۱۲ خرداد ۱۳۹۳

روزانه


اداره برق نامه نوشته: بارک‌الله خوب صرفه جویی کردی، اما کافی نیست. گفتم پس بگو شام غریبان. یک چیزهم خریده‌ام خیلی وقت است، به شیرهای آب می‌بندی. با مچ کنارش می‌زنی و آب فوران می‌کند. مچ‌ات را که کنار می‌کشی. آب قطع می‌شود. نوشته بود سالی صدو پنجاه یورو قناعت.
 دیروز همسایه‌ام زنگ در را زد و گفت: می‌ری نامه‌هامو بیاری؟ گفتم یه ساعت دیگه می‌رم. ده دقیقه بعداش رفتم . در صندوقش‌اش چیزی نبود جز یک روزنامه محلی. چند روز پیش‌اش همسایه جانب راست  وآقا گفت دعا می‌کند که من همسایه‌اش بمانم، از بس بی‌صدایم. نگاه کرد و تخته‌ای  پیدا کرد و زد به تخته. در فقدان خدا هر چیزی جای او را پر می‌کند. موسی دو دقیقه حواسش پرت شد و غافل ، امت به گوساله نماز گذاشتند.
کاهوهایم را هم به زودی دیگرنمی‌شویم . به دانیل گفتم این چه کاری‌ست. این‌همه آب برای شستن یک کاهو.  گفت پس چه می‌کنی؟ گفتم نمی‌دانم.


روز دوشنبه رفتم دکتر. قبل‌اش از منشی وقت گرفتم. منشی گفت: دکتر از دوشنبه شب می‌رود تعطیلات. حالا کار شما ضروری‌ست؟ «گفتم: نه فکر نمی‌کنم  بمیرم. جانم در خطر نیست. اما درد دارم. یک ایرانی که خیلی سال این‌جا مانده و فارسی‌‌اش بد شده می‌گوید غصه می‌خورم. به جای رنج کشیدن هم می‌گوید غصه می‌خورم. منشی گفت باشه بیا وسط آدما. رفتم وسط آدم‌ها. از ساعت دوازده و نیم نشستم و کتابم را بیرون آوردم. کتابم اسمش «درمان؟ اما کدام درد؟» بود. یک فصل‌اش را خواندم و ساعت شد یک. مرد و زنی وارد شدند. زن جوراب به پا نداشت. مرد یک شیشه آب دست‌اش بود. من حواسم به خواندن بود. دیدم سر زن افتاد بر شانه مرد. کنارش نشسته بود. منشی مشکی پوش و چاق دکتر هم منتظر بود که برود. تعطیل بشود و برود. کارهایی را که باید بعد از رفتن ما بکند قبل از رفتن ما می‌کرد. پرسروصدا. مجله‌ها رامرتب می‌کرد و اسباب‌بازی‌های بچه‌هارا سر جایش می‌چید. به هیچ‌کس هم نگاه نمی‌کرد. وقتی سر زن افتاد رو شانه مرد، من نگاه کردم. نفس‌ها مطمئن نبود. نه نفس مرد و نه نفس زن. مرد شیشه آب‌اش را باز می‌کرد، از زمین بر می‌داشت و بازش می‌کرد و به دهان زن می‌گذاشت. آرام به صورت زن می‌زد. نوازشش می‌کرد. مادرم می‌گفت می‌لیسیدش. مرد زن را می‌لیسید. شانه‌هاش را می‌مالید. بوس‌اش می‌کرد. شکم مرد بزرگ بود و پاهای زن لاغر. زن پیراهنی تابستانی پوشیده بود و کتی زمخت رویش. از خانه آمده بود. مستقیم از بستر. دختر جوان روبروی من قبل از آمدن مرد و زن رفت. دکتر صدایش زد. ابروهای غریبی داشت. خطکشی شده. زنی جلویم نشسته بود با دسته‌ای رادیوگرافی. تعجب در صورتش بود. به خطوط چهره‌اش چین می‌داد و به من نگاه می‌کرد. روبروی زن و مرد.
مادرم می‌گفت فلانی فلانی را می‌لیسید. فرقی نمی‌کرد چه کسی، چه کسی را می‌لیسید. مرد بود یا زن. پیر بود یا جوان. پسری مادرش را. مادری دخترش را. اما اولین بار بود که به عبارت مادرم فکر می‌کردم. اندازه دوست داشتن بود. آن‌وقت‌ها من گربه‌ای می‌دیدم و بچه‌اش را. آن‌وقت‌ها که مادرم بود. و حرف می‌زد.
داشتم به خودم می‌گفتم، سرم را بالا آوردم و به زن گفتم می‌خواهید دراز بکشید، خجالت کشید و گفت نه. سرم را پایین انداختم. به زن روبرو با دسته رادیوگرافی‌هایش نگاه کردم که باچشم‌هایش به من چیزی می‌گفت. آدم فکر می‌کرد الان زن از حال می‌رود یا می‌میرد. آدم چه می‌داند، دکتر که نیست. اما مرد آب به دست آرام بود. آرامش او با سر زن که به شانه‌اش می‌افتاد و او که به گونه زن می‌زد و صدایش می‌کرد و می‌بوسیدش تناسب ندا شت. دکترزن  با دسته رادیوگرافی را صدا زد. ساعت شده بود یک و نیم. به خودم گفتم باید وقتم را بدهم به این زن. دیدم مرد و زن راه افتادند. دو بار راه افتاده بودند و به توالت رفته بودند. از بس مرد به زن آب داده بود. مرد و زن راه افتاده بودند و منشی سر راه دیده بودشان و گفته بودند ما داریم می‌رویم و من که که دیگر حواسم از کتاب پرت شده بود و پیش مرد و زن بود گفتم:‌ وقت مرا بگیرید. نروید. منشی گفت: آره اگر بروید یک هفته دکتر نیست و آن‌وقت. مرد و زن بازگشتند و با خجالت  و نگاه دزدیده از من تشکر کردند. من هم لبخند دزدیده گفتم که چیزی نیست. دکتر آمد. زن با دسته رادیوگرافی از مطب رفت. مرد و زن  را با خودش برد. دکتر می‌دانست زن را چه می‌شود. دست‌اش را گذاشت پشت زن. کتابم را بستم. منشی چراغ‌ها  را خاموش کرد و با ساکی پر رفت. زن و مرد دیگری که هم را نمی‌لیسیدند آمدند. من کنار پنجره نشسته بودم. پنجره پرده‌ای توری داشت. . منشی پرده را کشیده‌ بود. اتومبیل‌ها شروع کردند راه افتادن، در کوچه پشت پنجره ، پشت پرده توری. ساعت از یک و نیم گذشت. زن و مرد رفتند. نگاهشان نکردم. دکتر آمد و مرا صدا زد. فکر می‌کردم که دکتر باید برود سراغ زن و بچه‌هایش و برشان دارد برود تعطیلات. گفتم من فقط نسخه می‌خواهم. گفت چطوید؟ گفتم گریه می‌کنم. گفت هنوز نمی‌خواهید داروی افسردگی بخورید. گفتم نه. فکر کردم دکتر گرسنه است. ساعت دو بود.  

هیچ نظری موجود نیست: