۱۲ خرداد ۱۳۹۳

برادران داردن


رفته بودم پاریس.  از میان جنگل گذشته بودم. به خیالم و جنگل بوهای عجیب داده بود. بوهایی که گیج می‌کنند و نام و نشانی از خود به جا نمی‌گذراند جز گیجی. جنگل انبوه بود در خیالم و باران باریده بود و گفته بود که باز می‌بارد و قطار می‌شکافت. درخت و سبز و باران را. از بهار که گذشت سبزها به هم نزدیک می‌شود. رنگ‌های سبز. اختلاف‌هاشان را کنار می‌گذرانند. رفتم باغ لوکزامبورک که به تفاوت‌های سبز نگاه کنم تا دیر نشده. شرشر می‌بارید، همه رفته بودند و باغ خیس بود و سبزها همه تیره. رطوبت از سر و روی  بالا می‌آمد. حجم همه‌چیز چند برابر شده بود. بوی شاش مترو هم.
مردی ساک زباله را از هم دریده بود و بر خود کشیده بود. همه آب‌کشیده بودند. غافل‌گیر شرشر آب.
خانم ف گفت چرا امروز آمدی؟ رفتیم سینما. دیدن برادران داردن. خانم ف گفت در سالن بوی بد می‌آید. خانم ف دماغ تیزی دارد. گاهی می‌گوید کنار این خانم وآن آقا ننشینیم. گاهی کسی رفته اما بوی‌اش مانده است. من جابه‌جا می‌شوم. بر صندلی تکان می‌خورم. این پا را بر آن پا می‌اندازم. آن پا را بر این پا می‌اندازم. فکر می‌کنم که هیچ صندلی به اندازه من ساخته نشده. برای من.
خانم ف گفت چقدر گریه کردی. گفتم من حساب نیستم. از روی من نقد فیلم نکن. اشک‌های این روزهای من از اختیار من خارج است. زن فیلم قرص می‌خورد که گریه نکند. دو تا بچه داشت. یک شوهر. از کار بی‌کار شده بود. مجبور بود برود با تک تک آن‌ها که رآی داده بودند در مقابل پاداش یا پولی نمی‌دانم، هزار یورو، او بی‌کار بشود. که شانزده نفر کار هفده نفر را می‌کنند- حرف بزند، گدایی کند، خودش می‌گفت- که آن‌ها از هزار یورو بگذرند تا او به کار بازگردد و گرنه فردا که عید نوروز است همه دم دارند و او ندارد. از این در به آن در، در به‌در، بعضی می‌گذشتند و بعضی هزار یورو هزار یورو بود برایشان. پرداخت یک‌سال پول برق بود.  دو روز و یک شب که گذشت، روز رآی گیری دوباره بود. صبح دوشنبه.

خانم ف رفت. گفت رسیدی خانه زنگ بزن.  من تا خانه شکافتم و رفتم. افکار و احساس را.  که حجم‌اش چند برابر شده بود.    

هیچ نظری موجود نیست: