۲۸ خرداد ۱۳۹۳

آن یکی خانه


 فیلم آن یکی خانه یا خانه دیگر را دیدم. فیلمی کانادایی. اول یاد آقای اصغر فرهادی افتادم. حکایت دو برادر است و پدری دچار فراموشی. یکی مانده است و پدر را دقیقا همان‌طور که در فیلم فرهادی، تروخشک می‌کند. یکی خبرنگار است و می‌رود افریقا، می‌رود افغانستان. نمی‌تواند بماند و پدرش را تروخشک کند. خودش را تروخشک می‌کند. گاهی می‌آید. پدر او را بازمی‌شناسد و گاهی باز نمی‌شناسد. میان این دو از او می‌پرسد ما مدت‌هاست که یک‌دیگر را می‌شناسیم؟ 
او- پسر حتی یارش را هم بر نمی‌تابد. بگذریم که یارش ژولی گایه است که معشوق آقای اولاند بود وما فکر می‌کنیم که در مقابل‌اش- وقتی دوربین ژولی گایه را نشان می‌دهد، اولاند ایستاده است. این تقصیر بازی‌گرانی‌ست که به غیر از سینما درفیلم‌های دیگری بازی می‌کنند. یا مردان سیاسی که با مردان سینما به رقابت می‌آیند. فکر می‌کنم که جای واقعیت و مجاز، واقعیت و فیکسیون در هم شده است و این خاصیت این دوران است. 

دوم یاد ایوان ایلیچ افتادم وقتی در برابر مجید رهنما نشسته بود و می‌گفت: مجید من آن انسانیتی- اومانیسمی را که باعث می شود ترا نبینم، چشم‌های مرا به روی توی نشسته در مقابل من می‌بندد کنار می‌زنم. می‌گفت: «به خاطر بیاورید که این تا وقتی که شمع میان ما در کنار سماور برای «همه» است، نمی‌شود. مخرب‌ترین اثر توسعه، گرایشش به این شبح به نام بشریت است که من باید دوستش داشته باشم و نگاه مرا از رخسار شما می گیرد.»

هیچ نظری موجود نیست: