۱۲ خرداد ۱۳۹۳

جنگ داخلی


تاریخ نوشته‌ها به روز نیست. جابه‌جا شده است. قبلا نوشته شده.
................
هر چه نگاه می‌کنم، جنگی داخلی می‌بینم. امروز صبح رادیو خبرش دست‌گیری جوانان شاد‌ی‌خواه بود و ویدئوی که دیده شده- رویت، بوسه لیلای حاتمی یا بوسه بر لیلا حاتمی و دیشب در برنامه پربیننده ایستگاهی تلویزیونی لعبت- عروسک روحانی شبیه به دیگر اسلام‌گراها-غرب چنین می‌بیند، با لهجه عربی. در غرب همه یک‌جور حرف می‌زنند و یک لهجه دارند. دیروز ظهر خانمی در برنامه‌ای دیگر شوق‌اش و ذوق‌اش را از دیدن زنان گیسو به باد داده آشکار می‌کرد و آرزو می‌کرد که تصاویر ثابت و متحرک بوسه‌ها هم روان شود و راه بیافتد.
هر چه نگاه می کنم، بیش‌تر جنگی داخلی می‌بینم. رادیو می‌گفت که وزیر ارشاد گفته، چیزی مثل این، که لیلا حاتمی چه پیامی برای  جهانیان دارد؟ جهانیان اگر وزیر ارشاد یا مقامی دیگر واکنش نشان نمی‌داد، اصلا متوجه این کار و رفتار پیش‌وپا افتاده نمی‌شد.  پس این جنگی داخلی‌ست. وزیر ارشاد چه می‌گوید؟ یک ایرانی کاری کرده است. و یک ایرانی دیگر دیده است و به ایرانی دیگر برخورده است. برخوردن جنگ است و دعوا. این‌جا، چند ایرانی می‌بینیم که همه ایرانی‌اند.
جنگ داخلی‌ست. جنگ ایرانی با ایرانی. هویت. هویت یعنی من و چیزی دیگر. من و کسی دیگر. یعنی من و تو. من و او.
خارج وارد داخل شده است. غرب وارد شرق، وارد ایران شده است. ایران خواسته و ناخواسته که همواره تکلیف‌اش میان این خواستن و نخواستن روشن نبوده و این جنگ داخلی‌ست- کسی- خودی- یک ایرانی را به خارج از خود می‌فرستد، تا تصویر او باشد، تا تصویری باشد که او خیال می‌کند باید تصویر او باشد، این کس، این خود- خودش، اندکی- بیش‌تر از اندکی، خارجی شده است. اگر نشده بود که جنگی نبود. ایران با خودش مسئله ندارد با تصویرش نزد خارجی مسئله دارد. ایران با تصویرش مسئله دارد. زن تصویر ایران است. هم‌چون که تصویر همه مسلمانان است. زن تصویر اسلام است. آن‌جا که می‌خواهد تفاوت داشته باشد. با غرب با غیر مسلمان. تنها زن این تفاوت را نشان می‌کند. زن پلیس هم  می‌تواند باشد اما با حجاب. 
سینما از خارج آمده و تا به حال هیچ مسلمانی و هیچ سرزمین مسلمانی سینمایی ابداع نکرده. تصویر مردود بوده است و اسلام تصویر راپذیرفته، به خود، به داخل‌اش راه داده.
جنگ داخلی‌ست. خارج داخل شده است. ایران می‌خواهد و نمی‌خواهد در جشن‌واره فیلم شهر کن حضور داشته باشد. می‌خواهد در سینما حضور داشته باشد. می‌خواهد سینما داشته باشد. تصویر داشته باشد. اگر نه چرا تعطیل‌اش نمی‌کند؟ می‌خواهد اما خودش باشد و خودش نیست. چون خودش را نمی‌شناسد. نمی‌داند خودش در این جهان فرار و رونده- نیما گفته بود اما او نشنیده است یا خود به نشنیدن زده است: حافظا این چه کید و دروغ است؟ گفته بود: من بر آن عاشقم که رونده‌ست- نمی‌داند خودش در این جهان فرار و رونده چیست، کیست. کیارستمی- سینمایش تا این اواخر تا شیرین سینمایی بود که می‌توانست موردقبول‌ترین سینما برای جمهوری اسلامی باشد اما جمهوری اسلامی خرد به اندازه نداشت که خرج کند، خرد را نمی‌تواند غنی کند- که آن را از آن خود کند، خودش کند، تاب او را هم نداشت.
تکلیف‌اش روشن نیست. وقتی تکلیف روشن نباشد و روشن نشود دعوا می‌شود. جنگ میان تکالیف. تکلیف‌اش نمی‌تواند روشن شود، چون از آغاز، از انقلاب و درست به دلیل انقلاب که اندیشه و رفتاری از خارج آمده است، هویت‌اش عناصری خارجی دارد.
مادرم در سال‌های آخر عمرش می‌گفت: تلویزیون چشم‌های مرا گشود. مادرم تا قبل از انقلاب تلویزیون نداشت. آنتن بر پشت‌بام بد بود و از درون خانه خبر می‌داد و تلویزیون در درون حرام بود. تلویزیون با جمهوری اسلامی و جمهوری اسلامی یا انقلاب آمد. تلویزیون به خانه آمد.
ما را دیگر از آن سو گریزی نیست. جنگ در داخل هر ایرانی‌ست و هر ایرانی در جهان می‌زید چون با جهان در ارتباط است. جنگ در داخل هر آدمی که امروز در این جهان به سر می‌برد. هر آدمی که نمی‌داند خودش چیست و کیست. چون او به داخل آمده، از پنجره یا از در. هیچ جامعه بسته‌ای دیگر وجود ندارد. مورد کره شمالی استثنا‌ءست و از درون آن هم ما خبر نداریم، چون تصویری تقریبا نیست. هر مشکل و مسئله‌ای چهانی‌ست.  وتقریبا دیگر هیچ مشکل و مسئله‌ای بومی و محلی وجود ندارد. در این جهان فرار و رونده هم زمان بی‌معناست. وقت و ساعت یکی‌ست. و ساعت که یکی شد، زمان بی‌معنی خواهد بود.
دو راه بیش‌تر نیست. یا هر کس خودش را- که در این و به این خود من شک دارم، زندگی کند. ساز خودش را بزند. یا با بیش و کم فداکاری و از آن «خود» گذشتن، به همه، به جامعه بیاندیشد. هم‌آوایی کند. به با هم زیستن فکر کند.
راه اول شدنی‌تر و آسان‌تر است اما به ترکستان است. 

هیچ نظری موجود نیست: