۲۷ شهریور ۱۳۹۳

ما رو به اکران



اذان دعوت می‌کند. می‌گوید که محمد رسول خداست. شهری‌ست در نهایت شرق. در مراکش. آن طرف‌تر غرب است. مسلمان‌ها سر سیاهی را بریده‌اند. گوش تا گوش. مردمان صلیب سرخ اسپانیا کودکی یازده ماهه را از آب گرفته‌اند. همان‌قدر خواستنی که یک بچه سیاه. عروسک. نام‌اش داده‌اند پرنسس. همان‌جا که صدای اذان می‌‌آید و سیاهان به سوی رویای غربی حدود را می‌گذرند گاهی کسی خودش را از طبقات پرت می‌کند. از ترس پلیس.  و نرسیده به مریض‌خانه می‌میرد. کسی از صاحبان کودک خبر ندارد. کسی نمی‌داند بچه در کشتی بر روی آب‌ها چه می‌کند. روزگار غریبی‌ست. یکی یه مراکش می‌رود تا از راز کودک یازده ماهه تک و تنها بر روی آب‌ها سر در بیاورد. فکر می‌کند که لابد صاحبانی دارد. صاحب یعنی پدر و مادر. فکر می‌کند که لابد در رنج‌اند. از دوری. پیداشان می‌کند. پدر لباس‌ها و کفش‌ها و اسباب‌های بازی  فاطمه را نشان می‌دهد به دوربین. نشان عزیز داشتن کودک. نمی‌خواسته‌اند از سرشان بازش کنند. دوربین مادر را نشان نمی‌دهد. پدر می‌گوید که مادر گریه می‌کند. پرنسس را داده‌اند به خانواده‌ای اسپانیایی تا تکلیف روشن شود. تا صاحب معلوم شود. حالا عده‌ای آن طرف‌اند عده‌ای این‌طرف.  همه‌چیز رو به دوربین و ما رو به اکران.  

هیچ نظری موجود نیست: