۱۲ خرداد ۱۳۹۳

تا حرفی روشن شود


دیروز عصر رفتم خرید. حلزون‌ها و لیسک‌ها راه افتاده بودند. زیر پایم را نگاه می‌کردم و پایم حذرشان می کرد. آمدم  و خواستم بنویسم. از این‌که حلزون‌ها و لیسک‌ها راه افتاده بودند.  با خود گفتم شما می‌گویید باران آمده بوده. شما خواهید گفت که من از باران گفته‌ام وقتی از حلزون و لیسک گفته‌ام. که این اشاره‌ای به آن است. یاد فیلم پستچی و شاعر شیلیایی افتادم، نرودا. بعد آن پستچی با آن صورت زیبا مرد. بعد از فیلم مرد. چقدر من آن پستچی را دوست داشتم. یادم آمد که با سین فیلم را دیدیم و سین معنی استعاره را که نرودا به پستچی یاد می‌داد آموخت. یادم آمد که پستچی چقدر شاعر بود. دفتر نداشت. نرودا دیوان داشت. پرسیدم که چرا در زبان فرانسه به تخت روان‌کاوی می گویند دیوان؟ پرسیدم در ایران به آن چه می‌گویند. کسی نگفت.
یادم افتاد که پستچی چقدر به من شباهت داشت. آن‌وقت‌ها که به دنیال آدم‌ها می‌رفتم. ان‌وقت‌ها که به دنبال دوستی شان بودم. من چقدر آن پستچی بودم یک وقتی. دقیقا آن پستچی که با نرودا بود.
اما حلزون‌ها و لیسک‌های من استعاره نبودند. خودشان بودند. من به باران اشاره نداشتم. دیروز پی بردم که من با جانوران و حتی بی‌جانان مثل یخچال بیش‌تر رابطه دارم. یخچال برای اینکه صدا دارد و قتی شما ظرفی به رویش بگذارید مثلا کاسه‌ای خالی، با لرزش‌هایش کاسه را می‌لرزاند و نغمه‌هایی می‌سازد. دیدم که من با زیزفون و با مرغان ریزی که سر شب به وقت مغرب بر دکل ژاندارمری اذان می‌گویند یا چند قو ومرغابیان  آب جانب راست و گربه حیاط همسایه و سگ کافه‌چی بیش‌تر رابطه برقرار می‌کنم. دیدم که چهره مردمان چیزی نشان نمی‌دهد، کدر است. دیدم که من چیزی در آن‌ها نمی‌بینم. دیدم که با من حرف نمی‌زنند. چیزی نمی‌گویند. دیدم که در اتومبیل‌سوارها چه خشونتی‌ست وقتی تو پیاده از خرید بازمی‌گردی و ان‌ها در خیابانی خلوت با سرعت می‌رانند. دیدم که من اتومبیل‌ها را نمی‌بینم. چون با سرعت از کنار من رد می‌شوند. دیدم که تنها کهن‌سالان دیده می‌شوند از دور، از پنجره من وقتی به کوچه بدبخت می‌نگردم. چون آهسته راه می‌روند. تقریبا مثل حلزون‌ها و لیسک‌ها. دیدم که کبوتر پشت‌بام  مرا برمی‌انگیزد و آن مردی که چند روز است بر پشت‌بام آن خانه نیمه اشرافی کمی دور تر از من ، به تعمیر مشغول است مرا برنمی‌انگیزد. چیزی در من بیدار نمی‌کند. گاهی می‌گویم نکند سر بخورد و بیافتد و یادم می‌آید که یک بار یک روز زنی از ایوانش در خیابان جمهوری پاریس سر خورد و افتاد و من برانگیخته نشدم.
البته جماعت و جمعیت و انجمن حمایت از حیوانات راه نمی‌اندازم. چون حیوان باید خودش از خودش حمایت کند. اصلا اعتقاد به نزدیکی حیوان با آدم ندارم. آدم از حدش خارج نشود حیوانات حمایت خواهند شد. پایش را از گلیم‌اش بیرون نگذارد.
رومن گاری خودش را با سگ باوفا مقایسه می‌کرد، تشبیه می‌کرد. می‌گفت که دم تکان می‌دهد. سگ‌ها چقدر ساده حرف می‌زنند. دم‌شان چه نشانه‌ها دارد. وقتی به دور دمشان می‌گردند نشانه بدی‌ست. حالشان خوب نیست. 
حرف چه ما را گم‌راه می‌کند به بی‌راهه می‌برد. حرف‌ها تیره است. شما را به بی‌راهه می‌برد. چقدر باید روشنایی و نور باشد که من بتوانم بنویسم. چه باید بسوزانم تا نور بسازم.
تا حرفی روشن شود. 

هیچ نظری موجود نیست: