۲۷ شهریور ۱۳۹۳

قلبی عمری حیاتی



داشتم می‌رفتم. دخترکی به دنبال پدر عرب‌اش راه افتاده بود. پدر پیر بود و گوش‌اش به تلفن دستی‌اش. در این راه تنها مغربی‌ها و گاهی سیاهان با من همراه می‌شوند. باقی همه اتومبیل سوارند.  و اتومبیل‌ها باسرعت. ما همه مهاجرهای بی‌اتومبیل. راهی که به فروش‌گاه‌های زنجیره‌ای کشیده می‌شود. اطراف خالی‌ست و زمین‌ها لخت. پدر می‌رفت تا چیزی بخرد. تا شام یا ناهارشان کنند. دخترک آواز می‌خواند: قلبی، عمری، حیاتی....

هیچ نظری موجود نیست: