۱۲ خرداد ۱۳۹۳

جهان جهت‌گم‌کرده است


جهان جهت‌گم‌کرده است

حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، نه تکلیف این نوشته معلوم است و نه سرنوشت جهان. نمی‌دانم چه خواهد شد. بعضی این ندانستن همین ندانستن را هیجان‌انگیز می‌پندارند.
پری‌شب تا ساعت دوو نیم بیدار بودم و داشتم سعی می کردم که با کمک لوژیسیلی حافظه کارت عکس‌هایم را نجات دهم. یعنی کارت حافظه عکس‌هایم را. همین‌که این دو واژه را جا‌به‌جا کنیم. همه‌چیز را جابه‌جا کرده‌ایم. کارت حافظه و حافظه کارت را. زمانی خواهد آمد که کارت مهم‌تر از حافظه خواهد بود و برای داشتن حافظه باید کارت داشت.
دیروز هم چند ساعت گذاشتم. لوژیسیلی پیدا کردم که به درد کامپیوترم بخورد و رایگان باشد و عکس‌های  پاک شده‌ام را در حافظه پیدا کردم. روزی هم می‌رسد که با کارتی خاطره‌های پاک شده را در حافظه علی‌رغم میل‌اش پیدا کنند. بعد از چند ساعت نتوانستم عکس‌ها را بیرون بکشم. عکس‌ها به قول کامپیوتر نحات پیدا کرده- واژه‌ای که به کار می‌برد. پیدا شده در حافظه اما در دست‌رس نیست. می‌توانم تماشایشان کنم اما نمی‌توانم اگر بخواهم دورشان بیاندازم.
نجات عکس‌ها برایم مهم نبود. رفتن در جهان کور جالب بود. جهان کور جهان کامپیوتر است. ما در جهان کامپیوتر کوریم. برده می‌شویم. خودم را در این جهان امتحان می کردم. چقدر این جهان را خوش دارم؟ چقدر با این جهان کنار می‌آیم. چرا مردان بیش‌تر با این جهان کنار می‌آیند. دوست مهندسی داشتم که می‌گفت او خیلی انترنت را نمی‌شناسد اما می‌داند همه این‌ها چطور کار می‌کند. درون کامپیوتر را می‌گفت.
دو مرد را از نزدیک می‌شناسم، یکی برادرم و یکی دشمنم که خدای کامپیوترند. هر دو روابط اجتماعی ناتوانی دارند. برای این دنیا- دنیای واقعی ساخته نشده‌اند. ارتیاط و تماس با آن‌ها خیلی مشکل است. اما ساعت‌ها می‌توانید از کامپیوتر با ان‌ها حرف بزنید. اصلا اگر می‌خواهید با آن‌ها ارتباط داشته باشید باید از کامپیوتر حرف بزنید. از سر ناشی‌گری ممکن است بزنند یکی را بکشند- روحا یا جسما،  با تفاوت‌هایی که این هر دو با هم دارند، اما با کامپیوتر دوست‌اند.
 برای من کامپیوتر وسیله نیست. چیز دیگری‌ست. قدرتی‌ست. قدرت است. نه این‌که به من قدرت بدهد. یک بیل یا تراکتور وسیله‌اند. خودشان قدرت نیستند. به قدرت آدم در می‌آیند. آدم است که آن‌ها را  می‌برد. فرمان دست آدم است. جهت را آدم تصمیم می‌گیرد. دست آدم، سر و ذهن آدم. کامپیوتر آدم را می‌برد.

دیروز از مردمانی خبر می‌دادند که این‌جا و آن‌جا به دور هم جمع شده‌اند. مردانی که بعد از زندگی و کار در دنیای امروز، از شغل و کارهای خود با پست و مقام‌هایی خوب و درآمدهایی مناسب دست شسته بودند، کت و شلوار و کراوات  و صورت تراشیده را بوسیده بودند و گذاشته بودند در طاقچه و دست‌هایشان را به دست گرفته بودند و شروع کرده بودند  موتورهای قدیمی را تعمیر کردن. بله، همه‌شان از قبل روابطی با موتور و موتورسواری داشتند اما حالا شده بودند موتورکار و بعد با موتورکارهای دیگری در اروپا و کانادا و امریکا آشنا شده بودند و با هم قرارهایی می‌گذاشتند و در جاهای بکر دنیا موتورسواری می کردند. یک طور انترناسیونال موتوری یا جماعت موتوری. سفارش می‌گرفتند از این‌جا و آن‌جا و بعد از یک سال و نیم در ازای پانزده هزار یورو موتوری به قواره سفارش کننده تحویل می‌دادند. دوخته به قامت. یکجایی در فرانسه گاراژی داشتند. می‌گفتند کار را از دندان‌پزشکی بازنشسته که در محله‌ای  مردمی در کنار پاریس زندگی می‌کرده یاد گرفته‌اند.   شاگر استاد شده بود. مردانی که می‌گفتند به عصر دست‌ها بازگشته‌اند که می‌خواسته‌اند از دست‌شان استفاده کنند. می‌خواسته‌اند چبزهایی بسازنند به اندازه یک نفر نه به اندازه همه- که همه اندازه ندارد.  کلی و عمده‌دوزی نمی‌خواستند. می‌خواستند که دست‌شان همراه سرشان کار کند. یک سال و نیم می‌گذاشتند برای ساختن یک موتور یرای یک نفر. که هر کدام یک سال و نیم و یک موتور و یک نفر خاص یودند. مشتری‌شان را می‌شناختند. برای ساختن موتور مشتری را می‌شناختند. رفته رفته. در زمان. زمان خود چیزها. نه زمان اعمال شده. برهمه‌چیز به یک اندازه. یک‌سان.
وقتی همه خواب‌اند بعضی بیدارند. وقتی همه کورند بعضی نگاه می‌کنند. کسانی در برابر جهان می‌ایستند. 

۴ نظر:

ناشناس گفت...

دو مرد را از نزدیک می‌شناسم، یکی برادرم و یکی دشمنم که خدای کامپیوترند. هر دو روابط اجتماعی ناتوانی دارند. برای این دنیا- دنیای واقعی ساخته نشده‌اند. ارتیاط و تماس با آن‌ها خیلی مشکل است. اما ساعت‌ها می‌توانید از کامپیوتر با ان‌ها حرف بزنید. اصلا اگر می‌خواهید با آن‌ها ارتباط داشته باشید باید از کامپیوتر حرف بزنید. از سر ناشی‌گری ممکن است بزنند یکی را بکشند- روحا یا جسما، با تفاوت‌هایی که این هر دو با هم دارند، اما با کامپیوتر دوست‌اند.
گاه قضاوتها چه آسانند به نظر نزدیک ولی شاید بیش از حد دور. دورتر از دور

نیشابور گفت...

نام که ندارید
راه گم کرده اید
به گمانم از پو و پسی امده‌اید
نمی‌دانم چه می گویید یا چه می خواستید بگویید

ناشناس گفت...

از آنجا که گمنامی گمراهی است آیا جایی برای راهیابی در جاده خشم باقی می ماند؟

نیشابور گفت...

اول خودتان را معرفی کنید تا من بفهمم حرف حسابتان چیست
مگر من با شما وارد گفتگو شده ام در این مطلب که شما ناشناسنانه به حریم وارد شده اید و با من گفتگویی گنگ می‌کنید
بفرمایید بروید بیرون