۱۷ مرداد ۱۳۹۳

کافه شش‌ گارسن


رفتم دیدن آقای الف. قبل‌اش سری به کافه زدم که شاید آن‌جا باشد. به گارسن اولی گفتم الف این‌جاست؟ گارسن اولی از گارسن دومی پرسید اقای الف این جا بود؟ گارسن دومی از گارسن سومی پرسید و سومی از چهارمی و چهارمی از پنجمی و پنجمی از ششمی. این‌جا کمتر کسی را آقا صدا می‌زنند. آقا با نام کوچک. آخرین گارسن به پنجمی گفت و پنجمی به چهارمی و چهارمی به سومی و سومی به دومی و دومی به اولی که آقای الف امروز در کافه دیده نشده.
رفتم دیدن آقای الف. نمی خواستم از عراق حرف بزنیم. دلش را نداشتم. گفت فلانی این‌جا بود. فلانی از  اهالی کربلا. گفت که به او گفته‌ام شیعیان عراق همان‌ها هستند که پدر علی را درآوردند. هیچ فرقی نکرده‌اند. 
بعد نامه‌ای را نشانم داد که به رئیس جمهور نوشته بود. نامه را خطاطی کرده بود.  اولین بار هم که آقای الف را دیدم در همان کافه‌ی شش‌ گارسن از من پرسید که نامم چیست و نام را بر کاغدی خطاطی کرد. اقای الف همیشه در جیب‌اش کاغذ و چندین قلم رنگین دارد.  و دانه های هل. وقتی کنارش می‌نشستم دانه هل تعارفم می کرد.  و من که هل جویدن و مکیدن را بلد نبودم هل را در جیب می‌گذاشتم.  و بعد جیب هایم پر هل می‌شد. با شماردن دانه‌های هل می‌شد فهمید که من چند بار به کافه رفته‌ام و چند بار کنار آقای الف نشسته‌ام. 

رئیس جمهور هم نامه‌ای در پاسخ آقای الف نوشته بود. نامه خطاطی نبود و با دست نوشته نشده بود و نشان ریاست جمهوری عراق را داشت. اما خط کوفی جمیلی بود.   هر دو نامه از انترنت گذشته بود. 

هیچ نظری موجود نیست: