۱۷ مرداد ۱۳۹۳

خانم ف و همسایه مادام بوواری


خانم ف گفت: بیا کمک کن ملافه‌ام را عوض کنم. بعد گفت روتختی رو کوتاه کردم. عنکبوتا سوارش می‌شدن و بالا می‌آمدند. بعد کفش‌دوز را نشان داد که به دیوار بود و گفت: نمی‌دانم از کجا آمده. 
بعد دراز کشیده بودم بر زمین صاف. خانم ف بر تخت. گفتم اگر الان از سوریه رد می شدم و نوزادی افتاده بود بر سینه‌ام می‌فشردم‌اش. خانم ف چیزی گفت. در انکار من. گفتم حالا که از سوریه رد نشده‌ام. 

بعد گفتم چیزی را که قبلا هم گفته بودم. گفتم زن‌ها در قدیم نوزاد درمانی می کردند. 



خانم ف گفت: تو راست و ناراست را به هم آمیختی. خانم ف گاهی می‌رود  و به وبلاگ سر می‌زند و خدا می‌داند چه می‌خواند و چگونه می‌خواند. این بار دوم بود که تذکر می‌داد. بار دیگر دو سال پیش بود. گفت خانم فلان سگ‌اش را به خانه پسرش می‌برد. تو پسر را دختر و دختر را پسر نوشته‌ای. بعد گفت من کی گفتم که بچه‌هایش خوبند. آن‌ها هم خوب نیستند و اشکالاتی دارند.  به خانم ف گفتم نوشتن نوشتن  است و گفتن نیست. پرسیدم فکر می‌کند از حقیقت دور شده‌ام. گفت از واقعیت دور شده‌ای. گفتم من که ادعای بازتاب واقعیت نداشته‌ام. من خواستم تنهایی خانم جیم را نشان دهم و گمان می‌کنم خواننده هم تعقیبم کرده است.  تنهایی خانم جیم واقعیت است. 
خانم ف می‌خواست به شما بگوید گول مرا نخورید. دست‌اش یه شما نمی‌رسد.  فکرش را بکنید که همسایه‌های مادام بوواری زنگ بزنند  و بگویند نه داستان این‌طوری نبود. آن‌طوری بود. 
گفتم مادام بوواری چون سین تلفن کرد و گفت دارد مادام بوواری می‌خواند.

هیچ نظری موجود نیست: