۱۲ خرداد ۱۳۹۳

سعدی


نمی‌دانم. از سعدی می‌گویی. من آن نظم را نمی‌فهمم با این شلختگی امروز.  فکر می‌کنم همین ابیات تنها همین ابیات است که ما را هنوز به هم وصل می‌کند.  و فکر می‌کنم اگر ابیات پاره شود. و تو می‌گویی چرا بشود. نمی‌شود و من می‌گویم اگر جمع‌مان نکند. وقتی سین را در شکم داشتم- حالا در دل دارم، هر از چندی آمپول‌زنی می‌آمد از پله‌های چند طبقه آن خانه در جنوب، یک روز وارد شد و به حرف آمد که چه کس کلیات سعدی می‌خواند. به زبان شاعر گفت. کتاب‌خانه‌ای در اتاق بود و سعدی در روبه‌رو. و او این‌بار دیده بود و به سخن آمده بود به فارسی. ارمنی بود و ایرانی و سال‌ها در آن شهر جنوبی گذرانده بود. در شهری که ارمنی زیاد بود. از ارمنستان و از لبنان. اما با ایرانی‌ها می‌پرید. با هم‌زبانان سعدی.

هیچ نظری موجود نیست: