۳ شهریور ۱۳۹۳

بهشت کجاست؟



رفتم یک بسته تمبر پستی بخرم. گفت قرمز یا سبز؟ گفتم سبز. گفت هفت یورو و خرده‌ای. پول را دادم و پرسیدم فرق‌شان چیست؟ گفت تمبر سبز سوار هواپیما نمی‌شود. اکولوژیک است. نامه‌ها دیرتر می‌رسد. 



فیلم ایرلندی بود. مرد کشیش بود. برق به شهر آمده بود. زنی نشسته بود در تاریکی. چراغ را روشن کردند. زن به مرد که کشیش بود گفته بود قبل از این‌که برق بیاید دعا بخواند. کشیش دعا خوانده بود. 
زنی که نشسته بود در روشنایی به مرد گفته بود بهشت کجاست؟ مرد کشیش گفته بود صورت خدا.



زن نشسته بود روبه روی گوجه‌فرنگی‌ها، زرد و سبز و نارنجی و قرمز و صورتی و داشت تخم‌های‌شان را هر کدام جداگانه در ظرفی می‌ریخت. مرد دسته‌  گوجه‌فرنگی‌های  کوچک قرمز را با شاخه به هم بند کرده بود و خوشه‌های بزرگ را از سقف چوبی آویزان کرده بود و زیرش به خواب رفته بود.

۳۰ مرداد ۱۳۹۳


جدایی مذهب از فرهنگ


اولیویه روآ می‌گوید:

چرا ده‌ها هزار از مسلمان‌های آسیای میانه مسیحی  و شاهدان یهوه شدند؟ چگونه کلیسای پروتستان اوانژلیک می‌تواند در مراکش و الجزایر پا بگیرد؟ چرا اوانژلیسم پروتستان چنین در برزیل نفوذ دارد( ۲۵ میلیون عضو در سال ۲۰۰۷) یا درغرب افریقا؟ چگونه می‌توان توضیح داد که مذهبی که زودتر از بقیه در دنیا رشد می‌کند پانته‌کوتیسم است؟ چرا سلفی‌های  رادیکال جوانان اروپایی را از سفید و سیاه جذب می‌کنند؟ چگونه است که القاعده سازمانی «اسلام‌گرا» از بیش‌ترین تعداد به اسلام گرویده‌ها تشکیل شده؟  و برعکس چرا کلیسای کاتولیک اینقدر به سختی می‌تواند بره‌هایش را حفظ کند و آن‌ها  را در غرب از دست می‌دهد؟ چگونه است که مدافعان سنت انگلیکان محافظه‌کار امروز از اهل نیجریه و اوگاندا و کنیا هستند در حالی که اسقف اعظم کلیسای انگلیس، روآن ویلیامز شریعت را حق  مسلمانان بریتانیایی می‌داند و مانعی برای کشیشان هم‌جنس‌گرا نیست؟ چرا ارتودوکسی اسلاو بر خلاف پروتستانتیسم بر هویت ملی خود همچون هندوئیسم چنبره زده است؟ چرا بودیسم در غرب رشد می‌کند؟ چرا شدت ایدئولوژی دین در ایران به سکولار شدن جامعه مدنی منجر می‌شود؟ چرا کره جنوبی به نسبت جمعیت‌اش بیش‌ترین  مروجان پروتستان در دنیا تولید می‌کند( بعد از امریکا)؟ فرضیه برخورد یا گفت‌گوی تمدن‌ها اجازه فهمیدن این جنبش‌ها- جنبیدن‌های تکنونیکی  را نمی‌دهد و نقشه‌ها را به هم می‌ریزد و قلمروها و هویت‌ها را و رابطه سنتی  میان مذهب و فرهنگ  را در هم می‌شکند. چه می‌شود وقتی ادیان از ریشه فرهنگی خود کنده می‌شوند؟ یا ساده‌تر اگر بگوییم چگونه است که  به نظر می‌رسد این مذاهب هستند که طبقه‌بندی دوباره هویت را به دوش دارند؟

می‌گوید:
دو تز در آخرین ربع قرن بیستم رودر روی هم قرار می‌گیرند: یکی در سکولاریزاسیون روندی گریزناپذیر، هم شرط تجدد و هم نتیجه آن می‌بیند ، دیگری بازگشت مذاهب را ملاحظه می‌کند و خوش‌آمد می‌گوید، هم‌چون اعتراضی علیه مدرنیته‌ی بیگانه‌کن و توهم‌زا، یا شکلی دیگر برای ورود به تجدد. 
این بحث روشن‌فکرانه محض نیست: در فرانسه وسط معرکه لائیسیته است. آیا باید لائیسیته را در مقابل مذهب تحمیل کرد حتی اگر به قیمت نفی آزادی فردی تمام بشود یا این‌که این  بازبه‌ دوران آمدن مذهب، تنها  پرتوی از تنوع است، از غنا و آزادی انسان؟ 

اما یک سوءتفاهم بزرگ در این بحث هست: سکولاریزاسیون دین را پاک نکرده. با جدا کردن‌اش از محیط فرهنگی ما، برعکس، آن را بسان مذهبی ناب ظاهر کرده است. به واقع سکولاریزاسیون کار خودش را کرده است: آن‌چه که ما شاهدش هستیم فرمول‌بندی میلیتان-هواداران مذهب است در فضایی سکولاریزه شده که به مذاهب خودمختاری داده است و در نتیجه شرایط  گسترش‌شان را فراهم کرده است. سکولاریزه‌شدن و مدرنیزه‌شدن مذاهب را مجبور کردند تا از فرهنگ جدا شود، خودش را خودمختار بیاندیشد و خود را در فضایی که دیگر یک قلمرو نیست و بنابراین دیگر  تسلیم سیاست نیست بسازد. شکست دین سیاسی ( اسلامیسم چون  حکومت دینی) از آن‌جا ناشی می‌شود که می‌خواست تا با سکولاریزاسیون  در میدان خودش رقابت کند: فضای سیاسی( ملت، حکومت-اتا، شهروند، نهاد، نظام بندی قضایی). چنین سیاسی‌کردن دین هر بار آن را سکولار می‌کند، چرا که با سیاست هر روزه  است  که باید بسازد، چرا که از هر کس هم بیعت می‌خواهد و هم آزادی. دین سیاسی به سادگی میان دو ضرورت گیرافتاده است: بی‌ایمانی افتضاح و فاجعه است اما ایمان تنها می تواند فردی باشد. این دین سیاسی فقط بر این اصل که همه باید ایمان داشته باشند می‌تواند کارکرد داشته باشد، اما نمی‌تواند به این ایمان اطمینان کند، پس باید تظاهر را اعمال کند، چیزی که بعد از این، او را از معرفی خود  تحت  عنوان بروز و بیانِ ایمان مشترک  یک جماعت منع می‌کند. 
پیوندی تنگاتنگ میان سکولاریزاسیون و جنب‌وجوش مذاهب هست: دین واکنشی بر ضد سکولارشدن نیست، محصول آن است. سکولاریزاسیون مذهب‌سازی می‌کند. بازگشت مذاهبی در کار نیست، جهش- موتاسیون است، این موتاسیون بی‌شک دورانی دارد، لزوما به عصر مذهبی منجر نمی‌شود.

می‌گوید:
رابطه میان دین و فضای عمومی‌ست که تغییر کرده است، چون بازگشت مذهب به فضای عمومی تحت اشکال عیان و معلوم فرهنگی صورت نمی‌گیرد بلکه به صورت نمایشی از مذهبی خالص یا سنتی دوباره ساخته شده ارائه می‌شود. دین‌گرایی‌هایی که در هر جهت روی می‌‌دهد نشانه خوبی از این گنگی و تشویش میان  فرهنگ و دین است. اما روشن است که در هر صورت اشکالی‌ست بنیادگرایانه یا  کاریزماتیک از مذاهبی  که تحول‌شان از همه دیدنی‌تر و تماشایی‌تر بوده است. چه اوانژلیسم پروتستان، چه سلفیسم مسلمان. چنین شق‌ و رق شدنی کلیسای کاتولیک و یهودیت و حتی هندوئیسم را هم در می‌نوردد. بنیادگرایی شکلی‌ست از مذهب که بیش‌تر از همه با جهانی‌شدن  کنار می‌آید، چرا که بی‌فرهنگی خود را که ابزار ادعای عالم‌گیرایی‌- اونیورسالیته‌ست  قبول می‌کند.

می‌گوید:
امروز دو پدیده نقشی کلیدی در موتاسیون دین بازی می‌کند: از قلمروخارج‌ شدن و از فرهنگ‌خارج شدن. خارج شدن از قلمرو تنها به رفت و آمد مردم مربوط نیست ( امری که تنها چند در صد از جمعیت دنیا را تشکیل می‌دهد)، رفت و آمد اندیشه است و وسایل و اشیاء فرهنگی، اطلاعات و نوع مصرف به طور کلی در محیطی بی‌قلمرو. اما شیء مذهبی برای رفت و آمد و گردش باید اونیورسال به نظر بیاید،  و نه متصل به یک فرهنگ خاص که باید قبل از این‌که پیام را دریافت کنیم، بفهمیم‌اش. بنابراین دین خارج از دانش رفت و آمد می‌کند. رستگاری به دنبال دانستن نیست به دنبال باورکردن است. هر دو مسلما مغایرتی با هم ندارند  در دینی که   در فرهنگ جاسازی شده و  تآملی فقهی  را در تماس با فلسفه و ادبیات پرورانده. اما این اتصال نه تنها ضرورت ندارد و لازم نیست بلکه خود به مانعی تبدیل می‌شود وقتی قرار است که در زمانی واقعی، در فضایی که اطلاعات جانشین دانستن است، رفت و آمد صورت بگیرد.
ترجمه نیشابور
ادامه دارد

۱۷ مرداد ۱۳۹۳

سفره زیزفون


 آقای الف گفت که زنی شاعر به او عاشق شده است و خرما تعارفم کرد. همیشه میان من و آقای الف خرما هست. ما تا به امروز از خرماهای بسیاری حرف زده‌ایم. خرمای  آن روز عقیق بود. پوست‌اش شفاف بود و گوشت‌اش آن سوی پوست پیدا بود و  به رنگ چشمان زنی عرب بود.  و مثل همیشه از ایرانیان که تجارت نمی‌دانند گفت. 
بعد مستوره‌ای از عطر را بویاندم. از بوی رز تا یاس. آن که شوق مرا برانگیخت علیاحضرت گل سرخ نام داشت. آقای الف گاهی می‌رود در دکان عطرفروشی و بو می‌کند. یک روز مرا با خودش برد. خیابان شانزه لیزه. عطرفروشی‌های شانزه‌ لیزه را دختران مغربی گذاشته‌اند تا مشتری‌های پرپول عرب را راه بیاندازند. به آقای الف گفتم: یک بو را چگونه می‌توان ثبت کرد. از کجا معلوم است که این بو همان بو باشد؟ حتی اگر فرمول شیمیایی‌اش را در دفتری نوشته باشند. 


به شما نگفتم. ایام زیزفون بود. به وقت افطار سفره عطرش را می‌گشود و سحر می‌بست. 

که نجوشم


حالا اگر من چنین بنویسم می‌گویند طفلک متاثر از زبان فرانسه است اما ایشان:

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

خانم ف و همسایه مادام بوواری


خانم ف گفت: بیا کمک کن ملافه‌ام را عوض کنم. بعد گفت روتختی رو کوتاه کردم. عنکبوتا سوارش می‌شدن و بالا می‌آمدند. بعد کفش‌دوز را نشان داد که به دیوار بود و گفت: نمی‌دانم از کجا آمده. 
بعد دراز کشیده بودم بر زمین صاف. خانم ف بر تخت. گفتم اگر الان از سوریه رد می شدم و نوزادی افتاده بود بر سینه‌ام می‌فشردم‌اش. خانم ف چیزی گفت. در انکار من. گفتم حالا که از سوریه رد نشده‌ام. 

بعد گفتم چیزی را که قبلا هم گفته بودم. گفتم زن‌ها در قدیم نوزاد درمانی می کردند. 



خانم ف گفت: تو راست و ناراست را به هم آمیختی. خانم ف گاهی می‌رود  و به وبلاگ سر می‌زند و خدا می‌داند چه می‌خواند و چگونه می‌خواند. این بار دوم بود که تذکر می‌داد. بار دیگر دو سال پیش بود. گفت خانم فلان سگ‌اش را به خانه پسرش می‌برد. تو پسر را دختر و دختر را پسر نوشته‌ای. بعد گفت من کی گفتم که بچه‌هایش خوبند. آن‌ها هم خوب نیستند و اشکالاتی دارند.  به خانم ف گفتم نوشتن نوشتن  است و گفتن نیست. پرسیدم فکر می‌کند از حقیقت دور شده‌ام. گفت از واقعیت دور شده‌ای. گفتم من که ادعای بازتاب واقعیت نداشته‌ام. من خواستم تنهایی خانم جیم را نشان دهم و گمان می‌کنم خواننده هم تعقیبم کرده است.  تنهایی خانم جیم واقعیت است. 
خانم ف می‌خواست به شما بگوید گول مرا نخورید. دست‌اش یه شما نمی‌رسد.  فکرش را بکنید که همسایه‌های مادام بوواری زنگ بزنند  و بگویند نه داستان این‌طوری نبود. آن‌طوری بود. 
گفتم مادام بوواری چون سین تلفن کرد و گفت دارد مادام بوواری می‌خواند.

مادام بوواری و



 مادام بوواری حکایت مصرف‌گرایی‌ست. فلوبر ضد مدرنیته است. حتی از راه آهن بیزار است. قرن نوزدهم فلوبر تجلی مدرنیته است. فلوبر اما ضد انقلاب نیست. فلوبر ضد حماقت است. مادام بوواری تنها از عشق  خودکشی نمی‌کند از بار قرض هم. رادیو می‌گوید.

یادم آمد که رنه ژیرار هم گفته بود:
در استاندال یک دوگانگی میان اشتیاق  و بطالت هست. اشتیاق صحت دارد و بطالت از از نگاه دیگری تغذیه می‌کند. اینکه مدام و مرتب زیر نفوذ و متآثر از دیگری باشیم. آنچه استاندال برملا می‌کند این است که با انقلاب همه به درون بطالت رفتند، یعنی در «تمایلات تقلیدی» افتادند. ما در عین‌حال نگاه کننده و نگاه شونده شدیم. این است که استاندال کشف می‌کند. که خیلی به توکویل نزدیک است.
توکویل توضیح می‌دهد که به هنگام انقلاب، هزاران جوان فکر کردند که با برانداختن شاه، آن‌ها مانعی را  از میان برمی‌دارند که مانعشان بود اویی باشند که جایشان را اشغال کرده بود. .پس گمان بردند که همه می‌روند که او بشوند. و متوجه نمی‌شدند که تنها و یگانه مانع، بعید- دوردست، نسبتا ناچیز می‌رود که جایش را به همه موانع کوچکی بدهد که هر کس برای هر کس خواهد بود.
انقلاب تولد جهان بالزاکی است که هر کس رقیب دیگری‌ست. کشفی که تمام آثار من از آن تغذیه می‌کند.

از زندان گذشتم


از زندان گذشتم. دیوارهای بلند داشت و خارهای سیمین.  و زندانیان خطرناک. تا ابد. 

دور حیاط زندان گل بود. اسطخودوس و گل سرخ و گیاهانی بی‌گل.  و اتومبیل مردمانی که وارد زندان می‌شوند و خارج، ازآن. پایین‌تر خانه‌ها بود در امتداد خیابان و مردمانی دیگر که شمشادهایشان را آرایش می‌کردند. پایین‌تر باغچه‌ای سرازیر می‌شد و درختی  در شیب باغچه آلوهایش را از خود آویزان کرده بود. پایین‌تر شهر بود. 

زود می‌میرند


در فیلم‌های قدیمی زیاد سیگار می‌کشند.  خطر می‌کنند. زود می‌میرند. کم می‌دانند. 

عشق‌ قهرمانی‌ و سلحشوری‌ست. 

کافه شش‌ گارسن


رفتم دیدن آقای الف. قبل‌اش سری به کافه زدم که شاید آن‌جا باشد. به گارسن اولی گفتم الف این‌جاست؟ گارسن اولی از گارسن دومی پرسید اقای الف این جا بود؟ گارسن دومی از گارسن سومی پرسید و سومی از چهارمی و چهارمی از پنجمی و پنجمی از ششمی. این‌جا کمتر کسی را آقا صدا می‌زنند. آقا با نام کوچک. آخرین گارسن به پنجمی گفت و پنجمی به چهارمی و چهارمی به سومی و سومی به دومی و دومی به اولی که آقای الف امروز در کافه دیده نشده.
رفتم دیدن آقای الف. نمی خواستم از عراق حرف بزنیم. دلش را نداشتم. گفت فلانی این‌جا بود. فلانی از  اهالی کربلا. گفت که به او گفته‌ام شیعیان عراق همان‌ها هستند که پدر علی را درآوردند. هیچ فرقی نکرده‌اند. 
بعد نامه‌ای را نشانم داد که به رئیس جمهور نوشته بود. نامه را خطاطی کرده بود.  اولین بار هم که آقای الف را دیدم در همان کافه‌ی شش‌ گارسن از من پرسید که نامم چیست و نام را بر کاغدی خطاطی کرد. اقای الف همیشه در جیب‌اش کاغذ و چندین قلم رنگین دارد.  و دانه های هل. وقتی کنارش می‌نشستم دانه هل تعارفم می کرد.  و من که هل جویدن و مکیدن را بلد نبودم هل را در جیب می‌گذاشتم.  و بعد جیب هایم پر هل می‌شد. با شماردن دانه‌های هل می‌شد فهمید که من چند بار به کافه رفته‌ام و چند بار کنار آقای الف نشسته‌ام. 

رئیس جمهور هم نامه‌ای در پاسخ آقای الف نوشته بود. نامه خطاطی نبود و با دست نوشته نشده بود و نشان ریاست جمهوری عراق را داشت. اما خط کوفی جمیلی بود.   هر دو نامه از انترنت گذشته بود. 

۱۵ مرداد ۱۳۹۳

شب‌سوزانی


دست‌ها برای خمیر کردن است و ورز دادن و سفال‌گری و بعد برای نوشتن با مداد. نوشتن و نه چیزی گفتن. دوراس می‌گوید نوشتن چیزی نمی‌گوید. برای گفتن هم نیست. می‌گوید یک کتاب یک شب است. می گوید شب است. 
رادیو چند روز است از دوراس می‌گوید. صبح‌ها. صدای دوراس.  و صدای آدم‌هایی که از دوراس می‌گویند. دوراس برای من همیشه پیام‌بر بوده. نه برای پیش‌گویی‌ها که روایت‌اش پیش می‌گوید. برای نوشتن چیزهایی که از گوینده و نوشتنده جداست.  و نه برای قداست. که از او جداست. بوبن گفته بود قداست سنگین می‌کند. ثقل است.
برای نوشتن که از او جداست. مثل متونی که صاحب‌اش پیام‌بر نیست. پیام‌بر آن را آورده است. بر او نازل شده است. از کجا؟ از آسمان. آسمان نام عام غیب است. خدا گفت بخوان. خدا همه نام‌های خاص غیب. والری گفته بود که نخستین بیت داده می‌شود. از آسمان می‌افتد. دوراس راوی است. همیشه فاصله‌ است. «من» نیست.
- او چه می‌گوید؟
- می‌گوید که دنیا به سوی باخت‌اش می‌رود. تنها سیاست ممکن. 

پیام‌یر برگزیده است. برگزیده غیب. کودک هم با عالم غیب سروکار دارد. بعد بزرگ می‌شود. بعد با پیام‌بران. با واسطه. پیام‌بران و کودکان بی‌واسطه‌اند. 
پیام‌ها از جسم دورند. نوشتن‌های دوراس از جسم دورند. از درد می‌گوید نه از دردمند. دوراس مسیر خلاف این دنیا را گرفته بود. می‌گفت از قول، از گفت دیگری، بی‌جسم، که دنیا دارد به سوی باخت خود می‌رود. دوراس به بردن نمی‌رفت. 
پیام‌ها از جسم دورند. جانشینان پیام‌آوران، اصراری در نزدیکی آن‌ها به اجسام دارند. می‌خواهند که هر جسمی کالبد پیام شود. می‌خواهند پیام آمده از غیب ظاهر شود. 
دوراس گفته بود کتاب شب است. کتاب‌های آسمانی هم. نور بر آن‌ها پاشیدن آدم‌ها را می‌سوزاند. تظاهر و ادعا و اصرار بر نورانی بودن آن‌ها چنان که هیچ تآویلی دیگر ممکن نباشد سوزاندن کتاب است. کتاب‌سوزانی‌ست. وشب‌سوزانی و غیب‌سوزانی. 

دست‌ها برای نان و برای سفال و برای نوشتن داده شده‌اند.