۱۳ تیر ۱۳۹۳

زنبور پروانه


زنبوری آمده روی گل شکفته صورتی شمع‌دانی دارد شیره‌اش را می‌نوشد. اگر پروانه بود می‌گفتم پروانه‌ای آمده روی گل صورتی شکفته نشسته است. پروانه فقط می‌نشیند. کار دیگری ندارد. مثل پیرزنان و پبرمردان جهان قدیم. جهانی که برای دو نوع از یشریت جا داشت. پیرها و بچه‌ها. من خیلی به این هر دو فکر می‌کنم. به رابطه‌شان با زندگی. به زندگی با‌ آن‌ها. در آن‌ها. پیرها زندگی را پس پشت دارند و بچه‌ها روبه‌رو. پس در زندگی نیستند. در چیزی دیگرند. بچه ها تازه از جایی که معلوم نیست کجاست آمده اند و پیران به جایی که معلوم نیست کجاست می‌روند.  و این دو جایی که معلوم نیست کجاست یکی نیستند. بچه‌ها و پیرها شیاهت‌های دیگری هم با هم دارند. در حرکاتشان. وقتی ناگهان سرشان بر شانه‌شان یا شانه دیگری می‌افتد. به خواب رفته. بچه‌ها معمولا سرشان  بر دیگری می‌افتد. پیرها بر خودشان. بچه‌ها را خواب می‌برد، می‌رباید.  و پیران را. میان این دو را خواب نمی‌رباید. ساعتی‌ست برای خواب. کوک شده.

بله در حرکاتشان.  گیریم که یکی از حرکت‌اش کاسته شده آن قدر که به بی‌حرکتی رسیده.  و آن یکی در اوج حرکت است. چرا به بچه‌های پر حرکت می‌گویند. بیش فعال. از فعل می‌آید اما کدام فعل؟ فعالیت فعلی‌ست میان بچه و پیر. سرزده ازبشریتی که نه بچه است و نه پیر. 
کار جهان را پیش می‌برد. به کجا معلوم نیست. زنبور هم کار طبیعت را پیش می‌برد. اما پروانه. 
پروانه به دور گل می‌گردد. شاید قربان صدقه‌اش می‌رود. چرا، معلوم نیست.  کار جهان پر چراست. با چراست. بچه هم پر چراست. بچه اما می‌پرسد و جهان و کارش پاسخ می‌دهد. معلوم نیست بچه چرا می‌پرسد. پاسخ جهان بچه را رفته رفته از چرا دور می‌کند. از پروانه دور. 
ویکتور هوگو گفته بود گل سرخ بی‌چراست. من فکر می‌کنم که بچه را شگفت زده است. جهان او را از شگفتی بیرون می‌راند. پیر را نمی‌دانم. 
رفته بودم مغازه احمد. پیرزنی از دور می آمد. بعد از من وارد شد. از همان اول شروع کرد به حرف زدن. گفت که کمی سرد است. بعد با من آمد سراغ میوه‌ها.  و به حرف زدن با صدای بلند ادامه داد. کیسه‌ای از جایش خواست که بکند تا زردالو بردارد، به حرف زدن ادامه داد با کیسه که کنده نمی‌شد و پاره شد، با زردالو که سرخ بود.  و چیزهایی گفت از گیلاس‌های سیاه و خیلی درشت. نامشان را گفت. نامی که  او می‌دانست. نوعی گیلاس. درشت و سیاه. لابد معروف به داشتن کرم. بعد گفت  اگر به گیلاس‌ها مشغول شود. جمله‌اش تمام نمی‌شد. تکرار می‌شد. خودش می‌دانست که چه می‌گوید و این کافی بود. شاید هم چیزی نمی‌گفت. چیزی می‌گفت که گفته باشد. می‌خواست صدای خود را بشنود. ما می‌شنیدیم یا نه مهم نبود. بچه‌ها و پیرها چیزی نمی‌گویند که به کار جهان بیاید. آواز می‌خوانند. چه خوش چه ناخوش. زندگی بچه‌ها و پیرها زنده بودن است. 

زنده بودن برای باقی مردم کافی نیست. کافی هم باشد برایش جایی نیست.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

Hi there, You have done an incredible job. I'll certainly digg it and personally suggest
to my friends. I'm sure they'll be benefited from this web site.


Also visit my web page ... Shoe Lift