در میان فروتنان.  همه او را به جا آورده‌اند. وقتی به میدان بزرگ کلیسای جامع سویل می‌رسد، مفتش بزرگ او را نشان می‌کند و دستور دست‌گیری‌اش را می‌دهد. مسیح را  به زندان می‌برند و شب که می‌رسد مفتش بزرگ  و پیر خطاب به او سخن می‌راند. خطابه‌ای که تشویشی برای اندیشه سیاسی  است. او را متهم می‌کند که آمده است تا نظم را بر هم زند. آرامش را، امنیتی را که کلیسا تلاش کرده تا برقرار کند. در قلوب حتی. برای این اما می‌بایست چیزی را خاموش می‌کرده، خفه می‌کرده ، غرقابی را می‌پوشانده، زخمی را می‌بسته.

مسیح می‌دانسته چه چیزی برای بشر آورده است، چنین تحمل‌ناپذیر. وقتی که خیال می‌کرده است دارد چیزی اهدا می‌کند؟
به یاد آوریم که عیسی  سه وسوسه شیطان را در صحرا بی‌پاسخ گذاشت. مسیح نخواست سنگ به نان تبدیل شود.
اگر قبول کرده بود همان‌جا تایید و هواداری جمعیت را از آن خود کرده بود. ما به او که گرسنگی  را رفع می‌کند، آن‌که   سیر می‌کند، ایمان می‌آوریم. اما مسیح گردباد توخالی امید را به صلح پری شکم  ترجیح داد. ایمانی را خواست که  برده شکم نباشد.
شیطان گفته بود اگر مسیح قبول کند ملک او را از زمین بلند خواهد کرد تا همه باور کنند که او پسر خداست و نگرانی شان برطرف شود. مسیح قبول نکرد که بر تمام ولایت قدرت مطلق داشته باشد. در صورتی که چیزی شیرین‌تر از سجده بر صاحبی نیست.

 چه فکر می‌کرد مسیح با این چنین نان را تحقیر کردن، چه چیزی را می‌خواست نجات دهد؟ با تحقیر تصویر- دیدن بلند شدن مسیح و شیرینی تسلیم.  همان را که آزادی می‌نامیم؟  مخلوطی ناپاک از اضطراب شکنجه‌آور و جسارت احمقانه.
الهامی بی‌فایده و پرسش‌گرایی‌ای ژرف؟

اما خود مردم اکثریت‌شان، در این آزادیِ  این همه عزیز برای فلاسفه، تنها باری سنگین بر دوش، سرگیجه‌ای نگران‌کننده و زخمی دردناک می‌بینند. نزد مفتش مسیح با سرپیشی از شیطان مردم را به آوارگی و سرگشتگی  محکوم کرده است.
آن سه وسوسه برای این آقای کلیسا برنامه‌ای برای  اجراست تا خطری که باید از آن حذر شود.

این‌جا داستایوفسکی مفتش، نخبه‌ای را تصور کرده که برخلاف مسیح بشریت آرمانی را در نظر ندارد. ما مفتشان، نخبه‌گان مسئول، ما بشریت بی‌نوا را مجبور کردیم که سنگ را به نان تبدیل کند. بشر تحت تسلط ما کار کرد  و ما ثروت را  با  قواعد بی‌چون و چرا تقسیم کردیم.  و مردم از ما تشکر کردند. چون بالاخره می‌توانستند این دستی را که می‌داد بپرستند حتی اگر آن چه می‌داد سهم ناچیزی بود از آن‌چه قبل‌اش گرفته بود. ما تصویر را به خاطر هیپنوتیز روح و روان تولید کردیم. ما حقایقی تک‌صدا را ترویج دادیم تا دهان شک را ببندیم. ما قدرت استبدادی را همه‌جا گسترش دادیم که جماعت تسلیم‌شدگان را تشکیل می‌دهد تا هر کس خود را کمتر تنها حس کند  در گرمای گله. چون همه از یکی فرمان می‌برند.

آن‌ها  بار را بر دوش گرفتند. بار این مسئولیت  را.  به مردم  آسایش دادند. آسایش کار را به دیگری واگذاشتن تا عدالت و حقیقت را  او بگوید و راه بردگی را نشان دهد.

ما نمی‌دانیم متن، متن داستایوفسکی چه تصمیمی می‌گیرد. تا این حد میان انتخاب آزادی سخت که ما را به تنهایی و عزلت و اضطراب محکوم می‌کند و شیرینی خوش‌بختی که ما را به دور تسلیم‌شدن و شانه خالی‌کردن  گرد می‌آورد.
این انتخاب از مدت‌ها پیش جاه‌طلبی سیاسیون و شرم و خشم سیاسی  را برانگیخته  است.

اما این برش میان  آزادی ناامن و امنیت امن  و عده داده شده را، مفتش است که تصمیم گرفته.
معمایی باقی می‌ماند. بعد از سخن‌وری مفتش، وقتی ساکت می‌شود، مسیح آهسته نزدیک می‌شود و بوسه‌ای بر لبان پیرمرد می‌نشاند. که می‌سوزاند. متن این را می‌گوید. بوسه سپاس‌گزاری  و شکر - که اشتباهم را تصحیح کردی، یا بخشش - تو خواستی صادقانه یاری کنی، اما هر کس خودش باید بارش را بر دوش بکشد، - بوسه شورش و عصیان؟
مسیح تا به آخر سکوت می‌کند.  چون تنها سکوت غرش‌کننده می‌ماند در برابر کسی که به جای همه حرف می‌زند. که قدرت را به نام ناتوانی‌شان به دست می‌گیرد.

این را آقای فیلسوف gros  استاد دانشگاه پاریس و متخصص اندیشه میشل فوکو نوشته است.