۶ مهر ۱۳۹۳

نهضت سوادآموزی


پنج‌تاشان ترک بودند. چهارتاشان عرب. سه زن و یک مرد. یکی‌شان اهل مالی. یکی‌شان عایشه نام داشت. آن‌که الحزایری بود. نام زن اهل مالی هم عایشه بود افربقایی شده. تنها مرد ترک، پسری جوان مراد. آمده بودند زبان فرانسه بیاموزند. 
بعضی را اداره کار فرستاده بود. بعضی را پلیس. برای داشتن کارت اقامت یا داشتن ملیت فرانسوی باید از آزمون زبان عبور کرده باشی. تقریبا ده سال است که قانون وطلب فرانسه شده است. امری درست است اما بی‌امکانات . این هم مثل باقی چیزها در فرانسه  و چقدر پول و چقدر نیرو و چقدر وقت که بر باد می‌رود. پول البته آن قدرها نیست. از معلم پرسیدم گفت ده سال پیش هم که پول بیش‌تری بود- بحران نبود،  بودجه نبود. یک معلم برای بیست شاگرد. گاهی تعداد شاگردها به بیست نمی‌رسد. آن‌وقت تنها یک معلم لازم است. اما وقتی کلاس از شاگردانی از کشورهای مختلف و زبان‌های مختلف و سنین مختلف و سطح نامتعادل از توانایی و آمادگی و دانش زبان تشکیل شده مسِئله است.  
آن‌که از الجزایر آمده بود و آن‌که از مراکش و آن‌که از مالی اصلا مدرسه نرفته بودند. پرسیدم مگر مدرسه اجباری نیست؟ نمی‌توانستند پاسخ دهند. صبح زن مراکشی را شویش آورده بود. زن مراکشی تازه به شوی پیوسته بود. یک واژه هم نمی‌دانست. 
ازمراکش آمده بود. تا به امروز قلم به دست نگرفته بود. نمی‌نوشت نقاشی می‌کرد. نام خود را هم نمی‌توانست بنویسد. گذرنامه‌اش را خواستم تا نام عرب‌اش را بدانم. نامش را به عربی هم نمی‌توانست بنویسد. وضع ترک‌ها به‌تر بود. زبان‌شان. غیر از پسر ترک همه بچه داشتند.    عایشه افریقایی شده که تازه از بوماکو آمده بود گفت که شش بچه دارد همه در مالی مانده‌اند و شویش ده بچه دارد. عایشه الجزایری بچه نداشت. گفت که رحم‌اش را عمل کرده. گفت که شویش ده بچه دارد. همه از خانه رفته‌اند. گفت که تعطیلات گاهی می‌آیند. چهار تا از شاگردها الفبا را نمی‌دانست. میان‌شان یکی ترک بود. زنی که می‌گقت شوی ندارد و با بچه‌اش زندگی می‌کند حال خوشی نداشت. الفبای فرانسه را با الفبای ترکی می‌آمیخت. نامش سحر بود. برای ترک‌ها خواندن و نوشتن راحت‌تر است. الفبای‌شان لاتین است. صداهاشان را هم زیاد است.  دو تاشان حجاب داشتن و دوتاشان بی حجاب. مراد خیلی زود احوال احمدی‌نژاد را   پرسید. گفتم احمدی‌نژاد رفت. فکر کردم سارکوزی هم رفته بود. 
معلم کلاس را به دو یخش کرد. بی‌سواد ها را داد دست من. من رفته بودم که حضور داشته باشم. اول صبح هم از من پرسیده بود و من گفته بودم نه، گفته بودم حتی نمی‌دانم روش شما چیست. گفته بود که تا به حال کلاسی با این همه اختلاف نداشته است. گفتم چرا قبول کرده‌اید گفت اجبار است. نه بودجه دارند معلم دیگری استخدام کنند و نه تعداد آن‌قدر زیاد است. از بیست نفر نمی‌گذرد. گفتم نمی‌شود که. اصلا درست نیست. گفت می‌داند و همین است که هست. گفت باید تعداد قبولی‌ها هم زیاد باشد. 
مثل همیشه  تعجب می‌کنی و متاسف می‌شوی و به خود بگویی چرا این‌طور است. وقتی راه‌اش خیلی ساده است. چرا راه‌های ساده به فکر کسی نمی‌رسد. 
دیدم چاره‌ای نیست و باید از اول آغاز کرد. از قلم به دست گرفتن. از چرخاندن قلم بر روی کاغذ. از نوشتن a. دست‌شان را به دست گرفتم. قلم را به دست‌شان گذاشتم. قلم را چرخاندم. 
از دانش خیلی اندک‌ام، از لسان عرب، از قرآن یاری گرفتم به زن مدرسه نرفته گفتم بخوان. a را بخوان، b را بخوان. c را بخوان. زن مراکشی مدرسه نرفته خواند، گل صورت‌اش از میان چارقد شکفت. خندید. 
خواندن همیشه معجزه است. 


امروز نشسته بودم به وقت ناهار با آیساتا که همان عایشه افریقایی‌ست گپ می‌زدم. بالای پنجاه سال دارد. یک بار با یک مرد اهل سومالی ازدواج کرده. گفت مرد بدی بوده. یک بار هم با یک لبنانی که قبلا زنی سنگالی داشته. زن سنگالی مرد لبنانی مرده بوده. خودش شش فرزند دارد و مرد لبنانی ده فرزند. مرد لبنانی در مالی بوده و آن‌جا با هم آشنا شده‌اند. فرزندان مرد لبنانی همه این‌جایند و فرزندان آیساتای اهل مالی همه در بوماکو. گفت که هر شب که به خانه می‌رود تلویزیون مالی  را نگاه می‌کند و اخبار گوش می‌کند. گفت که مالی خیلی از این جا به‌تر است. اگر جنگ نباشد و اگر کار باشد. هیچ‌کدام از بچه‌هایش کار نمی‌کنند یکی از بچه‌هایش پول نداشته تا به مدرسه برود. گفت که زنی کانادایی به او کمک کرده که در بوماکو زمین کوچکی بخرد و بر آن خانه‌ای بسازد ووقتی جنگ شروع شده رفته مادر و بچه‌هایش را از شمال مالی آورده و در خانه‌اش جا داده. گفت که باید حتما کاری پیدا کند و پولش را برای آن‌ها بفرستد. 
آیساتا فرانسه حرف می‌زند اما سواد ندارد. هیچ وقت مدرسه نرفته.


دیروز روز آخر بود. اخر نهضت سواد آموزی. شاگردان می‌خواستند که من ادامه دهم. گفتند ما از خانم معلم اجازه‌ات را می‌گیریم. برایم جالب بود که اصلا از من نپرسیدند که می‌خواهی یا می‌توانی بیایی. راست‌اش خیلی جلوی خودم را گرفتم که زبادی دل نسوزانم و متآثر نشوم و مقاومت کنم. و نگویم باشد می‌آیم. البته آن‌ها نمی‌دانستند که خانه خاله و همسایه نیست که اجازه بگیری تا شب را بمانی. باید هزار تا ورق پر کنی و هشتاد نفر امضاء کنند و غیره. این را هم می دانستم که من بروم خانم معلم رهاشان می‌کند و خیلی هم چاره ندارد. ترک‌ها جوان بودند و مکتب‌رفته بودند و خیلی جلوتر بودند. با این که تازه شروع کرده بودند. 
آیساتا- عایشه افریقایی- اهل مالی روز آخر دیگر در کلاس نبود. رفته بود بوماکو. هرچه هم یاد گرفته بود از یاد برده بود. به او گفتم امروز کلمات از تو دوری می‌کنند. ظهر با هم نشستیم. گفت دلش پیش یچه‌هایش است. باید کار کند و پول برایشان بفرستد. گفت اگر نشود برمی‌گردد بوماکو.
گفت دنبال کلفتی هم می گردد. گفتم مگر جانش را داری. گفت آره. 
بعد گفت در افریقا بیماری وجود ندارد. یک روز می‌میری. گفت که تا نیامده بوده این‌جا نمی‌دانسته مرض قند دارد. حالا هم دوا می خورد و هم باید مواظب باشد و این را نخورد و آن را بخورد. روزه هم نمی‌تواند بگیرد چون دوا می‌خورد. 
گفت افریقا خیلی خوب است. همه با هم‌اند. همه بچه‌ها را جمع می‌کنند دورشان و زیر- درختی را نشان داد، می‌نشینند. هر چه دارند با هم می‌خورند. حرف می‌زنند. حرف می‌زنند. گفتم حرف زدن خوب است. گفت همه هم آزاد‌ند. همه‌جا و هر جا می‌روند. هوا هم خوب است. هوا که سرد شده بود آیساتا ژاکتی زیر لباس افریقایی‌اش پرشیده بود. به حجاب‌ها نگاه می‌کردم. فرق داشتند، حجاب مغربی. ترک، افریقایی. اسلام مغربی، ترکی، افریقایی. 
بعد از ظهر واقعا رفته بود. ما را ترک کرده بود. هر از گاهی صدایش می کردم: آی آیساتا کجایی. بیا پیش ما. می‌گفتم که نام‌اش را بنویسد. نشانی خانه‌اش را بنویسد. نشانی‌اش یادش نمی‌آمد. گفتم نشانی خانه‌ات در بوماکو را بنویس. گاهی که خیلی دور می‌شد از او می‌خواستم از بوماکو بگوید. از افریقا. از بوها و رنگ‌ها. از خوراک‌ها. از ادویه. از ریشه‌ها- افریقایی‌ها خیلی از ریشه استفاده می‌کنند. آیساتا بوی ادویه می‌داد. 
اگر با من بود. رهاشان می‌کردم. آیساتا را رها می‌کردم که کاری دیگر بکند. به خانم معلم در زنگ تفریح گفتم: چه کاری‌ست که او را به مدرسه بکشانیم، در پنجاه و شش سالگی. او کارش را کرده است. شش بچه چه کار عظیمی. احساس می کردم به طبیعت، به افریقا بر می‌خورد. فکر می‌کردم خشونت است. به خانم معلم گفتم ترک خانه پدر و زبان مادر خشونت است. 
آیساتا اما زیاد هم می‌خندید و می‌خنداند. مثل همه افریقایی‌های آن‌جا- مثل همه افریقایی‌ها و نه سیاه‌ها، می‌نشست، لم می‌داد. فکر می‌کنم افریقایی‌ها همین‌جوری‌اند و بعد یک روز می‌میرند. لم داده، خندان.لم دادن یعنی رها شدن، یعنی توکل.  اما خنده آن‌ها واقعا با خنده ما فرق دارد. ما به چیزی می‌خندیم. چیزی باید ما را بخنداند. از ذهن و کله ما باید عبور کند. خنده آن‌ها مثل لم دادنشان می‌ماند. جزوی از جسم‌شان است. بعد نگاه کردم دیدم وقتی مردم زبان بلد نیستند تن‌شان به کار می‌آید. راست‌اش را بخواهید از این شباهت میان مردم بی‌سواد  در هر جای دنیا تکان خوردم.  قبلا هم گفته بودم و چه حافظه‌ای دارند مردم بی‌سواد. مردم شفاهیات. 
رویشان نشد از من شماره تلفن بگیرند. اما هر کدام خانه‌هاشان را نشانم دادند. 
° بی‌سوادهایی که من می‌گویم از نسل‌های گذشته‌اند.

هیچ نظری موجود نیست: