۲۱ تیر ۱۳۹۳

خانم ف گفت چند روزی‌ست از خانم جیم خبر ندارم


خانم ف گفت چند روز است از خانم جیم خبر ندارم. خانم جیم را یکی دوبار دیده بودم. آن‌وقت‌ها با شویش زندگی می‌کرد حالا با سگ‌اش. از وقتی از ایران آمده بودند به چند قاره کوچ کرده بودند و بالاخره این‌جا زمین گیر شده بودند. خانم جیم سن و سال خانم ف را دارد. وارد پیری شده‌اند. 
خانم ف گفت شوهر خانم جیم رفته است. نه اینکه خانم جیم را ترک کرده باشد، رفته است. ناپدید شده است. خانم جیم دو پسر دارد که هر کدام رفته‌اند دنبال کار و زندگی خودشان. خانم ف می‌گوید به خانم جیم گفته است بچه‌هات خوب‌اند. مثل پسران خانم لام نیستند که اصلا معلوم نیست چه کاره‌اند. هیچ‌وقت دختری کنارشان نیست. البته پسری هم نیست. 
خانم ف به خانم جیم گفته است برو سفر، برو چند روز پیش پسرت. خانم جیم گفته است سگم را چه کنم. خانم ف گفته است بده به یکی. من گفتم خانم جیم که همه‌اش سفر نیست، از سفر که آمد چه کند؟ بی سگ چه کند؟ خانم ف گفت همه تنهایند. خانم ف به خانم جیم گفته بیا نزدیک من خانه بگیر. 
خانم ف از احوال خانم الف هم گفت. خانم الف فراموشی گرفته بود. ایران که بوده معلم بوده. اولش به روی خودش نمی‌آورده. حاشا می‌کرده. بعد خانم ف داشته دیوانه می‌شده از دست خانم الف. مدتی هم به تلفن‌هایش جواب نمی‌داده. باز دلش سوخته و گشته کس‌ و کار دوری  پیدا کرده و بالاخره با هم خانم الف را بردند در جایی که باید. گاهی هنوز خانم الف تلفن می‌کند به خانم ف. 

خانم شین هم هست. خانم ف گاهی مرا می‌برد به دیدن این‌ها. نمی‌دانم چرا. 

هیچ نظری موجود نیست: