۲۱ تیر ۱۳۹۳

چمدان دوراس


صبح که بیدار شدم و هوش‌یار، رادیو که روشن بود از دوراس می گفت. رفته بودند ویتنام. رد پای دوراس را گرفته بودند. رد پای فقر دوراس را. مادرش را. می‌گفتند چون فقیر بودند جزو ویتنامی‌ها بودند. با ویتننامی‌ها بودند و نه با غربی‌ها و فرانسوی‌ها. 
داشتند میان خیال و واقعیت جدایی می‌انداختند. کجا همه‌چیز همان بوده که دوراس روایت کرده. هیچ چیز همان نبوده که دوراس روایت کرده. کسی چه می داند که یک کودک چه می‌بیند. دوراس همه را در چمدان‌اش گذاشته و سوار کشتی شده- یک کشتی را نامش داده‌اند معشوق،  و با خودش آورده. معشوق همان بوده که دوراس گفته. پوست‌اش به همان صافی بوده؟ هر چه بوده معشوق فقیر نبوده. استعمارگر سپیدو  فقیر بوده و استعمارشده پول‌دار و تیره پوست. دوراس نظم را بر هم زده. آدم‌های دوراس کالبد ندارند. تن‌شان را اجاره می‌دهند. آن زن هستند. آن مرد هستند. یک چیزی باید جایی بنشیند. همین. سوم شخص هستند. غایب هستند. 
دوراس از کشتی پیاده شده و عالم غیب در چمدان‌اش.  هرگز به هندوچین بازنگشته. نمی‌خواسته. 

کودکی عالم غیب است و کتاب میان دو عالم. 

هیچ نظری موجود نیست: