۳ مرداد ۱۳۹۳

غزه عشق من



سفرنامه فلسطین


این سفرنامه را کریستیان سالمون در سال ۲۰۰۲ در سفری به فلسطین هم‌راه با پارلمان بین‌المللی نویسندگان نوشته.
ترجمه نیشابور

زمان جنگ یوگسلاوی، آرشیتکت بوگدان بوگدانوویچ واژه شهرکشی راجعل کرده بود تا تخریب شهرهای بالکان را نشان دهد. در فلسطین آن‌چه از این به بعد متحیر می‌کند تجاوز اعمال شده بر زمین است و بر قلمرو. تا آن‌جا که چشم کار می‌کند زیر آسمان خدا، شانتیه است، تپه‌هایی که دل و روده‌شان در آمده، جنگل‌هایی که از بین رفته. مناظری که با خشونت غیب شده. نه تنها خشونت بمب و جنگ، نه تنها تخریب تحمیل شده تانک‌هایی هر چه مدرن‌تر و سنگین‌تر که تاخت و تاز می‌کنند، بلکه خشونتی فعال، سمج. زشتی و پلشتی بتون و قیر بر زیباترین چشم‌انداز تاریخ انسانی گسترده شده. تپه‌ها مجروح از « جاده‌هایی که دور می‌زنند» که برای حفاظت از ورودی‌های کلونی‌های اسراییلی ساخته شده، سر راهش خانه‌ها را ویران کرده، درخت‌های زیتون را از ریشه درآورده، باغ های پرتقال را با خاک یک‌سان کرده....... تا به‌تر  دیدبانی کند. به جایش زمین‌های بایر شده، زمین‌هایی بی‌سرنشین-نو مانس‌لاند سر در آورده. بولدوزرهایی که همه‌جا کنار جاده‌ها می‌بینیم همانقدر استراتژیک به نظر می‌آیند که تانک‌ها. هر‌گز هیچ ماشینی بی‌دفاع به نظرم  حامل چنان خشونتی بی‌زبان نیامده بود که وحشی‌گری بولدوزرها.
می‌‌گویند جغرافیا اول  به درد جنگ می‌خورد. در فلسطین جنگ است که جغرافیا را به هم می‌ریزد. به مدت یک هفته از رام‌الله تا غزه و رفح ما تنها تصاویر تخریب در سر راهمان دیدیم: روستاها، جاده‌ها، خانه‌های ویران.
محصولات را می‌سوزانند. خدمات عمومی را ویران می‌کنند. تجهیزان جمعی را که به زحمت به انجام رسیده با تیر موشک‌ها  یا هلکوپترها، یا اف شانزده‌ها خراب می‌کنند. بندر و فرودگاه بین‌المللی  غزه مثلا. صدای فلسطین در رام‌الله، آمد و رفت راه‌ها، آزمایش‌گاه پزشکی، زیرساخت‌های شهرداری، مدرسه، عمارت و مجتمع، فاضلاب، زباله‌دانی. به که می‌خواهند بباورانند که همه این‌ تجهیزات مخفی‌گاه تروریست‌ها بوده است؟

در رفح از آبادیی که با خاک یک‌سان شده است دیدن می‌کنیم، بر خانه‌های فروریخته پا می‌گذاریم. زیر پایمان دفترچه‌های مدرسه، لوازم آشپزخانه. یک مسواک. خرده‌ریزه‌های زندگی. زنی تعریف می کند که پنج دقیقه به ساکنین فرصت دادند تا محل را ترک کنند. نیمه‌شب بولدوزرها چندین بار آمدند و رفتند تا «کار را به پایان برسانند». این فرمول دارد شعار تزاحال ارتش اسراییل می‌شود. بالای برج مراقبت مسلسل‌های انفراروژ از زمینی بایر مراقبت می‌کنند. هیچ سربازی نیست. شب‌ها تا چراغی روشن شود، خود‌به خود شلیک می‌کند. اولین ردیف خانه‌ها سوراخ سوراخ است. ساکنین تحت تهدیدِ مداوم سلاح‌های اتوماتیک هستند. ماشین‌های از شکل و شمایل بیانداز، بی‌وقفه فعال‌اند، صبور و  کم‌حافظه مثل زنبور. چه می‌کنند؟ دارند مرز می‌سازند. دارند مرز می‌پراکنند. مرزسازی می‌کنند.
این جا همه جا مرز است. از هر گوشه‌ای می‌گذرد، از هر تپه‌ای، از هر آبادی، از هر خانه‌ای.........سنگر جای بیشه را می‌گیرد، خاک‌ریز بارو را استحکام می‌بخشد. هر دیواری دشمن است. هر خانه‌ای می‌تواند یک تک‌تیرزن را پنهان کرده باشد. در هر گردنه‌ای نقطه‌های بازرسی سر در می‌آورد. برای ما در دویست متر، دو بار پیش آمد. در کرانه باختری رود اردن تا به امروز هفت‌صد تا شمرده‌اند. بعضی از کوچه‌ها را دیوار کشیده‌اند. برای ورود به دانشگاه بیرزیت باید دوبار از اتوبوس و تاکسی استفاده کنی و در میانش پیاده رفتن هم اجبار است. ارتش اسراییل قلمرو را به سیستمی حفره‌دار  و ضدآب که خروج و ورودش را مهار می‌کند تبدیل کرده است. ما دویست و بیست‌ تایش را شمردیم، سوراخ موش‌هایی واقعی تا از اردوگاه و گتو حرفی زده نشود. آن‌جا که به طور مرتب تانک‌های مرکاوا رفت و آمد و هلکوپترهای آپاش که امریکا داده است پرواز می‌کنند.
مرزهایی تازه است. مرزهایی متحرک، سوراخ‌دار، تیره و تار، مرزهایی که تکان می‌خورند. یک شب در رام‌الله محمود درویش ما را از تپه‌ای بالا برد، بیت‌المقدس را می‌شد دید. در چند کیلومتری، شهری از هزاران چراغ می‌درخشید. میان ما و شهر مناطقی در سایه ، پرتوی این‌جا و آن‌جا پراکنده و لرزان: خانه‌های فلسطینی،  و بعد دورتر در جانب راست، دوباره منطقه‌ای زیر نورهایی شدید. آن‌جا که جاده‌ای عبور می کرد، نورانی و خالی  به یک کلونی اسراییلی می‌رسید.  در این بازتاب چراغ‌ها در شب، من مرزی را که برق می‌زد دیدم.

ت. کونویسکی نوبسنده لهستانی، یک روز در باره سرزمین‌اش می‌گفت: «وطن من  بر روی چرخ است، مرزهایش با قراردادها راه می‌روند.» در فلسطین از این هم بدتر است. مرزهایش مثل ابری از ملخ ناگهان با جهشی جا‌به‌جا می‌شوند. با تغییر ناگهانی آب و هوا. می‌تواند به خانه‌تان بیاید، مثل یک نامه، یا یک شب با سرعت یک تانک. یا چون سایه‌ای بخزد. مرزها سینه‌خیز می‌روند.

روستا را محاصره می‌کنند. آب‌گیرها را. مثل این چیزهایی که با قلاب به سر در خانه ها در رفح آویزان می‌کنند، می‌شود با خود بردش، به نسبتی که استعمار پیش‌روی می‌کند. مثل دیوارهای کاذب پیش‌پاافتاده‌ی مسکنی قابل تحول.
مرزها مخفی‌ست. مثل خود بمب‌افکن‌ها فضا را با خاک یک‌سان می‌کند و از هم می‌پاشد. به فضا- مرز تبدیل‌اش می‌کند. به خرده‌ریزه‌های قلمرو. فضا- مرز.  جریان ترافیک را سازمان نمی‌دهد، آن را فلج می‌کند. کسی را محافظت نمی‌کند بلکه هر نقطه‌ای از فضا رابه منطقه‌ی مین‌کاری‌ شده  تبدیل می کند و هر فردی را به هدف زنده، بمب انسانی.

مرزهای این‌جا این خطوط صلح‌طلب که فضای حق حاکمیت را مشخص می‌کنند و به هر کس جایش را نشان می‌دهند نیست. خطوطی که به فضا چهره و حاشیه و رنگ می‌دهد.
عقب می‌زند، جابه جا می‌کند، بی‌برنامه و بی‌سامان می‌کند. چه در اسراییل و چه در قلمرو اشفال شده. فضا دشمن شده است. فضایی بی‌ کیفیت  و بدون محیط که ناامنی را عمومی می‌کند. رنه شار گفته بود:« لغو دوری می‌کشد».

پنجره‌ها را سیمان کشیده‌اند و جلوی ساختمان‌ها را دیوار، به ردیف، ثابت. شهر- پادگان.........
آن‌چه از کلونی‌های اسراییلی دیده می‌شود معماری گشوده بر خود را تداعی می‌کند. خود زندانی کردنی که مسلما از ترس ناشی می‌شود اما اعترافی‌ست به وسواس فضا، فضایی ترس‌ناک، سرکوب‌شده، فضا-ترس.

هرمان بروش در باره وین آخر قرن می‌گفت: « حقیقت یک عصر و دوران را به طور کلی می‌توان از نمای ساختمان‌ها دید». اگر این حرف درست باشد، کلونی‌های اسراییل حکم شعار دارد. رابطه‌ با وحشت را بیان می‌کند. واهمه از بیرون را. درست برعکس مهمان‌نوازی محل. هر چه بیش‌تر در قلمرو دشمن پیش می‌رویم، بیش‌تر خودمان را زندانی می‌کنیم. این فرمول برای همه جامعه اسراییلی صدق می‌کند. نه آن معماری‌های مستعمراتی اسپانیایی امریکای لاتین که به روی بیرون گشوده است و خود را به فضای دشمن را صاحب شدن  محدود نمی‌کند بلکه معنی از خود بیرون شدن را می‌دهد.
نوع مطلوب‌اش بانکر است. این جنبه‌ای‌ست که بحث‌های سیاسی و رسانه‌ای از آن با سکوت عبور می‌کند: استعمار اسراییلی قلمرو اشغال شده نه تنها ناعادلانه بلکه غیر ممکن  است. بر روی این ناتوانیِ در مقیم شدن که آسیب‌پذیری تبعیدی‌هاست سوار شده که ساکنین اردوگاه‌های آوارگان را هم شامل می‌شود. به آسانی می‌توان گفت که کلونی‌های اسراییلی قابل سکونت نیستند. نه برای این که راحت نیستند یا خطرناک‌اند، یا در دراز مدت  قابل زندگی نیستند.
آن‌ها ناممکن بودن «اقامت» را که آن سوی بازگشت است افشا می‌کنند. این اَشکال متضاد از آن‌جا می‌آید. عماراتی عجیب و غریب به معنای دقیق کلمه. امنیت هر کلونی در قلب فضایی با اکثریت فلسطینی ( پانصد هزار کلونی در یک و نیم میلیون فلسطینی تنها در نوار غزه)، تلاش‌های امنیتی مداوم را طلب می‌کند، مهار کامل ورود و خروج را: گذر هر اتومبیل کلون باعث ترافیک در چندین کیلومتر بر جاده‌هایی که با نقاط بازرسی مسدود شده است، می‌شود. نوعی آپارتاید جاده‌ای که هر بار  و بی‌وقفه عملیاتی تازه خرج می‌کند. در غزه که جمعیت کمتری هست خارج‌شدن از کلونی‌ها بیش‌تر امکان‌پدیر به نظر می‌آید. ما راه‌هایی دیدیم که با دیوارهای دومتری جدا می‌شوند. پلی در حال ساختمان سوار بر قلمرو اشغال شده. بولدوزرهای همه‌جا‌حاضر اعترافی نگران کننده هستند. مسئله این نیست که کافکا پرسیده بود:
 « برای مقیم شدن چه کنیم». اقامت مطرح نیست. از خانه بیرون کردن است. اسراییلی‌ها طی چند دهه از اتوپیای کیبوتص به کلونی‌ها رسیدند. می‌خواستند بیابان  را باغ کنند، در سال‌های شصت گفته می‌شد،  وقتی برنامه‌های کیبوتص هنوز فریبا بود. باغ کتاب مقدس را به بیابان تبدیل کردند. به سرزمینی بایر.  میدان جنگ حتی. جنگی‌ست با بولدوزر، شرکتی ویران‌کن. کوششی بی‌سابقه در تاریخ. دوباره قلمروسازی کردن. جنگ اگورافوبیایی.

رفت و آمد میان اسراییل و قلمرو اشغالی کاملا مسدود است. محمود درویش سه سال پیش نتوانست به اسراییل برود تا در تشییع جنازه دوست‌اش امیل حبیبی نویسنده و نماینده کنست  شرکت کند. حتی نتوانست از مادرش که در بیمارستان بستری بود عیادت کند. حضورش در اسراییل تهدیدی برای ناامنی تلقی شده بود. چقدر از نویسندگان فلسطینی از این حصر خانگی به ما شکایت بردند. بچه‌های اسراییلی پایشان را در اسراییل نمی‌گذارند. از این کشور دشمن تنها سربازهای با سلاح‌هایی که خانه‌شان را خراب می‌کند می‌شناسند که پدر و مادرشان را تحقیر می‌کند. وقتی بالغ می‌شوند تنها بمب‌افکن‌هایی که در آسمان می‌غرند را می‌شناسند و هلکوپترهای آپاش که زهر آتشین‌شان را بر مدرسه و مراکز فرهنگی می‌بارند. بولدوزرهایی که روستاشان را با خاک یک‌سان می‌کنند.
از آن طرف اسراییلی‌ها دیگر فلسطینی‌ها را نمی‌بینند، تنها انتحاری‌ها را که خودشان را در کافه‌ها منفجر می‌کنند. دیدار میان نویسندگان اسراییلی و فلسطینی  به خاطر رفت و آمد ناممکن شده است. برای از این سوی نوار غزه به آن سو رفتن، وقت بیش‌تری گذاشته می‌شود تا رفتن به نیویورک. نویسنده‌ای فلسطینی به ما می‌گفت: «یک‌دیگر را نمی‌بینیم. یک‌دیگر را نمی‌خوانیم. با هم حرف نمی‌زنیم». بی‌زبانی‌ای نگران کننده بر فلسطین حاکم شده است. این سو و آن سوی مرزی ناپیدا، واژه‌ها دیگر یک چیز را نشان نمی‌کنند. چیزهایی حتی دیگر نامیده نمی‌شوند. چهره فلسطینی انتحاری خیال اسراییلی را پر کرده است. اشغال‌گر اسراییلی آینده فلسطین را بسته است. دو روز بعد از بازگشت ما، ارتش اسراییل وارد رام‌الله شد. باز دوباره تمام ساختمان‌های عمومی رااشغال کرد. بر طبقات بالا تک‌تیر زن گماشت که بر عابران هم‌چون که در سارایه‌وو شلیک کنند. عمارت‌هایی که در آن مردم عادی پناه گرفته بودند. به عبادت‌گاه‌های مذهبی که از قرون وسطی پناه‌گاه بود تجاوز کردند.  اما از این بدتر این است: کنترل شبکه خصوصی را به دست گرفتند و بی آن‌که مردم را خطاب کنند، برنامه‌ها را قطع کردند و فیلم‌های پورنو پخش کردند.

این است دنیای آزادی که شارون ادعایش را داشت. ارتشی اشغال‌گر که چنین اعمالی انجام می‌دهد مشروعیت خود را از دست داده است، تنها یک قدرت تحقیر کننده است. تاریخ استعمار بارها نشان داده است که جنگ را این‌طور پیروز نمی‌شوند. اما می‌خواهند به ما بباورانند که این یک جنگ نیست و دفاع از خود است. که تخریب تمام زیرساخت‌های آینده  دولت فلسطینی‌ تدابیر ضد تروریستی‌ست.  و لشگرکشی قلمرویی با حق حاکمیت، اشغال  نیست.

تنها در محاصره در آوردن قلمرو نیست که ناسزایی‌ست به آینده. محاصره صنعت بیان است. زبان ناتوان شده است. فلسطین منطقه‌ای‌ست با زبانی فروریخته. در مرکز فرهنگی رام‌الله مخصوصا شاعری فلسطینی را به یاد می‌آورم که از زیان جنگ بر نحو حرف می‌زد. « زبان ما بر اثر جنگ تصلب پیدا کرده است. شعرهامان بیش‌تر از کوچه‌هامان با خاک یک‌سان شده اند. ما مرتب مجبوریم شعرهامان را دراماتیزه کنیم. مجبور به مقاومت در برابر عروض نظامی هستیم. باید آهنگی پیدا کنیم که آهنگ طبل نباشد.» و قبل از این‌که نتیجه‌گیری بکند با طنزی ملول گفت: « وقتی به ستاره‌ها نگاه می‌کنیم، هلکوپتر می‌بینیم. تنها چیز پسامدرن این‌جا ارتش اسراییل است.» و من به این جمله شجاعانه درویش فکر می‌کردم که چند ماه پیش می‌گفت: « من به عنوان شاعر آزاد نخواهم شد مگر وقتی که مردمم آزاد شوند،  وقتی که از فلسطین آزاد شوم.»

حیرت می‌کردم که فلسطینی‌ها این آزادی را در جنگ حفظ کرده‌اند. این رابطه حقیقی را با خود و با زبان‌شان. مقاومت زبان، پیش و بیش‌تر از زبان مقاومت. چند روز بعد، همین را در تل‌آویو ملاحظه کردم، در دهان مورخ اسراییلی آمنون راز، مخالف سیاست شارون: « از زمان شکست کمپ دوید، ما دیگر لغت نداریم. برای مذاکره، برای صلح، زبانی جدید لازم است.» آرتور کستلر چیز دیگری نمی‌گفت: « جنگ‌ها با واژه‌ها پیش می‌روند در زمین الفاظ».
امروز منطق جنگی بر بحث‌ها مسلط است. برای این است که نویسندگان لازم‌اند. نه برای این‌که نقش کلاه‌آبی ها را بازی کنند. برای گوش دادن و برای به گوش رساندن صدایی دیگر، صدای نویسنده‌ها، هنرمندان، دانشگاهیان. همه آن‌ها که با هم آینده را خارج از احزاب آماده می‌کنند. می‌توانند در مقابل منطق جنگ بایستند، نه به عنوان میانجی بلکه به عنوان مترجم. نقش‌شان عظیم و در عین حال محدود است. سکوت را می‌شکند و روایت را دوباره به راه می‌اندازد، زبان صلح را دوباره ترسیم می‌کند. صلح همیشه زبانی تازه است. منطقی دیگر و نحوی دیگر است.

این بود آن‌چه ما با نویسندگان اسراییلی و فلسطینی  میان دو محاصره گفتیم.
وقتی ارتش اسراییل وارد رام‌الله شد  ما شهر را ترک کرده بودیم. تاتر القصبه را به هم ریخت که هنوز صدای متونی که ما در هشت زبان از چینی و افریقایی و انگلیسی و اسپانیایی و عربی و فرانسوی و پرتغالی و ایتالیایی خوانده بودیم را منعکس می‌کرد. آن‌جا که درویش شعر حکومت نظامی‌اش را در برابر هزاران تماشاچی و شنونده که بعضی‌شان به خاطر نقاط بازرسی  ساعت‌ها طول کشیده بود تا خودشان را برسانند  و ایستاده دست می‌زدند. نه فاناتیک‌های مذهبی لبریز از نفرت و نه حتی مبارزین مسلح مسئله فلسطین. به خودم گفتم چیزی که این مردم را از هم جدا می‌کند این است که فلسطینی‌ها هنوز نه حکومت دارند و نه زمین اما یک روایت دارند. چیزی که حکومت اسراییل سرکوب و تحقیر می‌کند، غارت و ویران می‌کند، همان چیزی‌ست که دارد از دست‌اش می‌دهد.

اقتدار و تسلط بر روایت. نه افتدار سیاسی که شارون و جانشین‌های او می‌توانند آرزویش را داشته باشند که باز هم مدتی به زور توپ و تانک بتوانند ادامه‌اش دهند. بلکه اقتدار بر چیزهای نقل شده. می‌توان مردمی بی سرزمین و بی‌‌دولت بود اما نمی‌توان مدت‌ها مردمی بدون قصه و روایت بود. این است آن‌چه در فلسطین آموختم و این درس در یک کلمه خلاصه می‌شود: صابرین. صابرین چون نام کوچک زنانه طنین دارد و رنگ زمین فلسطین است، این لغت را نه در کتاب و نه حتی در لغت‌نامه پیدا نکردم، در کوچه‌ای در رام‌الله کشف‌ کردم، سر راه. در غزه و در ربح بر صورت نیم‌گشوده کارگران و توده کنار نقطه‌های بازرسی که ساعت‌ها به انتظار می‌ایستند تا شب به خانه‌هاشان بازگردند. صابرین واژه نفرت نیست. کرامت زن آبستن است که کنار جاده می زاید. صابرین شعف دانش‌‌جویانی‌ست که هر روز مسیری را که با پاشنه تانک‌ها چال شده پیش می‌گیرند تا به دانشگاه بیرزیت برسند. صابرین، سماجت زن‌هایی‌ست که با یک نکاه به ما دیوار‌های فرو ریخته آلونک‌های خود را در اردوگاه‌ نشان می‌دهند. صابرین یعنی آن‌ها که صبر دارند...... و آن شب من در تاتر القصبه رام‌الله که امروز غرق در تاریکی و سکوت ویران شده گفتم: چون شما صبورید، آینده از آن شماست.

۲۹ تیر ۱۳۹۳

الیاس صنبر و ژان لوک گدار


گفت‌گوی ژان لوک گدار و الیاس صنبر که دوست دیرینه‌اند، بعد از فیلم موسیقی ما: 
ژان لوک گدار: تفاوت میان فیکسیون و مستند کلیشه ای‌ست که خیلی دوام داشته است. در فیلم موسیقی ما، من میان دو جمله : « اسراییلی‌ها  به مستند‌ راه پبدا کرده اند» و « اسراییلی‌ها به فیکسیون راه پیدا کرده‌اند» تردید داشتم. به نظرم رسید که بعد از تاریخ صهیونیسم جمله دوم درست‌تر است. آن‌ها بالاخره بر خاک فیکسیون خود نشستند.  و این مربوط به جمله‌ای‌ست که الیاس به من گفت و من در فیلم گنجاندم: وقتی یک اسراییلی شب خواب می‌بیند، خواب اسراییل را نمی‌بیند، خواب فلسطین را می‌بیند. در حالی‌که وقتی یک فبسطینی شب خواب می‌بیند، خواب فلسطین را می‌بیند و نه خواب اسراییل را.
الیاس صنبر: این جمله در واقع قسمتی از صحبتی بود که با دوستی اسراییلی داشتم، بدون پلیمیک. به او گفتم: زورآزمایی شاید آن‌چه او فکر می کند نباشد. چرا که چیزی هست که کاملا از دست اسراییلی در می‌رود. به او گفتم وقتی شما می‌خوابید، ما کله‌های شما را اشغال می‌کنیم و شما در روز زمین را. این شوخی نبود. فکر می‌کنم که جوهر ترس و وحشت اسراییلی‌هاست. هر چه بیش‌تر زرداخانه اتمی و تانک و توپ و هواپیما داشته باشند بیش‌تر در وضعیت ضعف هستند. برای توضیح بیش‌تر این وضعیت باید توضیحی‌ پیرامون آن‌چه محمود درویش در باره شکست‌خورده در فیلم می‌گوید بدهم. این ستایش از شکست نیست. ستایش از باخت است و این دو یه هیچ عنوان یکی نیست. بیست سال است که موضوع شعرهای اوست. او این ایده را پروریده که در نهایت، در جنگ تروآ، قابل توجه‌تر ، نه آشیل و نه هکتور و نه اولیس‌اند. اهالی تروآ هستند. ما به نوعی اعراب تروآ هستیم. این به معنی ارزش دادن به شکست نیست. گفتن این است که در باخت بی‌اندازه انسانیت هست تا در انبار کردن پیروزی. شاید این سرنوشتی‌ست که برای زندگی به ما داده شده است. اما ما قربانی بودن را دوست نداریم و حاضریم مقام قربانی را به عهده هر کس که می‌خواهد واگذاریم. 

ترجمه نبشابور

۲۱ تیر ۱۳۹۳

نوشتار


رادیو گفت
نوشتار اول نوشتن اعداد بود. باید می‌شمردند. در ایران و مصر و بین‌النهرین. نه برای تجارت. باید موجودات انبار، انبار غله و دام را می‌شمردند. حساب‌دار باید جایی ثبت می‌کرد. ورود و خروج را. وقتی شهر به وجود آمد.  و جمعیت زیاد شد. 
 و بعد خیلی زود نوشتن به وجود آمد. الفبا. نوشتار دنیای کمیت را ترک کرد. 

رادیو می‌گوید خیال نکنید که محاوره را می‌توان نوشت. می‌گوید سلین سعی کرد. می‌گوید ما نمی‌دانیم مردمان قدیم چگونه حرف می‌زدند. 

رادیو می‌گوید وقتی حرف می‌زنیم، زبان را نمی‌بینیم. غیب است. زبان با نوشتن عیان می‌شود. 

ما هر روز معجزه می‌کنیم. یا جادو. 

بالزاک بخوانید



رادیو سر ظهر گفت رستوران‌ها بعد از انقلاب پیدایشان شد. بعد از انقلاب فرانسه. نظام کهنه را که برانداختند، سرآشپزها بی‌کارشدند. بعد رفتند رستوران باز کردند. مردم هم که بعد از دوران وحشت اشتهایشان باز شده بود راهی رستوران‌ها شدند. رادیو گفت بالزاک بخوانید. 

فاعل‌هایی که



جمله‌هایم به فعل نمی‌رسند. فاعل‌هایی که نمی‌دانند چه می‌کنند. 

چمدان دوراس


صبح که بیدار شدم و هوش‌یار، رادیو که روشن بود از دوراس می گفت. رفته بودند ویتنام. رد پای دوراس را گرفته بودند. رد پای فقر دوراس را. مادرش را. می‌گفتند چون فقیر بودند جزو ویتنامی‌ها بودند. با ویتننامی‌ها بودند و نه با غربی‌ها و فرانسوی‌ها. 
داشتند میان خیال و واقعیت جدایی می‌انداختند. کجا همه‌چیز همان بوده که دوراس روایت کرده. هیچ چیز همان نبوده که دوراس روایت کرده. کسی چه می داند که یک کودک چه می‌بیند. دوراس همه را در چمدان‌اش گذاشته و سوار کشتی شده- یک کشتی را نامش داده‌اند معشوق،  و با خودش آورده. معشوق همان بوده که دوراس گفته. پوست‌اش به همان صافی بوده؟ هر چه بوده معشوق فقیر نبوده. استعمارگر سپیدو  فقیر بوده و استعمارشده پول‌دار و تیره پوست. دوراس نظم را بر هم زده. آدم‌های دوراس کالبد ندارند. تن‌شان را اجاره می‌دهند. آن زن هستند. آن مرد هستند. یک چیزی باید جایی بنشیند. همین. سوم شخص هستند. غایب هستند. 
دوراس از کشتی پیاده شده و عالم غیب در چمدان‌اش.  هرگز به هندوچین بازنگشته. نمی‌خواسته. 

کودکی عالم غیب است و کتاب میان دو عالم. 

خانم ف گفت چند روزی‌ست از خانم جیم خبر ندارم


خانم ف گفت چند روز است از خانم جیم خبر ندارم. خانم جیم را یکی دوبار دیده بودم. آن‌وقت‌ها با شویش زندگی می‌کرد حالا با سگ‌اش. از وقتی از ایران آمده بودند به چند قاره کوچ کرده بودند و بالاخره این‌جا زمین گیر شده بودند. خانم جیم سن و سال خانم ف را دارد. وارد پیری شده‌اند. 
خانم ف گفت شوهر خانم جیم رفته است. نه اینکه خانم جیم را ترک کرده باشد، رفته است. ناپدید شده است. خانم جیم دو پسر دارد که هر کدام رفته‌اند دنبال کار و زندگی خودشان. خانم ف می‌گوید به خانم جیم گفته است بچه‌هات خوب‌اند. مثل پسران خانم لام نیستند که اصلا معلوم نیست چه کاره‌اند. هیچ‌وقت دختری کنارشان نیست. البته پسری هم نیست. 
خانم ف به خانم جیم گفته است برو سفر، برو چند روز پیش پسرت. خانم جیم گفته است سگم را چه کنم. خانم ف گفته است بده به یکی. من گفتم خانم جیم که همه‌اش سفر نیست، از سفر که آمد چه کند؟ بی سگ چه کند؟ خانم ف گفت همه تنهایند. خانم ف به خانم جیم گفته بیا نزدیک من خانه بگیر. 
خانم ف از احوال خانم الف هم گفت. خانم الف فراموشی گرفته بود. ایران که بوده معلم بوده. اولش به روی خودش نمی‌آورده. حاشا می‌کرده. بعد خانم ف داشته دیوانه می‌شده از دست خانم الف. مدتی هم به تلفن‌هایش جواب نمی‌داده. باز دلش سوخته و گشته کس‌ و کار دوری  پیدا کرده و بالاخره با هم خانم الف را بردند در جایی که باید. گاهی هنوز خانم الف تلفن می‌کند به خانم ف. 

خانم شین هم هست. خانم ف گاهی مرا می‌برد به دیدن این‌ها. نمی‌دانم چرا. 

۱۳ تیر ۱۳۹۳

زنبور پروانه


زنبوری آمده روی گل شکفته صورتی شمع‌دانی دارد شیره‌اش را می‌نوشد. اگر پروانه بود می‌گفتم پروانه‌ای آمده روی گل صورتی شکفته نشسته است. پروانه فقط می‌نشیند. کار دیگری ندارد. مثل پیرزنان و پبرمردان جهان قدیم. جهانی که برای دو نوع از یشریت جا داشت. پیرها و بچه‌ها. من خیلی به این هر دو فکر می‌کنم. به رابطه‌شان با زندگی. به زندگی با‌ آن‌ها. در آن‌ها. پیرها زندگی را پس پشت دارند و بچه‌ها روبه‌رو. پس در زندگی نیستند. در چیزی دیگرند. بچه ها تازه از جایی که معلوم نیست کجاست آمده اند و پیران به جایی که معلوم نیست کجاست می‌روند.  و این دو جایی که معلوم نیست کجاست یکی نیستند. بچه‌ها و پیرها شیاهت‌های دیگری هم با هم دارند. در حرکاتشان. وقتی ناگهان سرشان بر شانه‌شان یا شانه دیگری می‌افتد. به خواب رفته. بچه‌ها معمولا سرشان  بر دیگری می‌افتد. پیرها بر خودشان. بچه‌ها را خواب می‌برد، می‌رباید.  و پیران را. میان این دو را خواب نمی‌رباید. ساعتی‌ست برای خواب. کوک شده.

بله در حرکاتشان.  گیریم که یکی از حرکت‌اش کاسته شده آن قدر که به بی‌حرکتی رسیده.  و آن یکی در اوج حرکت است. چرا به بچه‌های پر حرکت می‌گویند. بیش فعال. از فعل می‌آید اما کدام فعل؟ فعالیت فعلی‌ست میان بچه و پیر. سرزده ازبشریتی که نه بچه است و نه پیر. 
کار جهان را پیش می‌برد. به کجا معلوم نیست. زنبور هم کار طبیعت را پیش می‌برد. اما پروانه. 
پروانه به دور گل می‌گردد. شاید قربان صدقه‌اش می‌رود. چرا، معلوم نیست.  کار جهان پر چراست. با چراست. بچه هم پر چراست. بچه اما می‌پرسد و جهان و کارش پاسخ می‌دهد. معلوم نیست بچه چرا می‌پرسد. پاسخ جهان بچه را رفته رفته از چرا دور می‌کند. از پروانه دور. 
ویکتور هوگو گفته بود گل سرخ بی‌چراست. من فکر می‌کنم که بچه را شگفت زده است. جهان او را از شگفتی بیرون می‌راند. پیر را نمی‌دانم. 
رفته بودم مغازه احمد. پیرزنی از دور می آمد. بعد از من وارد شد. از همان اول شروع کرد به حرف زدن. گفت که کمی سرد است. بعد با من آمد سراغ میوه‌ها.  و به حرف زدن با صدای بلند ادامه داد. کیسه‌ای از جایش خواست که بکند تا زردالو بردارد، به حرف زدن ادامه داد با کیسه که کنده نمی‌شد و پاره شد، با زردالو که سرخ بود.  و چیزهایی گفت از گیلاس‌های سیاه و خیلی درشت. نامشان را گفت. نامی که  او می‌دانست. نوعی گیلاس. درشت و سیاه. لابد معروف به داشتن کرم. بعد گفت  اگر به گیلاس‌ها مشغول شود. جمله‌اش تمام نمی‌شد. تکرار می‌شد. خودش می‌دانست که چه می‌گوید و این کافی بود. شاید هم چیزی نمی‌گفت. چیزی می‌گفت که گفته باشد. می‌خواست صدای خود را بشنود. ما می‌شنیدیم یا نه مهم نبود. بچه‌ها و پیرها چیزی نمی‌گویند که به کار جهان بیاید. آواز می‌خوانند. چه خوش چه ناخوش. زندگی بچه‌ها و پیرها زنده بودن است. 

زنده بودن برای باقی مردم کافی نیست. کافی هم باشد برایش جایی نیست.