۲۷ شهریور ۱۳۹۳

آب نقره‌ای


اوسامه محمد فیلم‌ساز اهل سوریه است. سال ۲۰۱۱ از سوریه خارج شده تا در جشن‌واره سینمایی کن شرکت کند. در میزگردی با موضوع سینما و دیکتاتوری. بعد دوستانش‌ از او خواسته‌اند که به کشورش بازنگردد. او مدتی با خود کلنجار رفته، برود نرود، آیا واقعا جانش در خطر است، بالاخره نرفته است.  و هنوز و امروز نمی‌داند که باید می‌رفته یا نه، جانش در خطر بوده است یا نه. می‌گوید این هم وجهه‌ای از فاشیسم است. همین ندانستن. تورا در ندانستن نگاه داشتن. 
نرفته اما آن‌جا بوده. دل‌اش آن جا بوده. بعد نشسته و به فیلم‌هایی که اهالی سوریه با تلفن‌هاشان گرفته‌اند و در یوتوب گذاشته‌اند نگاه کرده. تا این که یک روز زنی کرد و او هم فیلم‌ساز با او تماس گرفته و از او پرسیده که اگر آن جا در حمص بوده چه می کرده و چه می‌دیده و از چه فیلم می‌گرفته. و زن که تقریبا نیمی از سن محمد را دارد دوربینی تهیه کرده و در ویرانه‌ها و ویرانی‌های حمص راه افتاده. اوسامه می‌گوید که سیماب یا سیماو شاعر است. ما صدای زن را می‌شنویم که بر تصویرها کلام می‌گذارد. زن فیلم می‌گیرد. از خطر می گذرد- خودش می‌گوید که زنانگی‌ام را تا کردم و گذاشتم کنار و رفتم در کوچه. اوسامه در این‌جا و سیماو- به کردی، آن‌جا. 

زن فیلم‌هایش را برای مرد می‌فرستد. اوسامه از آن فیلمی می‌سازد.  و نامش می دهد: آب نقره‌ای که ترجمه نام زن است. فیلم در جشن‌واره شرکت می‌کند و تلویزیون آرته دیشب، آخر شب فیلم را نشان می‌دهد و دو سه ماه دیگر فیلم به روی پرده سینما می‌رود. من فیلم را دیدم. زیبا بود. چیزی که هر دو می خواستند نشان دهند. زیبا مثل تصویری زیبا. زیبا مثل اثری زیبا. زیبا مثل تابلویی زیبا. که چیزهای زشتی را نشان می‌دهد. فیلم همین را نشان می‌دهد. یعنی مسئله فکری و ذهنی فیلم‌ساز یا فیلم‌بردار است. زن خطر کرده است و اوسامه نگران سیماو بوده است. بعد سیماو به این جا آمده است. وقتی فیلم قرار بوده در جشن‌واره نشان داده شود. اما دوباره به سوریه بازگشته است. فیلم همه‌چیز را نشان می‌دهد. چیزهایی که ما می‌دانیم و چیزهایی که نمی‌دانیم. اما همان‌ها هم که می‌دانیم در تصاویر پیکسه‌لیزه شده چیز دیگری‌ست. زن هر روز به کوچه رفته و به هر چه دیده سلام کرده. به لسان عرب. یک روز به گربه‌ای زخمی سلام کرده. گربه‌ای زخمی و زار. در کوچه‌های حمص. یک روز به گربه‌ای بالای سر سگی مرده. یک روز به کودکی چند ساله. چهار، پنج اندکی بیش‌تر شاید، بزرگ‌تر. که شقایقی زنده در میان خانه‌های ریخته پیدا کرده و چیده تا به قبر پدرش ببرد. پدرش وسط خیابان خاک شده. این‌طور به نظر می‌رسد. بچه گل‌ها را برای پدرش می‌برد و با او حرف می‌زند. ما نمی‌دانیم که یک کودک در جنگ چه می‌کند. همان‌طور که نمی‌دانیم یک کودک در صلح چه می‌کند. ما از کودک چیزی نمی‌دانیم. از یک گربه در جنگ هم نمی‌دانیم. از یک گربه‌ی آواره در کوچه‌های حمص. آواره و مجروح. ما را اما متآثر می‌کند. بیش‌تر از تصویر شکنجه آدمی. مردی مثلا. من از تصور گوش تا گوش بریدن کسی به دست کسی متآثر نشدم. تصویر را ندیدم. اما تصورش کردم. اما تصویر گربه رنجور از پا درآوردم. شقاوت و مهربانی با هم بود. دو چیز روبه‌روی و با هم. رودر روی هم.  و آن کودک با دسته‌های گل‌اش که به سوی پدر می‌رفت. از کوچه که می‌گذشت مواظب اسنای‌پر بود. می‌دانست کجا باید راه برود و کجا باید بدود. آدم دلش می‌خواست دنبال بچه راه بیافتد. برود هر جا که او می‌رود. تا آخرش. گاهی دوریین کوچک سیماو از جسد یا زخمی‌ای فیلم گرفته بود ، جسمی که وسط خیابان افتاده بود و ما دست‌های نامرئی می‌دیدیم یعنی دست‌هایی که نمی‌دیدیم چون گاوبازان فیلم‌های وسترن طنابی به گردن اسب می‌انداختند، به پای جسم یا جای دیگرش طناب را گیر می‌انداختند و می‌کشیدندش. ما می‌دیدیم که طنابی جسد یا زخمی را می‌برد. می‌کشد. روزی دیگر و سلامی دیگر ما کودکانی می‌دیدیم که نمی‌دانستیم پدرشان کیست، مادرشان کیست. بعد سیماو مدرسه ساخت. در وسط خرابه‌های حمص. بچه‌های کوچه را در کلاس جمع کرد. تکه فیلم‌هایی از چاپلین پیدا کرد. نشانشان داد بچه‌ها خندیدند. بعد کسانی آمدند به سیماو گفتند که او نمی‌تواند مدرسه بسازد چون حجاب ندارد. ما این‌ را ندیدیم. آن‌ها را هم ندیدیم. سیماو روایت کرد. در تمام این مدت اوسامه این‌جا بود و نگران اما سیماو را به گرفتن تصویر، به دام انداختن تصویر تشویق می کرد. سیماو در کوچه‌های حمص راه افتاده بود و از زندگی تصویر می‌گرفت. کافی نبود که خودش ببیند. باید دیگری می‌دید. دیگران می‌دیدند که زندگی مقاومت می‌کند. لنگان و زخمی در کوچه‌های حمص می‌رود. 

هیچ نظری موجود نیست: