۶ مهر ۱۳۹۳

آقا فیلسوفه



این آقا فیلسوفه آلمانیه که سی و چند سال بیش‌تر نداره  و امروز کتابش به فرانسه ترجمه و چاپ شده می‌گه دنیا وجود نداره. همه چیز وجود داره. تک تک چیزها وجود دارن اما هیچ کلیتی وجود نداره.


دیشب همین آقای جوان فیلسوف آلمانی که معتقد است دنیا وجود ندارد گفت هی می‌گویند بربر بربر. یعنی چه؟ این آقا البته از دریچه‌ای خیلی محکم، استوار برساختار زبان و ساختار اندیشه و تفکر و تاریخ- این هم مهم است، همان دنیایی را که وجود ندارد می‌بینند. یعنی نگاه می‌کنند. آقای وزیر خارجه و آقای اولاند که گفتند این‌ها، داعشی‌ها بربر هستند، چون سر بریده‌آند فیلسوف نیستند. البته گاهی نیم‌چه فیل‌سوف‌‌ها وزیر می‌شوند اما فلسفه را تا می کنند و می‌گذارند در صندوق. چه کسی بود گفته بود پادشاهان باید فیلسوف باشند. خوب، هر که بود طرف‌دار دمکراسی نبود. داشتم می‌گفتم. بعد یک خانم خوبی که اهل اندیشه است و کتابی نوشته که می‌گوید در سال‌های هشتاد میلادی دو بنیاد‌گرایی روی پایش ایستاد و شروع کرد راه رفتن. یکی بنیادگرایی مذهبی و یکی مالی- بازار، هر دو هم به هم می‌آیند و هم یک‌دیگر را تکمیل می‌کنند، گفتند، خانم اهل تونس هستند و به زبان فرانسه تکلم می‌کنند، بله گفتند در یکی از میادین یکی از مداین عربستان سعودی چندین نفر را گردن زدند. به چه جرمی؟ حالا مسئله نیست. اما چه کسی دید؟ چه کسی نشان داد؟ چه کسی رفت بالای منبر مجلس فرانسه و از بربریت گفت. یا پشت بلندگوی جهان؟ 

نهضت سوادآموزی


پنج‌تاشان ترک بودند. چهارتاشان عرب. سه زن و یک مرد. یکی‌شان اهل مالی. یکی‌شان عایشه نام داشت. آن‌که الحزایری بود. نام زن اهل مالی هم عایشه بود افربقایی شده. تنها مرد ترک، پسری جوان مراد. آمده بودند زبان فرانسه بیاموزند. 
بعضی را اداره کار فرستاده بود. بعضی را پلیس. برای داشتن کارت اقامت یا داشتن ملیت فرانسوی باید از آزمون زبان عبور کرده باشی. تقریبا ده سال است که قانون وطلب فرانسه شده است. امری درست است اما بی‌امکانات . این هم مثل باقی چیزها در فرانسه  و چقدر پول و چقدر نیرو و چقدر وقت که بر باد می‌رود. پول البته آن قدرها نیست. از معلم پرسیدم گفت ده سال پیش هم که پول بیش‌تری بود- بحران نبود،  بودجه نبود. یک معلم برای بیست شاگرد. گاهی تعداد شاگردها به بیست نمی‌رسد. آن‌وقت تنها یک معلم لازم است. اما وقتی کلاس از شاگردانی از کشورهای مختلف و زبان‌های مختلف و سنین مختلف و سطح نامتعادل از توانایی و آمادگی و دانش زبان تشکیل شده مسِئله است.  
آن‌که از الجزایر آمده بود و آن‌که از مراکش و آن‌که از مالی اصلا مدرسه نرفته بودند. پرسیدم مگر مدرسه اجباری نیست؟ نمی‌توانستند پاسخ دهند. صبح زن مراکشی را شویش آورده بود. زن مراکشی تازه به شوی پیوسته بود. یک واژه هم نمی‌دانست. 
ازمراکش آمده بود. تا به امروز قلم به دست نگرفته بود. نمی‌نوشت نقاشی می‌کرد. نام خود را هم نمی‌توانست بنویسد. گذرنامه‌اش را خواستم تا نام عرب‌اش را بدانم. نامش را به عربی هم نمی‌توانست بنویسد. وضع ترک‌ها به‌تر بود. زبان‌شان. غیر از پسر ترک همه بچه داشتند.    عایشه افریقایی شده که تازه از بوماکو آمده بود گفت که شش بچه دارد همه در مالی مانده‌اند و شویش ده بچه دارد. عایشه الجزایری بچه نداشت. گفت که رحم‌اش را عمل کرده. گفت که شویش ده بچه دارد. همه از خانه رفته‌اند. گفت که تعطیلات گاهی می‌آیند. چهار تا از شاگردها الفبا را نمی‌دانست. میان‌شان یکی ترک بود. زنی که می‌گقت شوی ندارد و با بچه‌اش زندگی می‌کند حال خوشی نداشت. الفبای فرانسه را با الفبای ترکی می‌آمیخت. نامش سحر بود. برای ترک‌ها خواندن و نوشتن راحت‌تر است. الفبای‌شان لاتین است. صداهاشان را هم زیاد است.  دو تاشان حجاب داشتن و دوتاشان بی حجاب. مراد خیلی زود احوال احمدی‌نژاد را   پرسید. گفتم احمدی‌نژاد رفت. فکر کردم سارکوزی هم رفته بود. 
معلم کلاس را به دو یخش کرد. بی‌سواد ها را داد دست من. من رفته بودم که حضور داشته باشم. اول صبح هم از من پرسیده بود و من گفته بودم نه، گفته بودم حتی نمی‌دانم روش شما چیست. گفته بود که تا به حال کلاسی با این همه اختلاف نداشته است. گفتم چرا قبول کرده‌اید گفت اجبار است. نه بودجه دارند معلم دیگری استخدام کنند و نه تعداد آن‌قدر زیاد است. از بیست نفر نمی‌گذرد. گفتم نمی‌شود که. اصلا درست نیست. گفت می‌داند و همین است که هست. گفت باید تعداد قبولی‌ها هم زیاد باشد. 
مثل همیشه  تعجب می‌کنی و متاسف می‌شوی و به خود بگویی چرا این‌طور است. وقتی راه‌اش خیلی ساده است. چرا راه‌های ساده به فکر کسی نمی‌رسد. 
دیدم چاره‌ای نیست و باید از اول آغاز کرد. از قلم به دست گرفتن. از چرخاندن قلم بر روی کاغذ. از نوشتن a. دست‌شان را به دست گرفتم. قلم را به دست‌شان گذاشتم. قلم را چرخاندم. 
از دانش خیلی اندک‌ام، از لسان عرب، از قرآن یاری گرفتم به زن مدرسه نرفته گفتم بخوان. a را بخوان، b را بخوان. c را بخوان. زن مراکشی مدرسه نرفته خواند، گل صورت‌اش از میان چارقد شکفت. خندید. 
خواندن همیشه معجزه است. 


امروز نشسته بودم به وقت ناهار با آیساتا که همان عایشه افریقایی‌ست گپ می‌زدم. بالای پنجاه سال دارد. یک بار با یک مرد اهل سومالی ازدواج کرده. گفت مرد بدی بوده. یک بار هم با یک لبنانی که قبلا زنی سنگالی داشته. زن سنگالی مرد لبنانی مرده بوده. خودش شش فرزند دارد و مرد لبنانی ده فرزند. مرد لبنانی در مالی بوده و آن‌جا با هم آشنا شده‌اند. فرزندان مرد لبنانی همه این‌جایند و فرزندان آیساتای اهل مالی همه در بوماکو. گفت که هر شب که به خانه می‌رود تلویزیون مالی  را نگاه می‌کند و اخبار گوش می‌کند. گفت که مالی خیلی از این جا به‌تر است. اگر جنگ نباشد و اگر کار باشد. هیچ‌کدام از بچه‌هایش کار نمی‌کنند یکی از بچه‌هایش پول نداشته تا به مدرسه برود. گفت که زنی کانادایی به او کمک کرده که در بوماکو زمین کوچکی بخرد و بر آن خانه‌ای بسازد ووقتی جنگ شروع شده رفته مادر و بچه‌هایش را از شمال مالی آورده و در خانه‌اش جا داده. گفت که باید حتما کاری پیدا کند و پولش را برای آن‌ها بفرستد. 
آیساتا فرانسه حرف می‌زند اما سواد ندارد. هیچ وقت مدرسه نرفته.


دیروز روز آخر بود. اخر نهضت سواد آموزی. شاگردان می‌خواستند که من ادامه دهم. گفتند ما از خانم معلم اجازه‌ات را می‌گیریم. برایم جالب بود که اصلا از من نپرسیدند که می‌خواهی یا می‌توانی بیایی. راست‌اش خیلی جلوی خودم را گرفتم که زبادی دل نسوزانم و متآثر نشوم و مقاومت کنم. و نگویم باشد می‌آیم. البته آن‌ها نمی‌دانستند که خانه خاله و همسایه نیست که اجازه بگیری تا شب را بمانی. باید هزار تا ورق پر کنی و هشتاد نفر امضاء کنند و غیره. این را هم می دانستم که من بروم خانم معلم رهاشان می‌کند و خیلی هم چاره ندارد. ترک‌ها جوان بودند و مکتب‌رفته بودند و خیلی جلوتر بودند. با این که تازه شروع کرده بودند. 
آیساتا- عایشه افریقایی- اهل مالی روز آخر دیگر در کلاس نبود. رفته بود بوماکو. هرچه هم یاد گرفته بود از یاد برده بود. به او گفتم امروز کلمات از تو دوری می‌کنند. ظهر با هم نشستیم. گفت دلش پیش یچه‌هایش است. باید کار کند و پول برایشان بفرستد. گفت اگر نشود برمی‌گردد بوماکو.
گفت دنبال کلفتی هم می گردد. گفتم مگر جانش را داری. گفت آره. 
بعد گفت در افریقا بیماری وجود ندارد. یک روز می‌میری. گفت که تا نیامده بوده این‌جا نمی‌دانسته مرض قند دارد. حالا هم دوا می خورد و هم باید مواظب باشد و این را نخورد و آن را بخورد. روزه هم نمی‌تواند بگیرد چون دوا می‌خورد. 
گفت افریقا خیلی خوب است. همه با هم‌اند. همه بچه‌ها را جمع می‌کنند دورشان و زیر- درختی را نشان داد، می‌نشینند. هر چه دارند با هم می‌خورند. حرف می‌زنند. حرف می‌زنند. گفتم حرف زدن خوب است. گفت همه هم آزاد‌ند. همه‌جا و هر جا می‌روند. هوا هم خوب است. هوا که سرد شده بود آیساتا ژاکتی زیر لباس افریقایی‌اش پرشیده بود. به حجاب‌ها نگاه می‌کردم. فرق داشتند، حجاب مغربی. ترک، افریقایی. اسلام مغربی، ترکی، افریقایی. 
بعد از ظهر واقعا رفته بود. ما را ترک کرده بود. هر از گاهی صدایش می کردم: آی آیساتا کجایی. بیا پیش ما. می‌گفتم که نام‌اش را بنویسد. نشانی خانه‌اش را بنویسد. نشانی‌اش یادش نمی‌آمد. گفتم نشانی خانه‌ات در بوماکو را بنویس. گاهی که خیلی دور می‌شد از او می‌خواستم از بوماکو بگوید. از افریقا. از بوها و رنگ‌ها. از خوراک‌ها. از ادویه. از ریشه‌ها- افریقایی‌ها خیلی از ریشه استفاده می‌کنند. آیساتا بوی ادویه می‌داد. 
اگر با من بود. رهاشان می‌کردم. آیساتا را رها می‌کردم که کاری دیگر بکند. به خانم معلم در زنگ تفریح گفتم: چه کاری‌ست که او را به مدرسه بکشانیم، در پنجاه و شش سالگی. او کارش را کرده است. شش بچه چه کار عظیمی. احساس می کردم به طبیعت، به افریقا بر می‌خورد. فکر می‌کردم خشونت است. به خانم معلم گفتم ترک خانه پدر و زبان مادر خشونت است. 
آیساتا اما زیاد هم می‌خندید و می‌خنداند. مثل همه افریقایی‌های آن‌جا- مثل همه افریقایی‌ها و نه سیاه‌ها، می‌نشست، لم می‌داد. فکر می‌کنم افریقایی‌ها همین‌جوری‌اند و بعد یک روز می‌میرند. لم داده، خندان.لم دادن یعنی رها شدن، یعنی توکل.  اما خنده آن‌ها واقعا با خنده ما فرق دارد. ما به چیزی می‌خندیم. چیزی باید ما را بخنداند. از ذهن و کله ما باید عبور کند. خنده آن‌ها مثل لم دادنشان می‌ماند. جزوی از جسم‌شان است. بعد نگاه کردم دیدم وقتی مردم زبان بلد نیستند تن‌شان به کار می‌آید. راست‌اش را بخواهید از این شباهت میان مردم بی‌سواد  در هر جای دنیا تکان خوردم.  قبلا هم گفته بودم و چه حافظه‌ای دارند مردم بی‌سواد. مردم شفاهیات. 
رویشان نشد از من شماره تلفن بگیرند. اما هر کدام خانه‌هاشان را نشانم دادند. 
° بی‌سوادهایی که من می‌گویم از نسل‌های گذشته‌اند.

جدایی مذهب از فرهنگ ۲


الیویه روآ می‌گوید ۴
کلید پدیده‌ی گرویدن به دینی یا کلیدپدیده گرویدن به دینی تماس قطع شده میان فرهنگ و مذهب است. یعنی مذهب خارج از فرهنگی که سنتا شریک‌اش بوده یار می‌گیرد،  یا تاثیر فرهنگ‌زدایی‌ست که به دنبال بی‌فرهنگی نیامده است:  از هرکدام از فرهنگ‌های جاری فاصله گرفته است، آن‌ها را خیلی سکولار شده یا مشرک می‌یابد بی‌آن‌که لزوما خود وعده‌دهنده فرهنگ تازه‌ای باشد. 
مرزها میان مذهب‌داری جدید، دین و فرقه خیلی واضح نیست. مورمون‌ها و شاهدان یهووه را کجا می‌توان جا  داد. خود خویش را مسیحی می‌دانند اما از هر کلیسایی رانده شده‌اند. برای همین است که جامعه‌شناسان عنوان جدیدی ابداع کرده‌اند( جنبش جدید مذهبی). 
به دین روی‌آورده‌ها اول از همه خانه به دوش‌اند. حتی اگر از جایشان تکان نمی‌خورند. خریدشان را می‌کنند، می‌چشند و تجربه می‌کنند. بر انترنت موج‌سواری می‌کنند. خیلی‌هاشان خود به دین درآمده‌اند: خودشان مذهب‌شان را انتخاب می‌کنند. بعد می‌روند به دنبال اتوریته‌ای- مجتهد مذهبی تا انتخاب‌شان را تایید کند. در مورد یهودی‌شدن خیلی صدق می‌کند- که نه به خاطر وصلت یا دریافت ملیت اسراییلی است.  میسیون خارجی یهودی وجود ندارد، اما صدها نامزد هر سال تمام درها را می‌کوبند تا بالاخره یهودی پذیرفته شوند. این‌جا و در این صورت گرویدن نه نتیجه  فشار سیاسی ست و نه نفوذ فرهنگی مسلط و نه تبلیغ و تبشیر- گاهی متاثر از یک روحانی کریزماتیک اغلب پروتستان تصمیم می‌گیرند یهودی شوند تا به اسطوره یکی از قبایل از دست‌رفته اسراییل دست پیدا کنند( نمونه‌ها در کتاب ذکر شده و باید به نزدیکی کتاب مقدس و پروتانتیسم امریکایی رجوع کرد).
روایات گرویده‌ها- دین‌چرخیده‌ها به صورت غریبی مثل هم است: اغلب طریقی و مسیری
شخصی‌ست که با احساس نارضایتی و شکست آغاز می‌شود و با جستجو و تلاشی از خلال نظام‌های فکری گوناگون و ناگهان دیدار مسیح، الله، یا یک گورو ادامه می‌یابد. سایت‌های مسلمانان انباشته از روایت‌های دین گردیده‌هاست.  و معتبرتر اگر مسیحی بوده و غربی و باسواد. 
اوانژلیک‌ها اعتراف-گردش عمومی را خوش دارند روبه‌روی مؤمنین: من مشروب می‌خوردم، دزدی می‌کردم و بعد یک روز مسیح را دیدم. می‌تواند اما درونی باشد. در همان دین بماند اما born again بشود: اصل بنیادین نزد اوانژلیک‌ها و پانته‌کوتیست‌ها. غسل تعمید کافی نیست باید شخصا به مسیح بازگشت. معتقد معترف است: باید ایمان‌اش را در تمام سطوح زندگی‌اش بیان کند، آن‌چه نزد سلفی‌ها و haredim یهودی‌ها یک‌سان می‌بینیم. 
مسلمان‌های سلفی و تبلیغی هم بازگشت را لازم می‌دانند و ترک دریافت و برداشت سنتی از اسلام را. دین گرویدن‌ها تجربه‌ای شخصی‌ست، نوعی «اشراق»*، به ندرت حرکتی روشن‌فکرانه. بحث فقیهانه- فقاهتی نقشی بازی نمی‌کند، «روایت-حکایت زندگی‌» چیره است.


* اشراق مسلما به معنای سهروردی آن نیست. 



 الیویه روآ می‌گوید ۵
اما «دین خالص» چیست؟  تنش میان فرهنگ و مذهب همیشه وجود داشته. مخصوصا در مواقع گسست. گسست با فرهنگ جاری به تاکیدی از نوع بنیادگرایی یا تمام‌گرایی می‌انجامد. 
برای نودین‌آوران، به دین گردیده‌ها یا born again به معنی مطلق است. تئولوژین- فقیه پروتستان کارل بارت «جهش ایمان» می‌نامدش که نزد مذهبی انجام می‌شود. فقه بدون ایمان چیست؟ بحث میان ایمان و دانستن در میان تمام ادیان نازل‌شده طبیعی‌ست. جربان‌های «معتدل» همیشه اعلام کرده‌اند که تضادی و تناقضی میان ایمان و دانستن نیست و هر یک به استحکام دیگری کمک می‌کند. اما پدیده فرهنگ‌زدایی نتیجه‌اش شکستن این رایطه دیالکتیک است: تکست-متون مقدس می‌بایست که یتواند دور و خارج از هر زمینه-کنتکست حرف بزند. بنابراین ما با روند فرهنگ‌زدایی متون مقدس سروکار داریم. می‌دانیم که کتاب مقدس- بیبل، متنی فرهنگی‌ست، با این حال اوانژلیک‌های پروتستان آن را ظاهرانه می‌خوانند. ظاهر حرف را می‌خوانند اما حرفی که از زبان عبور می‌کند تا تنها  پیام را بگیرد. عملیات نهایی این فرهنگ‌زدایی‌ست که  دقیقا امروز باعث موفقیت پانته‌کوتیست‌ شده است. آن‌چه پانته‌کوتیست را مشخص می‌کند علاوه بر( اصرار بر گرودیدن و بازگشت و ایمان تحت‌اللفظی به کتاب مقدس) گلوسالی است. در صدر مسیحیت متاثر از روح القدس و با  و تقلید وپیروی از حواریون بعضی ازایمان‌آورندگان شروع می‌کردند به گلوسالی. به صورتی که برای کسانی که هیچ اشتراکی در زبان ندارند هم حرفشان چیزی بگوید. چندین مکتب در پانته‌کوتیست هست همه آن‌ها در گلوسالی شرط سعادت و رستگاری نمی‌بینند یا مارک ساخت پانته‌کوتیست نیست. اما پانته‌گوتیست‌هایی که تبلیغ می‌کنند و به منبر می‌روند در هیچ زبان مشخصی حرف نمی‌زنند و هیچ شناختی از زبان خارجی ندارند. گلوسالی پشت سر هم آمدن صداهاست و با این حال پیام را می‌رساند: کلام خدا لازم نیست در زبان خاص و فرهنگ خاصی ثیت شود: معلق است چون زبان آتش. این‌جا چیزی فوق‌العاده هست: زبانی که حرف می‌زنیم زبانی واقعی نیست، کلام خدا در هیچ زبان داده شده مجسم نشده. بنابراین دو رابطه هم‌زمان با «حرف» داریم: پانته‌کوتیست و لیترالیست‌- لفظ‌گراها، که به راست بودن لفظ و حرف  در نوشته شک نمی‌کنند اما با زبان واقعی متن کاری ندارند و نه هیچ زبان دیگری. اما کتاب مقدس به زبان عبری و آرامی و یونانی نوشته شده است و مسئله ترجمه را مطرح می‌کند و محیط فرهنگی و زبان زمانه را چرا که همان‌طور که می‌دانیم زبان خنثی وجود ندارد: هر زبانی به زمین و زمینه‌‌ی فرهنگی‌ای پیچیده رجوع می‌دهد، هر زبانی قصه‌- تاریخی دارد. با نادیده گرفتن زبان واقعی، پانته‌کوتیسم مسئله‌ی به زمین و زمینه بازگرداندن- کنتکستوالیزاسیون متون مقدس را حل می‌کند: خدا بیرون  از کنتکست حرف می‌زند.

تکه‌های انتخاب شده از کتاب و ترجمه من

پر شده‌ایم از وحشت دیگران


دیروز چندین بار رادیوها صدای ضجه زنی را پخش کردند که نوزادش چهار ماه زودتر به دنیا آمده بود و دکترها خلاف تمایل پدر و مادر می‌خواستند به زورزنده‌اش نگاه دارند. چه روزگاری. 

پر شده‌ایم از وحشت دیگران. 

هم‌اش تقصیر مسیحه


آقاهه گفت هم‌اش تقصیر مسیحه. یه چیزای تو دهن مردم گذاشت که اصن ممکن نیست. باهاش غرب   رو درست کردن. خودشون توش موندن. بقیه رم مچل کردن. 

گفتم پورکیا می‌گه: آن‌چه عشق تقاضا می‌کند عشق برآورده نمی‌کند. 

درخت‌ها و اره و تبر


آقای ر آمده بود به او گفته بودم. باید گذشته‌ام را ببینم. گفته بود که این روزها سرش شلوغ است اما وقتی پبدا کرد می‌آید. به خواب‌آلوده بود و خسته. قهوه خواست. شیرینی پخته بودم. نشست. من هم. حرف زدیم. گفت که حیاط را خلوت کرده است. گفت که درخت‌هایی را که من بزرگ کرده بودم قطع کرده است. گفت آن سپیدارگفتم تبریزی، همان که می‌رقصید. گفت می‌دانستی که ریشه‌اش را نه در عمق که در سطح می‌دواند. گفت بعد از این‌که درخت را اره کرده پاجوش‌ها از ریشه‌های دونده در حیاط سر در می‌آورده‌اند. می‌دانستم شمع‌دانی ده ساله مرا هم خشکانده‌اند. گفت باغ باید فکر شود. نمی‌شود بگذاری هر درختی هر کجا خواست بروید و بزرگ شود. گفتم بستگی دارد چگونه به درخت و باغ فکر می‌کنی. من هر درختی را گذاشته بودم هر جا که خواست سر بلند کند. 

واقعیت‌ها اره‌ها و تبرها‌یند. من درخت. 
واقعیت ها از آدم‌ها اره و تبر می‌سازد.

گورستان مون‌پارناس


هوای پاریس کثیف بود. خانم ف گفت هواپیمایی اعتصاب است مردم اتومبیل‌هاشان را آورده‌اند بیرون.
دیدم که شهر مرا حبس می‌کند. در کافه قرار گذاشته بودیم. وقتی برای سینما نبود باید می‌رفتم آقای الف را می‌دیدم. گفتم بیا برویم گورستان. نزدیک بود. گفت چرا نرویم پارک. گفتم پارک‌ها پر از آدم است. بالاخره رفتیم گورستان مون‌پارناس. پرسیدم این جا از معروفین کسی نخفته است. خانم ف گفت سارتر. گفتم کافه‌اش هم که این‌جا بود.
کسی نبود. بعضی قبرها پر گل بود. زنی تازه مرده بود. گل‌هایی تازه آب داده شده بودند و دسته‌گل‌هایی پژمرده بودند. خانم ف گفت یادت باشد که مرا باید بسوزانند. گفتم یادم است. خانم ف گفت هر کی بخواهد می‌تواند بیاید این‌جا؟ گفتم نمی‌دانم باید گران باشد.
خانم ف گفت تو به سر خاک رفتن اعتقاد داری؟ گفتم آره. اما حالا دیگر راه‌ها دور است. مثلا پدر من در یک شهر است مادرم در یک شهر و مادربزرگم در شهری دیگر و کودکان برادرم  در گورستانی دیگر.
قبلا که در روستا بودیم روزی که مقیم شدیم فکر می‌کردم که گورستان‌اش جای خوبی برای خفتن است. روی تپه بود. اما بعد دل کندم. خانم ف گفت آقای غ در روستاشان بر روی تپه خاک است. گفت در بهشت زهرا قطعه هنرمندان جایش دادند اما من بردمش ده‌شان. گفتم خوب کردی. خیال کردم آت آف افریکا را.  و اقای غ را بر تپه. به خانم ف گفتم حتما شیری گاهی به سراغش می‌رود؟
خانم ف گفت که او باوری به این چیزها ندارد او با مرده‌‌هایش شب و روز حرف می‌زند. گفتم درست است اما این برای خودت می‌ماند و تومناسکی نمی‌سازی. ما به مناسک احتیاج داشتیم. خانم ف گفت دیگر نداریم؟ گفتم همه‌چیز تغییر کرده است. مرده‌ها هم آواره شده‌اند.
گفتم قدیم زن‌ها می‌رفتند با شویشان درد و دل می‌کردند. دلشان باز می‌شد. مثل زیارت است.  گفت من به زیارت هم اعتقاد ندارم. گفتم من زیارت را دوست دارم.
خانم ف گفت می‌خواهی ما هم برویم قبر آب بدهیم . شیر آب بود و آب‌پاش. گفتم پرلاشز از این‌جا خیلی بهتر است. خانم ف گفت چند تا ایرانی آمده بودند دو روز پاریس را ببینند دنبال قبر لیلای پهلوی می‌گشتند. گفتم پدر و مادر عشقی‌ها در قطعه مسلمان‌ها خاک شده‌اند.
خانم ف گفت تو یعنی از قبرستان نمی‌ترسی. گفتم نه. گفت یعنی شب این جا باشی نمی‌ترسی. گفتم چرا اما نه از مرده‌ها.

فاتحه‌ای خواندم. خانم ف به این هم اعتقاد ندارد. از در دیگر گورستان بیرون رفتیم.

زنیورها دیگر به کندو باز نمی‌گردند



زنبورها دیگر به کندو باز نمی‌گردند

از خود مستی


چند شب پیش یکی از داعش، از داخل فیلم گرفته بود. گفتند خطر کرده، با اینش کار ندارم. چیز عجیبی بود. مثل اینکه فیلم‌های هالیوودی و بالیوودی و چی‌چی‌وودی را با هم مخلوط کرده باشید. خیلی خوش می‌گذشت و همه حتی زندانی‌ها که به جرم خلاف‌های شرعی زندانی بودند در حال بودند. یکی  در کوچه و بازار می گشت- البته در اتومبیلی‌ شیک و خوشی و خوبی و اسلام و شرع می فروخت. خیلی هم با زبان خوش. بدی‌ها و شر و ناشرع را از سر راه‌اش می‌روبید و می‌شست.  مثل کشاورزان آغاز قرن که باورهاشان را در آغوش گرفته و سم به سروپای علف‌های «هرز» می‌پاشیدند و گمان می کردند حالا دیگر عصری دیگر است.  و گندم‌هاشان به همه نان خواهد داد. 
داشتم فکر می‌کردم در الموت چگونه بوده است. آن‌وقت‌ها که ظاهر را رها کردند  همه به باطل داخل شدند. این برعکس‌اش است. همه در ظاهرند. اما در حال خوششان عین هم‌اند. شیعیان هم لابد ذهنی و خیالی از بازگشت امام زمان دارند. آن ها که اسبشان را شب‌های جمعه رها می‌کردند تا امام را بیاورد نمی‌گویم. آن‌ها خیلی رمانتیک بودند. نازک و لطیف بودند. ازقصه بودن همین هم خبر نداریم. مهم این بود که نقل می‌شد سینه به سینه. آن‌هایی را می‌گویم که امر مشتبه‌شان شده است. یعنی تاریخ مقدس و غیرمقدس را به هم آمیخته‌اند. دارودسته احمدی‌نژاد مثلا یا ادم‌های ساده‌تری که تنزیل می کنند. گمان می‌کنند که آن‌چه نوشته شده همان است و همان‌طور که نوشته شده. بعد قیلم‌سازهاشان فیلم‌های خیلی بد می‌سازند. از همان تاریخ مقدس. 

بگذریم. خوش بودند و مست. مست از خود. هیچ غیری نبود. اگر هم بود باید خود می‌شد. چیز وحشت‌ناکی‌ست مستی از خود. 

۲۷ شهریور ۱۳۹۳

قلبی عمری حیاتی



داشتم می‌رفتم. دخترکی به دنبال پدر عرب‌اش راه افتاده بود. پدر پیر بود و گوش‌اش به تلفن دستی‌اش. در این راه تنها مغربی‌ها و گاهی سیاهان با من همراه می‌شوند. باقی همه اتومبیل سوارند.  و اتومبیل‌ها باسرعت. ما همه مهاجرهای بی‌اتومبیل. راهی که به فروش‌گاه‌های زنجیره‌ای کشیده می‌شود. اطراف خالی‌ست و زمین‌ها لخت. پدر می‌رفت تا چیزی بخرد. تا شام یا ناهارشان کنند. دخترک آواز می‌خواند: قلبی، عمری، حیاتی....

ما رو به اکران



اذان دعوت می‌کند. می‌گوید که محمد رسول خداست. شهری‌ست در نهایت شرق. در مراکش. آن طرف‌تر غرب است. مسلمان‌ها سر سیاهی را بریده‌اند. گوش تا گوش. مردمان صلیب سرخ اسپانیا کودکی یازده ماهه را از آب گرفته‌اند. همان‌قدر خواستنی که یک بچه سیاه. عروسک. نام‌اش داده‌اند پرنسس. همان‌جا که صدای اذان می‌‌آید و سیاهان به سوی رویای غربی حدود را می‌گذرند گاهی کسی خودش را از طبقات پرت می‌کند. از ترس پلیس.  و نرسیده به مریض‌خانه می‌میرد. کسی از صاحبان کودک خبر ندارد. کسی نمی‌داند بچه در کشتی بر روی آب‌ها چه می‌کند. روزگار غریبی‌ست. یکی یه مراکش می‌رود تا از راز کودک یازده ماهه تک و تنها بر روی آب‌ها سر در بیاورد. فکر می‌کند که لابد صاحبانی دارد. صاحب یعنی پدر و مادر. فکر می‌کند که لابد در رنج‌اند. از دوری. پیداشان می‌کند. پدر لباس‌ها و کفش‌ها و اسباب‌های بازی  فاطمه را نشان می‌دهد به دوربین. نشان عزیز داشتن کودک. نمی‌خواسته‌اند از سرشان بازش کنند. دوربین مادر را نشان نمی‌دهد. پدر می‌گوید که مادر گریه می‌کند. پرنسس را داده‌اند به خانواده‌ای اسپانیایی تا تکلیف روشن شود. تا صاحب معلوم شود. حالا عده‌ای آن طرف‌اند عده‌ای این‌طرف.  همه‌چیز رو به دوربین و ما رو به اکران.  

خلاف حقیقت


رادیو دیشب گفت

تا حالا چندین بار گفته‌اند و نوشته‌اند خدا مرد اما هیچ‌کس نگفته و ننوشته شیطان مرد.


رادیو می‌گوید
دروغ نیست که خلاف حقیقت است، یقین است. 


رادیو دارد از ابولا می‌گوید. می‌گوید که ویروس‌ها از تنهایی می‌میرند و به تن‌های ما نیاز دارند. 
می‌گوید که مدرنیته و رنسانس از وبا به وجود آمد. نزدیک به شصت‌ در صد مردم مردند. کارهای مانده انبار شد. آدم نبود. بازو نبود. نیروی کار نبود. آن‌ها که مانده بودند و نمرده بودند ماشین ساختند. 
رقص مردگان و نه رقص مرگ  هم از هنرهای رنسانس از همان آمد. جایی که همه در برابر مرگ برابر شدند. پاپ و شاه و گدا. اندیشه برابری. این را من گفتم. 

آب نقره‌ای


اوسامه محمد فیلم‌ساز اهل سوریه است. سال ۲۰۱۱ از سوریه خارج شده تا در جشن‌واره سینمایی کن شرکت کند. در میزگردی با موضوع سینما و دیکتاتوری. بعد دوستانش‌ از او خواسته‌اند که به کشورش بازنگردد. او مدتی با خود کلنجار رفته، برود نرود، آیا واقعا جانش در خطر است، بالاخره نرفته است.  و هنوز و امروز نمی‌داند که باید می‌رفته یا نه، جانش در خطر بوده است یا نه. می‌گوید این هم وجهه‌ای از فاشیسم است. همین ندانستن. تورا در ندانستن نگاه داشتن. 
نرفته اما آن‌جا بوده. دل‌اش آن جا بوده. بعد نشسته و به فیلم‌هایی که اهالی سوریه با تلفن‌هاشان گرفته‌اند و در یوتوب گذاشته‌اند نگاه کرده. تا این که یک روز زنی کرد و او هم فیلم‌ساز با او تماس گرفته و از او پرسیده که اگر آن جا در حمص بوده چه می کرده و چه می‌دیده و از چه فیلم می‌گرفته. و زن که تقریبا نیمی از سن محمد را دارد دوربینی تهیه کرده و در ویرانه‌ها و ویرانی‌های حمص راه افتاده. اوسامه می‌گوید که سیماب یا سیماو شاعر است. ما صدای زن را می‌شنویم که بر تصویرها کلام می‌گذارد. زن فیلم می‌گیرد. از خطر می گذرد- خودش می‌گوید که زنانگی‌ام را تا کردم و گذاشتم کنار و رفتم در کوچه. اوسامه در این‌جا و سیماو- به کردی، آن‌جا. 

زن فیلم‌هایش را برای مرد می‌فرستد. اوسامه از آن فیلمی می‌سازد.  و نامش می دهد: آب نقره‌ای که ترجمه نام زن است. فیلم در جشن‌واره شرکت می‌کند و تلویزیون آرته دیشب، آخر شب فیلم را نشان می‌دهد و دو سه ماه دیگر فیلم به روی پرده سینما می‌رود. من فیلم را دیدم. زیبا بود. چیزی که هر دو می خواستند نشان دهند. زیبا مثل تصویری زیبا. زیبا مثل اثری زیبا. زیبا مثل تابلویی زیبا. که چیزهای زشتی را نشان می‌دهد. فیلم همین را نشان می‌دهد. یعنی مسئله فکری و ذهنی فیلم‌ساز یا فیلم‌بردار است. زن خطر کرده است و اوسامه نگران سیماو بوده است. بعد سیماو به این جا آمده است. وقتی فیلم قرار بوده در جشن‌واره نشان داده شود. اما دوباره به سوریه بازگشته است. فیلم همه‌چیز را نشان می‌دهد. چیزهایی که ما می‌دانیم و چیزهایی که نمی‌دانیم. اما همان‌ها هم که می‌دانیم در تصاویر پیکسه‌لیزه شده چیز دیگری‌ست. زن هر روز به کوچه رفته و به هر چه دیده سلام کرده. به لسان عرب. یک روز به گربه‌ای زخمی سلام کرده. گربه‌ای زخمی و زار. در کوچه‌های حمص. یک روز به گربه‌ای بالای سر سگی مرده. یک روز به کودکی چند ساله. چهار، پنج اندکی بیش‌تر شاید، بزرگ‌تر. که شقایقی زنده در میان خانه‌های ریخته پیدا کرده و چیده تا به قبر پدرش ببرد. پدرش وسط خیابان خاک شده. این‌طور به نظر می‌رسد. بچه گل‌ها را برای پدرش می‌برد و با او حرف می‌زند. ما نمی‌دانیم که یک کودک در جنگ چه می‌کند. همان‌طور که نمی‌دانیم یک کودک در صلح چه می‌کند. ما از کودک چیزی نمی‌دانیم. از یک گربه در جنگ هم نمی‌دانیم. از یک گربه‌ی آواره در کوچه‌های حمص. آواره و مجروح. ما را اما متآثر می‌کند. بیش‌تر از تصویر شکنجه آدمی. مردی مثلا. من از تصور گوش تا گوش بریدن کسی به دست کسی متآثر نشدم. تصویر را ندیدم. اما تصورش کردم. اما تصویر گربه رنجور از پا درآوردم. شقاوت و مهربانی با هم بود. دو چیز روبه‌روی و با هم. رودر روی هم.  و آن کودک با دسته‌های گل‌اش که به سوی پدر می‌رفت. از کوچه که می‌گذشت مواظب اسنای‌پر بود. می‌دانست کجا باید راه برود و کجا باید بدود. آدم دلش می‌خواست دنبال بچه راه بیافتد. برود هر جا که او می‌رود. تا آخرش. گاهی دوریین کوچک سیماو از جسد یا زخمی‌ای فیلم گرفته بود ، جسمی که وسط خیابان افتاده بود و ما دست‌های نامرئی می‌دیدیم یعنی دست‌هایی که نمی‌دیدیم چون گاوبازان فیلم‌های وسترن طنابی به گردن اسب می‌انداختند، به پای جسم یا جای دیگرش طناب را گیر می‌انداختند و می‌کشیدندش. ما می‌دیدیم که طنابی جسد یا زخمی را می‌برد. می‌کشد. روزی دیگر و سلامی دیگر ما کودکانی می‌دیدیم که نمی‌دانستیم پدرشان کیست، مادرشان کیست. بعد سیماو مدرسه ساخت. در وسط خرابه‌های حمص. بچه‌های کوچه را در کلاس جمع کرد. تکه فیلم‌هایی از چاپلین پیدا کرد. نشانشان داد بچه‌ها خندیدند. بعد کسانی آمدند به سیماو گفتند که او نمی‌تواند مدرسه بسازد چون حجاب ندارد. ما این‌ را ندیدیم. آن‌ها را هم ندیدیم. سیماو روایت کرد. در تمام این مدت اوسامه این‌جا بود و نگران اما سیماو را به گرفتن تصویر، به دام انداختن تصویر تشویق می کرد. سیماو در کوچه‌های حمص راه افتاده بود و از زندگی تصویر می‌گرفت. کافی نبود که خودش ببیند. باید دیگری می‌دید. دیگران می‌دیدند که زندگی مقاومت می‌کند. لنگان و زخمی در کوچه‌های حمص می‌رود. 

۱۵ شهریور ۱۳۹۳

آن روی سکه توسعه


مصاحبه با پل ویریلیو
ترجمه نیشابور
- شما آن‌چه فاجعه‌گرا نامیده‌اند نیستید. شما ما را به آن روی سکه توسعه هشدار می‌دهید. به آن رویی که دانایی نادانی می‌خوانید. در باره این آدمی که مرتب در حال ابداع و ابتکار است چه فکر می‌کنید. 
پل ویریلیو: اگر افتادگی نباشد دانش و علم نیست. تحول و توسعه شناخت نخواهد بود اگر به جانیاوردن و ناشناختن نباشد. تنها آن‌که به ندانستن‌اش آگاه باشد می‌تواند بداند. آن‌که گمان کند که می‌شناسد هیچ‌وقت نخواهد شناخت. حداقل دانشی جادویی و غیرعقلایی خواهد بود. ندانستن لیاقت می‌خواهد. همان‌طور که ترز داویلا گفته:  افتادگی حقیقت است. افتادگی تواضع نیست. خالی باید  تا پری باشد. فقدان باید تا تمایل و تمنا باشد. سرچشمه جهان از خلاء و فقدان است. 

ما داریم به حدود دست می‌زنیم. حد و مرز تجربه‌ی شناخت. اگر علوم دقیقه‌ای باشد از آن روست که تجربه‌ی آزمایش‌هایی هست تا درستی قضیه و مفهوم را بررسی کند. از هیروشیما به بعد، از زمان اولین تجربه آزمایش هسته‌ای-ترینیتی، ما به حدود دست بردیم. و انصراف از آن‌جا می‌آید. و این‌که ما آزمایشات دیژیتالی می‌کنیم تا از انفجار بمب جلوگیری کنیم. می‌بینیم که مسئله حد و اندازه تجربه و آزمایش، حد و اندازه علوم دقیقه را مطرح می‌کند. زمین برای جای‌دادن همه توسعه  تحول‌یافته  کوچک است. اکولوژیست‌ها می‌گویند چند کره زمین لازم است. برای منافع کوتاه‌مدت خیلی کوچک است. 
ما وارد عصر نتایج توسعه شده‌ایم. سقوط اقتصادی یکی از مثال‌هاست. چرا که سوانح امروز سوانحی محلی نیستند. تمام و تام‌اند. به معنی این نیست که تحول دنیا را مصیبت‌بار ببینیم، به معنی آن است که جدی‌اش بگیریم. زمان آن است که آزمایشات و تجربیات آینده را پرس و جو کنیم. مثل لازرهای قوی یا  سرعت بخشیدن به ذره یا شوک‌وارد کردن ( که آزمایش آن در چنان زمانیت‌ی جاری‌ست، چنان ناچیز که از اندازه آدمی خارج می‌شود). این حد و اندازه را به رسمیت شناختن سیر قهقرایی نیست. پرسشی مشخص را مطرح کردن است. آیا حد و اندازه‌ای برای تجربه و آزمایش‌ها هست یا نه؟ هر کسی خواهد گفت: آری هست. چرا که هر چیزی که حد واندازه ندارد، متعلق به نظمی الهی‌ست و نه علوم انسان.

نمی‌توان تکنیک را بدون نظر داشتن به هوش‌یاری و بیداری، به جهل و ندانستن و علوم سانحه پیش برد. من دوست دارم به این جمله چرچیل باز گردم: خوش‌بین کسی‌ست که بخت‌یاری و فرصتی پس پشت هر بدبختی و بلایی می‌بیند. نمی‌توان از یاد برد که ابداع ناو، ابداع غرق شدن است و ابداع قطار، ابداع از ریل خارج شدن و ابداع هواپیما، ابداع سقوط.

- آدم رابطه‌اش  را با زمان از دست داده است. از زمان محلی و تاریخی به زمان آنی و جهانی عبور کرده. این مسلما رابطه‌اش را با جهان تغییر داده.
پل ویریلیو: جهان را به هیچ کاهش داده است. جهان در انقباض زمان کاهش پیدا کرده است. در کنار اکولوژی سبز و آلودگی ماده، آلودگی فاصله است ( در معنای رابطه با چیزها فهمیده شود). فاصله‌ها کم می‌شود آن‌جا که پدیده‌ها سرعت پبدا می‌کنند و این اجتناب‌ناپذیرانه اشباع خواهد شد. 

بنیاد ثروت در گذشته انبار کردن بود. چه سرمایه‌ای مثل طلا، چه لوازم شهرسازی، مثل آدم‌ها در شهرها. همه این‌ها با پدیده سرعت بخشیدن بزرگ شدند. 
همه‌چیز را می‌خواهیم و همین حالا: این تقاضا متعلق به نظم الهی‌ست. دیوار والت‌ایستریت را منفجر کردند چرا که از ترادٌر سنتی عبور شده بود. امور مالی دیگر بر مرجع انسانی استوار نیست. زمانی‌ست که دیگر اتوماتیک شده، آنی و جهانی، که تنها لوژیسیل‌ها می‌توانند مهار کنند و نه ریاضی‌دان‌ها. هیچ ذهن انسانی قادر نیست چنین تجزیه تحلیلی بکند. 
ما داریم سریع‌شدن واقعیت را زندگی می‌کنیم.  امروز عصر نانوتکنولوژی را زندگی می‌کنیم. نانو-لحظه، پیکو-لحظه. زمانی که از دست ما در می‌رود.  آدمی در یک میلیاردم لحظه زندگی نمی‌کند. یعنی در همین حالایی که گذشت. چرا که او به فکر کردن نیاز دارد، به فهمیدن و به رسم کردن.

- به نظر می‌رسد که آدمی مشغول دوباره ابداع محیطی برای زیستن است......
پل ویریلیو: او دیگر به اصل و تبار احتیاج ندارد. وطن، سرزمینی که در آن به دنیا می‌آییم.  به یک مسیر تبدیل می‌شود. در ابتدای قرن بیستم، شهر خانه آدم بود، به خاطر رادیو و تلفن. امروز شهر برروی آدم است. به خاطر تکنیک حمل‌شدنی. با کامپیوتر و تلفن همراه ما شهر را همراه خود می‌بریم. لباس ما می‌شود یا به‌تر است بگویم زره ما. 
فردا، شهر را با خودمان خواهیم داشت با puce رادیو فرکانس. عصر تلقیح فرکانس در تن خواهد بود. به محض تولد رمزی خواهیم داشت به ما اختصاص داده شده که به هنگام مرگ باطل خواهد شد.
آدم خانه‌نشین‌شده به کسی تبدیل شده که همه‌جا خانه خود است و خانه‌به‌‌دوش. او در هرجا که باشد هیچ‌جا نیست. خانه‌نشینی جایش را به ردیابی‌شونده‌گی داده است. 
همه‌جا‌حاضری، آنیت، جای ثبات در یک جای مشخص را گرفته است. ما در وسط بحران مکان هستیم. «ناکجا» به مسکن مردمانی در ترانزیت-محل گذر تبدیل شده است. 

- ابداع ابزار تکنیک، ابداع فوتوتی آدمی‌ست؟
پل ویریلیو: همه‌جا‌حاضری، آنیت، فوریت، از صفات الهی‌ست. انسان همه‌جا حاضر نیست. حتی اگر گمان کند که هست. جان‌دار یعنی زنده. جنب‌و‌جوش ما در حدود انسانی متوقف می‌شود. و تکنولوژی ما که به وسیله لوژیسیل وسیستم ریاضی به دست می‌آید از دست آگاهی انسان در می‌رود. در سقوط‌های اقتصادی آن را می‌بینیم. پس پشت بحران اقتصادی، یحران لوازم هست، بحران لوژیسیل. اگر زمان پول است، سرعت قدرت است. ما این قدرت را در اختیار الگوسازی ریاضی می‌گذاریم. پس تعجبی ندارد که قدرت از دست‌مان در می‌رود و بحران سیاسی به وجود می‌آید. نمی‌توان انکار کرد که ابداع ابزار، اتوماتیکی‌شدن. ابداع بی‌کاری‌ست. ابزار انسان را زائد کرده است. ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که زنده را انکار می‌کند. اتومات جانشین فکرکننده می‌شود. اگر ماشین محاسبه کند، به‌زودی کسی نخواهد بود که به نسل‌های آینده ریاضیات بیاموزد. با کامپیوتر ما همین حالا در انکار کلام هستیم. انقلاب انفورماتیک ربطه با دانش را تغییر داده است. ما در دوران «نسخه بردار و بچسبان» به سر می‌بریم. به خاطر بیاوریم که خواندن بودلر احساس آهنگی‌ست. که زندگی ضرب‌آهنگ دارد. زندگی با هنر، با رقص و موسیقی قابل مقایسه است. سرعت محتومیت نیست.  و برای اینکه به پرسش شما پاسخ گوییم، به خاطر بیاوریم که سرعت پیری جهان است. 

- ما در تناقض هستیم: روی گشودن به جهان، بستن آن است، خفه کردن‌اش. آدمی دارد معنی تاریخ را از دست می‌دهد....
پل ویریلیو: آنیت، جای کنونیت می‌نشیند. ما دو جور تاریخ داشتیم: تاریخ عمومی، یعنی تاریخ بزرگ و بعد تاریخ روی‌دادها، روی‌دادهایی که جهان را تغییر دادند. ما وارد تاریخ سانحه‌ای می‌شویم. در آنیت پس از هیجان. در زمان واقعی دیگر رآی و نظر نیست که می‌ماند، هیجان است. 
بینش تلویزیونی فروریزی دو برج و سونامی هیجان را نشانه می‌رود و نه رآی و نظر را. ما به دیکتارتوی هیجان می‌رسیم. هم‌زمانی احساسات در مقیاس جهانی. تصور اینکه میلیارد آدم بتوانند در یک زمان، یک احساس داشته باشند، کمونیسم احساسات است. از توتالیتاریسم مائو و بقیه خیلی فراتر می‌رود. هم‌زمانی احساسات در زمان واقعی. اولین تکان و ضربه احساساتی، به تاریخ پا گذاشتن بر ماه باز می‌گردد. 

از تاریخ ما چه می‌ماند؟ ظرفیت حافظه سرعت فراموشی‌ست. هرچه بیش‌تر پیش برویم، بیش‌تر فراموش می‌کنیم. مسئله حافظه به مسئله سرعت‌گرفتن مربوط است که خاطرات را محو می‌کند، آن‌قدری‌ که پشتوانه حافظه کنونی دوام ندارد. برعکس گرانیت و مرمر و کاغذ و پاپیروس که هنوز با ما از دوران قدیم حرف می‌زنند. داریم میراث‌مان را پاک و محو می‌کنیم. 

- برای رفع نیازمان به اطلاعات، اکران‌ها  را تکثیر کردیم، اکران‌های تلویزیون، کامپیوتر و حالا تلفن. این تکثیر منبع می‌بایست اطلاعات را به‌بود بخشد در حالی که به گیجی‌مان دامن زد. 
پل ویریلیو: پرسپکتیو زمان واقعی، بینش جهان را به وسیله تله- بینش با خود آورد. بینش جوامع قدیمی مربوط به تخیل و شناخت بود. بینش زمان ما، بینش بصری‌ست که پایان را می‌بیند. دیوارها را  و بینشی یگانه دارد. مگالومانی(جنون خودبزرگ‌بینی) جایش را به مگالوسکوپی داده است. عصر روشنایی اولین چرخش ما در تغییر جهان بود، چشم ما را به روی پرسپکتیو در نقاشی باز کرد. بعد ابداع عکاسی اجازه داد که طبیعت خودش را ثبت کند. امروز با گوگل ارث داریم بینشی آنی از جهان را به انجام می‌رسانیم. چیزی که تله- نظارت را پشت سر می‌گذارد. ما در مقابل عینک تازه‌ای قرار می‌گیریم. عالم‌گیر. می‌توان همه را دید، اما از آن طرف هم همه ما را می‌بینند. حصر و حبس غیرقابل مقایسه‌ای‌ست. کلوستروفوبی( مرض هراس از جای تنگ و بسته) زاده خواهد شد. از لحاظ بصری صحیح- بر وزن از لحاظ سیاسی صحیح سر در خواهد آورد. از لحاظ سیاسی صحیح به نوشتار مربوط بود، از لحاظ  بصری صحیح به اکران مربوط است. جوامع از زاویه تصویر تصحیح خواهند شد. همانطور که عینک تصحیح دیدن من است، از لحاظ بصری صحیح، تصحیح جامعه است. دنیا با خود  را دیدن، خود را تصحیح می‌کند. با مونتاژ این کار را می‌کند. 

نباید معنی واژه médiiatiser _مدیاتیزه را فراموش کرد. که به معنی تسلیم شدن است. وقتی فئودال رعیت را مدیاتیزه می‌کرد. یعنی به مهار درآوردن.  و مفهوم masse média معنی رابطه با یکی دیگر یا چند تای دیگر را نمی‌دهد، معنی رابطه با توده را می‌دهد. ما وارد دوران مهار توده شده‌ایم که تنها در استبداد وجود دارد. 

- رفته رفته از واقعیت به مجاز غلتیدیم؟ 
پل ویریلیو: فضای مجازی دنیای مصنوعی بود: یک سیبرکلونی. وقتی مردم استعمار می‌کردند و مستعمره داشتند. امروز مستعمره خلق می‌کنیم که به صورت مجازی وجود دارد که توجه و نفع ما را استعمار می‌کند. روحیه استعماری پایان نیافته است. از دنیای واقعی فتوحات جغرافیایی، یه فتح مردمان تسلیم‌شده به این توهم بصری تغییرجا داده است. کلوستروفوبی پدیده‌ای توده‌ای خواهد شد.‌ قدیم در باره تب obsidinal حرف می‌زدند: پریشان‌ذهنی مردم اشغال‌شده. باید یادآور شد که در گتوی ورشو، مردم وسط چله زمستان پنجره‌ها را باز می‌کردند، در حالی که از سرما می‌شد مرد. اشغال‌شده‌ها مجبور بودند: نفس نمی‌کشیدند دیگر. این است تب اوبسیدینال. من فراموشش نکردم. خود من کلوستروفوب هستم. فکر می‌کنم عنصر مهمی در کار من است برای این‌که این پدیده گازگرفتگی- خفه‌گی را حس کنم.

- اگر ما چنین سر یه زیر به سوی توسعه تکنیک پیش می‌رویم بی‌آن‌که از خود پرسشی بکنیم شاید از این روست که نمی‌خواهیم با خود روبه‌رو شویم؟
پل ویریلیو: کتابی از گراهام گرین هست که من خیلی دوست داشتم: وزارت ترس. چه عنوانی. می‌خواهد بگوید که ما ترس را اداره می‌کردیم. به سرویس اطلاعاتی  تنزی‌ها رجوع می‌دهد که فرانسه را به وسیله سرویس جاسوسی و تبلیغات قبل از تانک‌ها فتح کرد. اول ترس را اداره می‌کنیم بعد قول امنیت می‌دهیم. ترس از زمان هیروشیما به جای‌گاه علم رفته است. اوپن‌هایمر گفته بود: شاید که مرتکب گناه شده‌ایم. از آن‌جا بار مسئله علم  منفی شد. قرار بود که خوش‌بختی بیاورد، ناگهان بدبختی آورد. اول مرده‌ها را دیدیم مستقیم در معرض قرار گرفته. بعد به ابرها فکر کردیم که حرکت می‌کردند و تمام گیتی را می‌آلودند. این‌جا وزارت‌خانه ترس هست و تبلیغ توسعه نقاب بحران است. توسعه یک خطر اعظم است. ترسی کیهانی.


- زیررو‌شدن‌های آینده چه خواهند بود که آدمی مجبور به روبه‌رویی‌شان خواهد شد؟
پل ویریلیو:  رابطه‌اش با جهان( جهان همچون مکان).  در عصرکرومانیون جهان یک عالم بود. در آن زمان، این آدم بود که به‌ دنبال گله می‌رفت و میدان‌اش آزاد بود. نسل‌های بعدی حصار را زندگی کردند. یعنی کوچکی دنیا را. اقتصاد از اکولوژی عبور کرد. چگونه در دنیای غنایم کاهش‌یافته زندگی‌کنیم؟ در دنیای ساییده‌شده؟ به برهوت و آخر زمان فکر نمی‌کنم. من فکر می‌کنم که جهان باقی خواهد ماند، متحول خواهد شد. ابداع‌هایی غیرقابل‌تصور صورت خواهد گرفت. اما حصار خواهد بود.   گفتمان سیاره‌ای دیگرهم  توهم است. لازم نیست فتوحات استعماری را دوباره از سر بگیریم. همین‌جا باید راه‌حلی پبدا کنیم. در همین کوچک‌شدن جهان. در این افتادگی جهان  خیلی‌کوچک‌شده، همین‌جا به شناختی دست پیدا می‌کنیم که به ما اجازه رفتن به جایی را خواهد داد که هیچ‌کس نمی‌داند. 

- باید رفتاری  پیدا کنیم تا مدرنیته را زندگی کنیم. از آن‌جا که شما توسعه را با مقام استعمار قابل مقایسه می‌دانید، آیا باید مقاومت کنیم یا سازش؟

پل ویریلیو: باید سعی کرد و فهمید که مشغول توسعه بودن چیست؟ توسعه ما را اشغال می کند و مشغول. باید فایده این ابزارهایی که با خود حمل می‌کنیم را تجزیه و تحلیل کنیم. این زره تکنولوژی را که خودمان را به آن ملبس کرده‌ایم. باید مفهوم اشغال را قبل از سازش یا مقاومت بدانیم. بعد از دومین جنگ جهانی، بسیاری در باره فرانسوی خوب و فرانسوی بد نوشتند، اما مفهوم اشغال مورد بررسی قرار نگرفت. من بچه بودم. اشغال شده بودم و مشغول این اشغال بودم. مسئله‌ای واقعی‌ست. چون اشغال‌گر لزوما بربر نیست. توسعه به مثابه اشغال‌گر بربریت نیست. در فرانسه وضعیت هم‌دستی در جرم برپا بود، علی‌رغم دست‌گیری‌ها و تیرباران‌ها. چون با هم زندگی می‌کردند. هم‌چنان‌که با توسعه زندگی می‌کنیم. فساد وانحراف این‌جاست. واقعیت توسعه را  به نفع ترویج آن می‌پوشانند. توسعه و فاجعه دو روی یک سکه‌اند. هم‌چون که هانا آرنت می‌گفت. ما باید دانشگاه فکر تاسیس کنیم. باید اندیشه کرد. آزادی این‌جاست و خوش‌یینی این است.