۲ تیر ۱۳۹۳

ما همیشه چیزی را به غایب می‌دهیم


نمی‌دانم از کجا به آن‌جا رسیدیم. آقای الف شعری خواند. شاعر عرب چشم‌های یار را به نخل‌ستان تشبیه کرده بود. 

اقای الف فیلمی از آخرین سفرش نشان داد. نخل‌ستان بود و نارنج‌ستان در بغداد. فروردین بود. گفت این‌جا  را پدرش که تاجر میوه بود در بغداد اجاره کرده بوده. فیلم آقای الف را در میان نخل‌ستان و نارنج‌ستان نشان می‌داد. آقای الف کوچک بود کنار نخل‌ها. آن‌که فیلم را گرفته بود گاهی آوازی می‌خواند به لسان عرب. آقاب الف در میان نخل‌ها و نارنج‌ها با آقای الفی که من در این‌جا می‌دیدم فرق داشت. چیزی در او بود که این‌جا در او نبود. صدام باغ را گرفته بود و آن‌که فیلم را گرفته بود از زن صدام چیزی می‌گفت. فیلم نخلی دو سر را نشان می‌داد و فیلم‌بردار شعری می‌خواند. شاید چیزی شبیه چیزی بود. شاید نخل دو سر اشاره به چیزی بود. پدرش مرده بود آقای الف. این‌جا بود که پدرش مرده بود. 
از واحه گفتیم که واژه‌ای عربی‌ست. قبل از عرب‌ها ما به واحه چه می‌گفتیم؟ آن واحه که در طبس بود. همان که شد زمین پ مثل پلیکان کیمیاوی. رفت با زلزله یا نرفت؟

از او پرسیدم چطور می‌تواند از نخل‌ستان و نارنج‌ستان لذت ببرد وقتی اندکی آن سوتر بمب منفجر می‌شود. پرسشم پرسش بود و پاسخ نبود. گفت که او در زمان حال نیست و در زمان گذشته است. گفته بود قبلا که او بچه بغداد است. گفت که اولین نسیم صبح و آخرین سایه دیوار را در بفداد زیسته است. گفته بود که کوچه‌ها را رفته است. از معماری بغداد گفته بود  و باز هم گفت. از شهر گفته بود و بازهم  گفت. بغداد شهر بود. و او شهر را می‌گفت بی آدم‌ها. به شهر مهر فروخته بود و شهر مهر فروخته بود. گفتم می‌دانم که چه می‌گوید. گفتم که به من هم یک روز  یک شهر مهر فروخت. گفتم که من برعکس او در شهر نمانده بودم. تنها سه روز. شهر من هم  حتی نبود. کسی را در شهر ندیدم. با کسی آشنا نشدم. اما از ترک‌اش غصه‌دار شدم. 

گفتم کودکی‌ست؟ گفت کودکی‌ست. گفتم هر چه از او دورتر شده‌ای ضخیم‌تر شده است؟ گفت ضخیم‌تر شده است. کودکی بزرگ شده است. 
آقای الف بغداد را در جوانی ترک کرده بود. و هیچ‌چیز جای بغداد را پر نکرده بود. بغداد جایش را به جایی نداده بود. چیزی به جای نخل‌ها نکاشته بود. گفت دعواشان کردم. مردم رفته‌اند در خانه‌هاشان زیتون کاشته‌اند. بغداد را چه به زیتون. نمی‌دانم صدام گفته بود زیتون بکارید یا آن که صدام گفته بکارید نبات دیگری بود. گفت یک روز با پدرش رفته بوده است فلسطین. آن تکه که از آن اردن بوده است و حالا اشغال شده. گفت آن‌جا زیتون بود. زیتون مال آن‌هاست. 

گفتم کودکی زمان حال است. گفتم کودکی نگذاشت. گفت من هیچ‌وقت نتوانستم آواز عراقی بشنوم. طرب عراقی را گذاشتم کناراین‌جا. نمی‌شد. من که آن‌همه اهل‌اش بودم. گفتم آن‌جا و این‌جا با هم نمی‌شود. گفت نمی‌شود. سال‌ها این‌جا را گذاشته بود حائل میان خودش و آن‌جا. همین اما آن‌جا را حجیم‌تر کرده بود. تا این‌جا آمده بود، رسیده بود. گرفته بود. نگذاشته بود. 

گفتم پس چرا نرفتی. وقتی صدام افتاد نرفتی در یکی از آن‌خانه‌ها بنشینی. در کنار نخلی. صدام که افتاد یک روز از من پرسیده بود: نظرت چیست؟  بروم آن‌جا. وزیری، وکیلی شوم. بنشینم در یکی از آن خانه‌ها. یکی از خانه‌هاشان را وزیر صدام گرفته بود و نشسته بود. گفتم برو به دیدنت خواهم آمد. ده سال پیش بود و هر دو ساده‌تر بودیم. ده سال گذشته بود و صدام افتاده بود. خانه‌شان را پس گرفته بودند.  خسته‌تر شده بود و آن‌جا غلیظ‌تر.

گاهی سرم را بلند می‌کردم به سوی دیوار تا نقاشیی را که بغداد را نشان می‌داد نگاه کنم. برای من بغداد شهری مثالی بود. برای او هم. کودکی شهری مثالی‌ست. ما در کوچه‌های مثال‌ها رفت و آمد می‌کنیم. در کوچه باغ‌های نیشابور. ما نخل‌ستان ها را به چشمان معشوق تشبیه می‌کنیم. ما چیزی را همیشه به غایب می‌دهیم. ما دوران غیبت را زندگی می‌کنیم.  

هیچ نظری موجود نیست: