۱۱ مهر ۱۳۹۳

ای خاک


گاهی بیدار می‌شوی از شب رنج‌ها یا غم‌ها، چشم می‌گشایی بر این جهان زخمی و بی تیمار، ناگهان صدایی، آوای انسانی، موسیقی‌ای به گوش می‌رسد و نامنتظرانه و غافل‌گیرانه نوازشت می‌کند، دلت را می‌گشاید تا همین جهان را در آغوش بگیری، باقی‌مانده جهان را در آغوش بگیری، کسی را دوست بداری. آشنایی را. کسی را که نمی‌شود دوست داشت.  و نمی‌دانی چطور کسی را دوست بداری که نیست، که نمی‌شود دوست داشت. دوست داشتن مثل چای ریختن برای کسی‌ست. چای بریزی و در برابر کسی که نیست بگذاری.
آقای الف می‌گوید برو. رها کن. گفتم مثل این‌که به فلسطینی بگویی برو رها کن. برود هم خانه‌اش را با خود می‌برد. بی‌تعلق که نمی‌رود. هر جا برود فلسطینی‌ست. 
به آقای رگفتم مورچه‌گان خانه‌ات بازت نمی‌شناسند.   نیم‌ساعت  از حیوان کوچکی گفت که از جوندگان است و از دسته موش‌ها نیست و جانور زیبایی‌ست و به خانه آمده بوده و زیان می‌رسانده و آقای ر مدتی بر کشتن و نکشتن‌اش تردید و شک کرده بالاخره به قتل‌اش رسانده و از خود خوش‌نود نبوده. آقای ر داشت از خودش دفاع می‌کرد.  آقای ر گفت خوش ندارد خویش را در آیینه من ببیند. 

یادم رقت از او بپرسم خاک‌اش کرده یا نه. ای خاک دست از سر ما بردار.  تعلقی تو و سنگین. رهامان کن. بگذار به آسمان  برویم. 

۲ نظر:

محمد گفت...

سلام خانم نیشابور
من تصمیم گرفته ام کتاب اولویه روآ «جهل مقدس» را ترجمه کنم. دیدم شما تکه هایی از کتاب را انتخاب کرده اید و ترجمه. می خواستم بپرسم، آیا قرارتان بر این است که همۀ کتاب را ترجمه کنید، یا قرار است همین چند پاراگراف را از کتاب در وبلاگتان منتشر کنید؟
با تشکر

نیشابور گفت...

من تصمیمی نگرفته ام. ممکن است هم زمان که می‌خوانم تکه‌هایی را ترجمه هم بکنم.