۶ مهر ۱۳۹۳

درخت‌ها و اره و تبر


آقای ر آمده بود به او گفته بودم. باید گذشته‌ام را ببینم. گفته بود که این روزها سرش شلوغ است اما وقتی پبدا کرد می‌آید. به خواب‌آلوده بود و خسته. قهوه خواست. شیرینی پخته بودم. نشست. من هم. حرف زدیم. گفت که حیاط را خلوت کرده است. گفت که درخت‌هایی را که من بزرگ کرده بودم قطع کرده است. گفت آن سپیدارگفتم تبریزی، همان که می‌رقصید. گفت می‌دانستی که ریشه‌اش را نه در عمق که در سطح می‌دواند. گفت بعد از این‌که درخت را اره کرده پاجوش‌ها از ریشه‌های دونده در حیاط سر در می‌آورده‌اند. می‌دانستم شمع‌دانی ده ساله مرا هم خشکانده‌اند. گفت باغ باید فکر شود. نمی‌شود بگذاری هر درختی هر کجا خواست بروید و بزرگ شود. گفتم بستگی دارد چگونه به درخت و باغ فکر می‌کنی. من هر درختی را گذاشته بودم هر جا که خواست سر بلند کند. 

واقعیت‌ها اره‌ها و تبرها‌یند. من درخت. 
واقعیت ها از آدم‌ها اره و تبر می‌سازد.

هیچ نظری موجود نیست: