۱۲ خرداد ۱۳۹۳

همان تفسیر است


می‌گوید هزار و یک شب با این قصه تاجر و غول آغاز می‌شود. تاجری بود در حال خوردن خرما. وقتی آخرین هسته خرمایش را پرت کرد، غولی ظاهر شد. به تاجر گفت: بلند شو که می‌خواهم  با این شمشیر ترا بکشم، که تو پسرم را کشته‌ای. تاجر پاسخ داد که چطور پسرت را کشته‌ام، من که نه او را دیده‌ام و نه او را می‌شناسم. غول گفت که پسرش به دیده نمی‌آید و او را با هسته خرمایی که پرت کرده کشته است . یکی به چشم‌اش خورده و مرده، برای همین باید بکشمت.  تاجر از او یک سال مهلت خواست تا وصیت‌اش را بنویسد و با خانواده‌اش خداحافظی کند. یک سال سپری شد و تاجر به قول خود وفا کرد و به باغ آمد و نشست و شروع به گریه کرد. پیرمردی وارد شد که بزی همراه داشت. پرسید تاجر را که چه شده. تاجر قصه را گفت. پیرمرد گفت که می‌خواهد شاهد آنان باشد. بعد دو پیرمرد دیگر وارد شدند که یکی‌شان دو سگ در پی داشت. غول ظاهر شد و آماده تا تاجر را بکشد. اما اولین پیرمرد دخالت کرد که اگر من قصه این بز را تعریف کنم و شما شکفت‌انگیزش بیابید یک سوم سهم از جرم این تاجر را بر او ببخشایید.  و چون سه نفر بودند هر کدام یک سهم از تقصیر تاجر را در عوض قصه‌شان خریدار شدند. اولی گفت این بز که می‌بینید دختر خاله من است و همسرم. دومی گفت ما سه برادر هستیم، آن دو سگ سیاه  و من که سومی‌ام..........

پل استر این داستان را تفسیر می‌کند: این قصه‌ی آغازین هزار و یک شب جوهر پروژه تمام کتاب است.  در واقع این چیست؟ که به چیزی بنگری، چیزی یا حیوانی در دنیای واقعی  و بگویی که چیز دیگری‌ست؟ این یعنی که هر چیز دو هستی دارد. هستی مضاعف. در دنیا و در عین حال در ذهن ما.  و رد یکی انکار  وجود هر دو است.
می‌گوید که این هستی و وجود مضاعف همان فاصله میان لیترال و لیتٍرر است. فاصله میان لفظ و معنی. فاصله ایجاد شده میان این دو، فرصت زندگی و ابداع خویش است.
 همان تفسیر است. 

هیچ نظری موجود نیست: