۱۷ مرداد ۱۳۹۳

سفره زیزفون


 آقای الف گفت که زنی شاعر به او عاشق شده است و خرما تعارفم کرد. همیشه میان من و آقای الف خرما هست. ما تا به امروز از خرماهای بسیاری حرف زده‌ایم. خرمای  آن روز عقیق بود. پوست‌اش شفاف بود و گوشت‌اش آن سوی پوست پیدا بود و  به رنگ چشمان زنی عرب بود.  و مثل همیشه از ایرانیان که تجارت نمی‌دانند گفت. 
بعد مستوره‌ای از عطر را بویاندم. از بوی رز تا یاس. آن که شوق مرا برانگیخت علیاحضرت گل سرخ نام داشت. آقای الف گاهی می‌رود در دکان عطرفروشی و بو می‌کند. یک روز مرا با خودش برد. خیابان شانزه لیزه. عطرفروشی‌های شانزه‌ لیزه را دختران مغربی گذاشته‌اند تا مشتری‌های پرپول عرب را راه بیاندازند. به آقای الف گفتم: یک بو را چگونه می‌توان ثبت کرد. از کجا معلوم است که این بو همان بو باشد؟ حتی اگر فرمول شیمیایی‌اش را در دفتری نوشته باشند. 


به شما نگفتم. ایام زیزفون بود. به وقت افطار سفره عطرش را می‌گشود و سحر می‌بست. 

۱ نظر:

عليرضا روشن گفت...

نوشته هايت زمان را كند مى كنند نيشابور. مثل پيرمردي مى خوانم، وقتي مى خوانم، كه ذره بين بر سطرها مى كشد. بو، درشت مى شود، ذره بين بر كلماتى، وقف مى دارد.
دستمريزاد به اين آگاهي ِ آرام