۴ تیر ۱۳۹۳

تصاحب محیط


            ایتالیا از مسابقه رفت بیرون
یکی نوشته زیزو انتقامش را گرفت

من فوتبال نگاه نمی‌کنم تفسیرها را می‌خوانم
عده‌ای فوتبال بازی می‌کنند عده‌ای این بازی‌ها را ترتیب می‌دهند و پول‌ها را می‌چرخانند
عده‌ای به تماشا می‌نشینند و جشن و عزا می‌گیرند

زیزو همان زیدان است




           صبح گزارشی می‌خواندم از بعد از بازی الجزایر در یکی از بدبخت‌ترین شهرهای کوچک نزدیک به پاریس. به نام روبه. با کسره بخوانید که نشود روباه. جایی‌ست که خیلی دلم می‌خواهد یک روز بروم و عکس یگیرم. اما رفتن‌اش به این سادگی‌ها نیست. اگر فیلم قصه نوئل را دیده باشید در روبه می‌گذرد. منطقه‌ای‌ست کارگر نشین که حالا همه بی‌کارند. و مهاجر نشین. با خانه‌های کارگری مثل نازی‌آباد قدیم. آجری. گزارش می‌گفت که پلیس راه‌ها را به مرکز شهر بسته بود. الجزایری‌ها از هر سنی و نسلی جمع شده بودند با پرچم‌هاشان. بعد الجزایر باخته بود و  مردم جشن گرفته بودند. 
گزارش‌گر به این پرداخته بود که چرا وقتی بازی را باخته‌اند هم جشن می‌گیرند. گزارش طولانی بود و من هم حوصله تعریف‌اش را ندارم. اما خلاصه این بود که برای تصاحب محیط- خیابان است که بیرون می‌ریزند و وقتی هم که باخته‌اند جشن می‌گیرند و سروصدا می‌کنند. 
فکر کردم که ایرانیان هم به نوعی مهاجر‌اند. در مملکت خودشان. 


نیاز به یادآوری‌ست که مهاجران الجزابری فرانسه فرانسوی هستند؟

۲ تیر ۱۳۹۳

ما همیشه چیزی را به غایب می‌دهیم


نمی‌دانم از کجا به آن‌جا رسیدیم. آقای الف شعری خواند. شاعر عرب چشم‌های یار را به نخل‌ستان تشبیه کرده بود. 

اقای الف فیلمی از آخرین سفرش نشان داد. نخل‌ستان بود و نارنج‌ستان در بغداد. فروردین بود. گفت این‌جا  را پدرش که تاجر میوه بود در بغداد اجاره کرده بوده. فیلم آقای الف را در میان نخل‌ستان و نارنج‌ستان نشان می‌داد. آقای الف کوچک بود کنار نخل‌ها. آن‌که فیلم را گرفته بود گاهی آوازی می‌خواند به لسان عرب. آقاب الف در میان نخل‌ها و نارنج‌ها با آقای الفی که من در این‌جا می‌دیدم فرق داشت. چیزی در او بود که این‌جا در او نبود. صدام باغ را گرفته بود و آن‌که فیلم را گرفته بود از زن صدام چیزی می‌گفت. فیلم نخلی دو سر را نشان می‌داد و فیلم‌بردار شعری می‌خواند. شاید چیزی شبیه چیزی بود. شاید نخل دو سر اشاره به چیزی بود. پدرش مرده بود آقای الف. این‌جا بود که پدرش مرده بود. 
از واحه گفتیم که واژه‌ای عربی‌ست. قبل از عرب‌ها ما به واحه چه می‌گفتیم؟ آن واحه که در طبس بود. همان که شد زمین پ مثل پلیکان کیمیاوی. رفت با زلزله یا نرفت؟

از او پرسیدم چطور می‌تواند از نخل‌ستان و نارنج‌ستان لذت ببرد وقتی اندکی آن سوتر بمب منفجر می‌شود. پرسشم پرسش بود و پاسخ نبود. گفت که او در زمان حال نیست و در زمان گذشته است. گفته بود قبلا که او بچه بغداد است. گفت که اولین نسیم صبح و آخرین سایه دیوار را در بفداد زیسته است. گفته بود که کوچه‌ها را رفته است. از معماری بغداد گفته بود  و باز هم گفت. از شهر گفته بود و بازهم  گفت. بغداد شهر بود. و او شهر را می‌گفت بی آدم‌ها. به شهر مهر فروخته بود و شهر مهر فروخته بود. گفتم می‌دانم که چه می‌گوید. گفتم که به من هم یک روز  یک شهر مهر فروخت. گفتم که من برعکس او در شهر نمانده بودم. تنها سه روز. شهر من هم  حتی نبود. کسی را در شهر ندیدم. با کسی آشنا نشدم. اما از ترک‌اش غصه‌دار شدم. 

گفتم کودکی‌ست؟ گفت کودکی‌ست. گفتم هر چه از او دورتر شده‌ای ضخیم‌تر شده است؟ گفت ضخیم‌تر شده است. کودکی بزرگ شده است. 
آقای الف بغداد را در جوانی ترک کرده بود. و هیچ‌چیز جای بغداد را پر نکرده بود. بغداد جایش را به جایی نداده بود. چیزی به جای نخل‌ها نکاشته بود. گفت دعواشان کردم. مردم رفته‌اند در خانه‌هاشان زیتون کاشته‌اند. بغداد را چه به زیتون. نمی‌دانم صدام گفته بود زیتون بکارید یا آن که صدام گفته بکارید نبات دیگری بود. گفت یک روز با پدرش رفته بوده است فلسطین. آن تکه که از آن اردن بوده است و حالا اشغال شده. گفت آن‌جا زیتون بود. زیتون مال آن‌هاست. 

گفتم کودکی زمان حال است. گفتم کودکی نگذاشت. گفت من هیچ‌وقت نتوانستم آواز عراقی بشنوم. طرب عراقی را گذاشتم کناراین‌جا. نمی‌شد. من که آن‌همه اهل‌اش بودم. گفتم آن‌جا و این‌جا با هم نمی‌شود. گفت نمی‌شود. سال‌ها این‌جا را گذاشته بود حائل میان خودش و آن‌جا. همین اما آن‌جا را حجیم‌تر کرده بود. تا این‌جا آمده بود، رسیده بود. گرفته بود. نگذاشته بود. 

گفتم پس چرا نرفتی. وقتی صدام افتاد نرفتی در یکی از آن‌خانه‌ها بنشینی. در کنار نخلی. صدام که افتاد یک روز از من پرسیده بود: نظرت چیست؟  بروم آن‌جا. وزیری، وکیلی شوم. بنشینم در یکی از آن خانه‌ها. یکی از خانه‌هاشان را وزیر صدام گرفته بود و نشسته بود. گفتم برو به دیدنت خواهم آمد. ده سال پیش بود و هر دو ساده‌تر بودیم. ده سال گذشته بود و صدام افتاده بود. خانه‌شان را پس گرفته بودند.  خسته‌تر شده بود و آن‌جا غلیظ‌تر.

گاهی سرم را بلند می‌کردم به سوی دیوار تا نقاشیی را که بغداد را نشان می‌داد نگاه کنم. برای من بغداد شهری مثالی بود. برای او هم. کودکی شهری مثالی‌ست. ما در کوچه‌های مثال‌ها رفت و آمد می‌کنیم. در کوچه باغ‌های نیشابور. ما نخل‌ستان ها را به چشمان معشوق تشبیه می‌کنیم. ما چیزی را همیشه به غایب می‌دهیم. ما دوران غیبت را زندگی می‌کنیم.  

۲۸ خرداد ۱۳۹۳

آن یکی خانه


 فیلم آن یکی خانه یا خانه دیگر را دیدم. فیلمی کانادایی. اول یاد آقای اصغر فرهادی افتادم. حکایت دو برادر است و پدری دچار فراموشی. یکی مانده است و پدر را دقیقا همان‌طور که در فیلم فرهادی، تروخشک می‌کند. یکی خبرنگار است و می‌رود افریقا، می‌رود افغانستان. نمی‌تواند بماند و پدرش را تروخشک کند. خودش را تروخشک می‌کند. گاهی می‌آید. پدر او را بازمی‌شناسد و گاهی باز نمی‌شناسد. میان این دو از او می‌پرسد ما مدت‌هاست که یک‌دیگر را می‌شناسیم؟ 
او- پسر حتی یارش را هم بر نمی‌تابد. بگذریم که یارش ژولی گایه است که معشوق آقای اولاند بود وما فکر می‌کنیم که در مقابل‌اش- وقتی دوربین ژولی گایه را نشان می‌دهد، اولاند ایستاده است. این تقصیر بازی‌گرانی‌ست که به غیر از سینما درفیلم‌های دیگری بازی می‌کنند. یا مردان سیاسی که با مردان سینما به رقابت می‌آیند. فکر می‌کنم که جای واقعیت و مجاز، واقعیت و فیکسیون در هم شده است و این خاصیت این دوران است. 

دوم یاد ایوان ایلیچ افتادم وقتی در برابر مجید رهنما نشسته بود و می‌گفت: مجید من آن انسانیتی- اومانیسمی را که باعث می شود ترا نبینم، چشم‌های مرا به روی توی نشسته در مقابل من می‌بندد کنار می‌زنم. می‌گفت: «به خاطر بیاورید که این تا وقتی که شمع میان ما در کنار سماور برای «همه» است، نمی‌شود. مخرب‌ترین اثر توسعه، گرایشش به این شبح به نام بشریت است که من باید دوستش داشته باشم و نگاه مرا از رخسار شما می گیرد.»

زخم ایوب


شده بود زخم ایوب
ایوب هم نه
زخم ایوب
ایوب را به‌جا می‌آوردند به خاطر زخم‌اش
زخم را به‌جا نمی‌آوردند به خاطر ایوب
شده بود زخم ایوب

۲۷ خرداد ۱۳۹۳

جهادستان



رسانه‌ها واژه جدیدی ابداع کردند: جهادستان. 

اماکن مقدس


اماکن مقدس جایی بی‌جا نیستند. امامان، معصومین، قدیسین در خاکی دفن شده‌اند. خاکی که امروز متعلق به کشوری‌ست با مرزهایی شناخته شده و ثبت شده. می‌توان به زیارتشان رفت. گاهی با ویزا گاهی بی ویزا. مقبره استر در همدان است. از زمان کتاب مقدس بهودیان. با همان عمارت.
در پی حمله داعش به شمال عراق بعضی از ایرانیان تمایل نشان دادند که برای دفاع از اماکن مقدس شیعیان راهی عراق شده و از خاک مقدس دفاع کنند. آیت‌اللهی در ایران فرمودند: «تهاجم گروه داعش و بالاخره هر گروهی با مسلمانان مخالف است، تهاجم و حمله به اسلام است و بر مسلمانان واجب است، با تمام قوا و امکانات از اسلام دفاع کنند و مطمئن باشید که پیروزی مسلمانان در هر مرحله‌ای قطعی و شکست‌ مخالفان اسلام مسلم است». بیانیه اقای سیستانی هم به فتوایی به جهاد تعبیر شد.  و این  بد است که مرجعی دینی به جای رئیس جمهور حرف بزند و  خوب است که چنین مرجعی‌ست که می‌تواند ارتشی به راه بیاندازد. 
تا آن‌جا که من می‌دانم اگرچه آقای سیستانی از مراجع شیعیان جهان است اما همیشه حواسش به مرزهای عراق بوده است  و درون مرزهای عراق به غیر از شیعیان هم زندگی می‌کنند. پس نظر و توجه و رآی ایشان به وحدت عراق بوده است.  و تفاوت آقای سیستانی با مراجع دیگر همین توجه ایشان است که مهر و اعتبار را در دل دشمنان هم برانگیخته. 
اگر خواهان دمکراسی باشیم باید بدانیم که دمکراسی بدون اتا (حکومت- دولت) میسر نخواهد شد.  و اتا باید یک مردم را به دور مرزهایی مشخص و بر روی خاکی مشخص گرد بیاورد به دور منافعی جمعی. یعنی  چیزی بالاتر از قبیله و مذهب و قوم. مثلا: چرا باید الان توجه غربیان به وضع مسیحیان عراق جلب شود. چون کسی از آن‌ها دفاع نمی‌کند. مسیحیان اول مسیحی هستند یا عراقی؟ می‌توان البته پاسخ داد که اول هر دوی این‌ها با هم هستند. خودشان می‌توانند چنین پاسخی بدهند. اما دیگران آن‌ها را اول مسیحی می‌بینند.  و این تقصیر خودشان نیست که مجبورند برای حفظ خود در جماعت  زندگی کنند. حکایت اقلیت‌های دینی منطقه در این چند دهه مصیبتی‌ست. مصیبتی برای خود منطقه که از این گنجینه‌اش خالی می‌شود. کسانی که هنوز به زبان مسیح حرف می‌زنند. این‌ها هم مثل اماکن مقدس هستند. 
این نه دیدی رمانتیک است که تهی‌دستان گاهی مرا به آن محکوم می کنند و نه من از خشونت باکی دارم. گاهی باید جنگید. در جنگ هم حلوا پخش نمی‌کنند. اما اول باید به چیزهایی رسیدگی کرد. اول باید مسائل را روشن کرد. اول باید برای اهل دین و بزرگان‌اش روشن شود که اسلام یک چیز است و مسلمانان چیز دیگر. مسلمان امروز  برخاک زندگی می کند. دیروز هم بر خاک زندگی می‌کرد و اتفاقا مشکل این است. اما خاک دیروز با خاک امروز فرق داشت. کسی ادعای دمکراسی نمی‌کرد. کسی در عین مسلمان بودن ادعای فردیت  نمی‌کرد. نمی‌خواست شهروند باشد. ویزا لازم نبود. مرز هم نبود. رئيس جمهور نبود. انتخابات هم نبود. ملت نبود امت بود. 
مسئله این است که در ذهن اهل دین، مراجع باید ابن تفاوت روشن شود.  یا باید ربط این دو روشن شود. آقای خامنه‌ای در سال گذشته درست چند روز قبل از انتخابات گفتند بروید رآی بدهید اگر برای نظام رآی نمی‌دهید برای ایران رآی بدهید. جمله دقیق ایشان را الان یه یاد ندارم. 
همان‌جا هم من اشاره کردم که پس این دو از هم جداست. یا جدا شده است. آقای خمینی می‌گفتند لایق رهبری‌ست. چون هم مرجع بود و هم رهبر. یعنی هم امت را گرد می‌آورد و هم ملت را. آن هم در زمان و مکانی مشخص بود.
ایران اکثریت‌اش شیعه است و با مسائلی همچون لبنان و عراق و سوریه روبرو نیست. مراجع هم خیالشان راحت است اما یادشان می‌رود که جاهایی دیگر چنین نیست. صحبت تعداد جمعیت شیعه و سنی هم نیست. که اگر یکی بیش‌تر از آن یکی بود مثلا رای بیش‌تری می‌آورد در انتخابات یا سرباز بیش‌تری در جنگ.  
همبن الان در افریقای مرکزی   مسیحیان که دیگر کاتولیک هم نیستند و اوانژلیک شده‌اند دارند مسلمانان را تکه تکه می‌کنند. مسلمانان حتی برای دفن اجساد با مکافات روبرویند. حالا افریقا که آدم نیست و تلویزیون درست و حسابی هم ندارند و خودشان می‌دانند و خودشان و فرانسه هم رفته است کار را خراب‌تر کند. اماکن مقدس‌شان هم به ما ربطی ندارد. کسی چیزی نمی‌گوید گاهی صدای ناله‌ای به گوش می‌رسد. دیروز رادیو می‌گفت که ارتش و نظامیان فرانسوی خیلی به این مداخله‌ها تمایل ندارند. تمایل سیاسیون بیش‌تر است.  
اسلام سیاسی دارد اسلام را از بین می‌برد. اسلام اجتماعی را. اسلام زندگی را. صدها سال را. در افریقا که اسلامش اسلام اخوت بود. تمدن اسلامی را. سخن بر سر زاری گذشته نیست. اما اسلام سیاسی برنامه و طرحی ندارد. سیاسی‌ست. برای مسلمانان برنامه‌ای ندارد. می‌خواهد همه را یک‌سان کند. در حال جنگ است با خودش و با دیگری. برای صلح برنامه‌ای ندارد. 
فاجعه است که امروز این‌جا صداهایی بلند شده‌است که طلب صدام و قذافی می‌کند.  و باید که با اسد مذاکره کرد. فاجعه است که برای مردم سوریه برتر همان بشاراسد است. 

شیعیان در لبنان و عراق در اقلیت بودند. حالا در اکثریت هستند. «حالا» ممکن است نپاید.  و کینه‌ها جایش را عوض کند. از دل این به دل آن بنشیند. یاید فکر چاره کرد. 

داعش بغداد را نخواهد گرفت


فابریس بالانش روزنامه لوموند
ترجمه نیشابور

حمله داعش به ایالت سنی‌نشین عراق عرق سرد بر پیشانی سفارت‌‌خانه‌های غرب نشانده است. 
نورافکن‌هایی که به سوی سوریه گردیده بود باعث شده بود که این گروه بنیادگرا از یاد برده شده باشد. گروهی که در عراق وقتی‌که امریکا در سال ۲۰۰۳ به کشور حمله کرد زاده شد و طی ده سال جنگ داخلی رشد کرد. در این مثلث، سنی‌ها که قبلا عزیز دردانه صدام حسین بودند، به حاشیه رفتنشان را تحمل نمی‌کنند. نخست‌وزیرشیعه عراق آرا را در انتخابات مجلس از آن خود کرد و حالا می‌تواند بر حمایت کردها حساب کند.
سنی‌ها خود را در تقسیم غنایم نفتی، تنها عنصر وحدت عراق،  در موصل و کرکوک مورد تهدید می‌بینند. در این چنین زمینه‌ای‌ست که داعش تصمیم می‌گیرد به شمال عراق حمله کند. چرا که می‌تواند بر حمایت بخشی از مردم فلوجه و موصل و تکریت حساب کند. همه شورشیان عضو داعش نیستند. اما به قبایلی که با داعش بیعت کرده‌اند تغلق دارند. 
بحران سوریه به داعش فرصت خارج‌ شدن از مخفی‌گاهش را داد که در آن از سال ۲۰۰۶ و در حمله ضد شورش ژنرال پتروس منزوی شده بود.
در سوریه داعش می‌تواند  نیروهای نظامی‌اش را به کار ببندد و در روز روشن دستگاه‌اش را مستقر کند. پوشش متمرکز و فشرده و جهت‌دار نبرد در  کانال‌های تلویزیونی پان‌عرب مثل  الجزیره، یا کانال‌های مذهبی، رابط و واسطی‌ست برای نامزدهای اروپایی، عرب یا آمده از آسیای میانه‌ی جهاد بین‌المللی. هم‌چنین لطف و مرحمت سرمایه‌دارهای دست‌ودل‌بازخلیج که شمشیر اسلام را می‌بینند در دست صلاح‌‌الدین بر علیه نظام‌های سکولار کافر، بر علیه شیعیان و در نهایت آزادی فلسطین.
بالاخره داعش در زمین سوریه از انفعال خیرخواهانه دشمنان رژیم اسد بهره بردند. به خاطر کفایت نظامی‌اش، به خاطر این‌که از سوءقصدهای انتحاری استفاده کردند- داعش در عرض چند روز پادگان نظامی را تصرف کرد که برایش جنگ‌جویان ارتش آزادسازی سوریه ماه‌ها جنگیده بودند.
درست است که داعش شریعتی بی‌چون و چرا را تحمیل می‌کند و غربی‌ها را به گروگان می‌گیرد اما هدف نهایی سقوط رژیم سوریه است و یه این جهت در جنگ ضد بشار اسد  جای  خود را گرفته بود.
دسامبر ۲۰۱۲ ترکیه از داعش بر علیه شهر کردنشین راس‌العین استفاده کرد که آن موقع متعلق به جبهه‌النصره بود. در حالی که ایالت متحده آن گروه را در سیاهه گروه‌های تروریستی گنجانده بود. چند ماه بعد جبهه‌النصره میان هواداران البغدادی و ال‌جولانی به دو تکه شد. داعش و النصره شدند دو برادر دشمن در  جهاد سیاسی و با هم برای جلب رضایت القاعده نزد الظواهری رقابت می‌کردند. نوامبر ۲۰۱۳ اید‌ئولوگ القاعده به نفع النصره رآی داد و خشم البغدادی را بر انگیخت که خیلی زود حمله به هم‌سلاح سابق را آغاز کرد.
دلیل‌اش این بود که نمی‌خواست سرمایه‌داران گم‌نام جهاد بین‌المللی از او و گروه‌اش روی بگردانند و نامزدهای جدید جهاد به سوی گروه دیگر کشیده شوند. بعد از جنگ‌های خشونت‌بار داعش چند نقطه را در حلب از دست داد اما خود ر ا در شرق سوریه  با از بین بردن نیروهای شورشی رقیب قوی کرد. دیگر صاحب دره فرات شده بود با پای‌تخت‌اش رقه و آماده تا شهرهای کوچکی مثل میادین و البوکمال را در مرز عراق اشغال کند و این چنین سرزمین‌اش را تا مقرخود الانبار بگستراند.
می‌بایست با دو نظریه ترویج شده بوسیله اپوزیسیون سوریه، مقابله کرد. که نمی‌داند با قدرت‌گرفتن نیروهای بنیادگرا چه کند. اینکه مردم سوریه را زنجیره‌ای بر علیه دیکتاتور و برای سوریه‌ای لائیک و دمکراتیک می‌داند و دوم اینکه داعش زاده دست سرویس‌های اطلاعاتی رژیم اسد است.
اگر ارتش سوریه نادر مواقعی با داعش درافتاده برای این است که با باقی شورشیان می‌جنگد و برای این‌که داعش نقش لولوخرخره را برای مردم سوریه و برای غرب بازی کند که به نفع اسد است. داعش تنها از جنگ‌جویان آمده از خارج سوریه تشکیل نشده، بله درست است که رقابت بغدادی و ال‌جولانی میان خارجی و اهالی سوریه تقسیم شد اما از آن به بعد داعش از مردم سوریه یارگیری کرد. در شهر کوچک مرزی ترکیه در تل الیاد قبایل سنی بر علیه کردها به داعش پیوستند. در رقه دعواهای رقابتی هم آنان را به دامن داعش کشاند. همین طرح در موصل انجام گرفت. چرا که دعوا میان کرد و عرب جنگ را فرقه‌ای می‌کند. 

داعش بغداد را نخواهد گرفت. چرا که به محض اینکه از مثلث سنی عراق خارج می‌شوند، دیگر هوادار نخواهند داشت  و با مخالفینی سخت روبروخواهند شد. توانایی‌شان در سوریه خیلی بیش‌تر است. در میان اعراب سنی که خود را خیانت‌شده‌ی «دوستان سوریه» می‌دانند. فاجعه انسانی در سوریه مردمی را رادیکال کرده و به دکترین داعش نزدیک. ادامه جنگ داعش را نیرومندتر خواهد کرد و همه منطقه را تهدید خواهد کرد. عراق و اردن و لبنان را. بیش از سه سال جنگ، اپوزیسیون سوریه، غرب و نفت‌شاه‌‌نشین‌های خلیج در سرنگونی اسد شکست خوردند. از این‌جا به بعد نتیجه خود به خود گرفته می‌شود. ترجیح در منطقه مبارزه با بنیادگرایی دینی‌ست. یعنی باید برای یک آتش‌بس جدی با رژیم سوریه وارد مذاکره شد، مگر اینکه استراتژی هرج و مرج هدف واقعی ما در خاورمیانه باشد. 


فابریس بالانش مدیر مطالعات و پژوهش‌های مدیترانه و خاورمیانه است.

۱۹ خرداد ۱۳۹۳

آرامش دریاچه و شکوه تپه‌ها


آرامش دریاچه و شکوه تپه‌ها و هشت‌صدهزار کشته.  میان آرامش دریاچه و شکوه تپه‌ها هشت‌صدهزار کشته. در تری‌بلین‌کا یک سال طول کشید تا هشت‌صد هزار را بکشند. در روآندا صد روز. برای کشتن هشت‌صدهزار آدم در صد روز برنامه‌ریزی لازم است. صد روزی که هشت‌صدهزار نفررا کشتند دولت برقرار بود. حکومت بر سرکار بود. جنگ که نبود. در جبهه‌های جنگ که نیود. در جبهه‌های صلح بود. در خانه و خیابان و کوچه و دکان و سبزه‌زار و کشت‌زار. در جالیز خیار. 
برای آن‌که جای کشتن را باز کنند باید کشته‌ها را خاک می‌کردند. 
ام که قبل‌اش معلم بود بعدش شد کدخدای روستایش. قاتلان کس و کارش می‌آمدند و از او کوپنی، مهر و امضایی می‌خواستند. الکلی شد و سر به تپه‌ها گذاشت. بعدش دوره‌ کارآموزی دید و به روستا بازگشت. 
آرامش دریاچه و شکوه تپه‌ها به دریاچه و تپه‌ها تعلق نداشتند. آرامش و شکوه به دریاچه و تپه‌ها تعلق نداشتند. این‌ها همه از آن  قاتلان و مقتولان بود. آن‌ها بودند که واژه می‌دادند و واژه بازپس می‌گرفتند. به دریاچه و تپه‌ها می‌دادند. اما بعد آن‌ها که مانده بودند از قاتل و مقتول واژه نداشتند. 

نمی‌توانستند بگویند. پای‌شان را در جبهه‌هایی بی‌واژه آن‌جا که هیچ واژه‌ای تعلق ندارد گذاشته بودند. 

راه زخم


زخم راه خودش را می‌رود

۱۲ خرداد ۱۳۹۳

بی‌دل


دل آنقدرگریست‌ که غم هم به سیل رفت

همان تفسیر است


می‌گوید هزار و یک شب با این قصه تاجر و غول آغاز می‌شود. تاجری بود در حال خوردن خرما. وقتی آخرین هسته خرمایش را پرت کرد، غولی ظاهر شد. به تاجر گفت: بلند شو که می‌خواهم  با این شمشیر ترا بکشم، که تو پسرم را کشته‌ای. تاجر پاسخ داد که چطور پسرت را کشته‌ام، من که نه او را دیده‌ام و نه او را می‌شناسم. غول گفت که پسرش به دیده نمی‌آید و او را با هسته خرمایی که پرت کرده کشته است . یکی به چشم‌اش خورده و مرده، برای همین باید بکشمت.  تاجر از او یک سال مهلت خواست تا وصیت‌اش را بنویسد و با خانواده‌اش خداحافظی کند. یک سال سپری شد و تاجر به قول خود وفا کرد و به باغ آمد و نشست و شروع به گریه کرد. پیرمردی وارد شد که بزی همراه داشت. پرسید تاجر را که چه شده. تاجر قصه را گفت. پیرمرد گفت که می‌خواهد شاهد آنان باشد. بعد دو پیرمرد دیگر وارد شدند که یکی‌شان دو سگ در پی داشت. غول ظاهر شد و آماده تا تاجر را بکشد. اما اولین پیرمرد دخالت کرد که اگر من قصه این بز را تعریف کنم و شما شکفت‌انگیزش بیابید یک سوم سهم از جرم این تاجر را بر او ببخشایید.  و چون سه نفر بودند هر کدام یک سهم از تقصیر تاجر را در عوض قصه‌شان خریدار شدند. اولی گفت این بز که می‌بینید دختر خاله من است و همسرم. دومی گفت ما سه برادر هستیم، آن دو سگ سیاه  و من که سومی‌ام..........

پل استر این داستان را تفسیر می‌کند: این قصه‌ی آغازین هزار و یک شب جوهر پروژه تمام کتاب است.  در واقع این چیست؟ که به چیزی بنگری، چیزی یا حیوانی در دنیای واقعی  و بگویی که چیز دیگری‌ست؟ این یعنی که هر چیز دو هستی دارد. هستی مضاعف. در دنیا و در عین حال در ذهن ما.  و رد یکی انکار  وجود هر دو است.
می‌گوید که این هستی و وجود مضاعف همان فاصله میان لیترال و لیتٍرر است. فاصله میان لفظ و معنی. فاصله ایجاد شده میان این دو، فرصت زندگی و ابداع خویش است.
 همان تفسیر است. 

سعدی


نمی‌دانم. از سعدی می‌گویی. من آن نظم را نمی‌فهمم با این شلختگی امروز.  فکر می‌کنم همین ابیات تنها همین ابیات است که ما را هنوز به هم وصل می‌کند.  و فکر می‌کنم اگر ابیات پاره شود. و تو می‌گویی چرا بشود. نمی‌شود و من می‌گویم اگر جمع‌مان نکند. وقتی سین را در شکم داشتم- حالا در دل دارم، هر از چندی آمپول‌زنی می‌آمد از پله‌های چند طبقه آن خانه در جنوب، یک روز وارد شد و به حرف آمد که چه کس کلیات سعدی می‌خواند. به زبان شاعر گفت. کتاب‌خانه‌ای در اتاق بود و سعدی در روبه‌رو. و او این‌بار دیده بود و به سخن آمده بود به فارسی. ارمنی بود و ایرانی و سال‌ها در آن شهر جنوبی گذرانده بود. در شهری که ارمنی زیاد بود. از ارمنستان و از لبنان. اما با ایرانی‌ها می‌پرید. با هم‌زبانان سعدی.

فسیلی زنده از دنیای کهن


Bruno Nassim Aboudrar می‌گوید حجاب اصل و نسبی اسلامی ندارد. فسیلی زنده از دنیای کهن است.

 - اصل‌اش از کجا می‌آید؟
از دوران باستان. یونانی‌ها و رومی‌ها، مرد و زن، حجابی شبیه مانتو دارند که در بعضی شرایط صورت خود را با آن می‌پوشانند. عمل‌کردی مذهبی ندارد. امر قدسی هم دربعضی صفحات کتاب مقدس آن‌جا که از حجاب نام بوده، غایب است. وقتی هم از آن نام برده می‌شود حجابی شفاف است، یا حجابی‌ست که برداشته می‌شود. اتفاقا در دوران بنیاد مسیحیت است که ابعادی مذهبی به خود می‌گیرد. پل قدیس اصرار می‌کند که زنان برای دعا و نیایش خود را بپوشانند. بر اساس طبقه‌بندی خدا خواسته. اول خدا و بعد آدم و بعد حوا. ایده این است که این نظم طبیعی با حجاب نشان داده شود. مشخص شود. ایده فالوکرات به دست پدران کلیسا تصریح شده که از آن نماد فرمانبرداری زن می‌سازند. ترتلیان در رساله‌ای بر حجاب به روشنی می‌نویسد: زن باید حجاب داشته باشد، چرا که حجاب  یوغ زن است.
قرآن اهمیتی به حجاب نمی‌دهد.  وانگهی کتابی‌ست کمتر فالوکرات که در مقایسه با ادبیات مسیحی در مجموع در زمان خود برای زنان شخصیتی حقوقی قائل است. در عدالت، در تجارت، در اداره مال و اموال خود و غیره. تمام امتیازاتی که اروپاییان مسیحی چندین قرن برای تصاحبش زمان گذاشتند. در این کنتکست، تنها نام بردن قرآنی حجاب به هیچ‌روی نماد فرمانبرداری نیست. 

- قرآن چیزی از حجاب نمی‌گوید؟
سه دفعه از آن حرف می‌زند. نخست به نوعی پرده اشاره دارد: حجاب باید مهمان را از زنان پیامبر جدا کند. حتی مردان هستند که باید پشت پرده باشند و زنان آزاد در منزل. باید خاطر نشان کرد که همسران پیامبر، ام‌المؤمنین مقام و نقش ویژه‌ای دارند. در سوره‌ای دیگر سفارش شده است که زنان سینه‌های خود را در حضور بیگانه بپوشانند. نشان شرم و حیاست.  آنجا که به زنان سفارش شده که سر و نه صورت خود را بپوشانند، سفارشی‌ست برای اینکه تمایز  به حساب آید و محترم به شمار آیند.

- عنصر فالوکرات جوامع مسلمان از کجا می‌آيد؟
در جامعه‌ای آغشته به مذهب، تمیز مذهب از فرهنگ سخت است. مردان هستند که جامعه را به دست دارند و دین را تفسیر می‌کنند و به نفع خود تفسیر می‌کنند. وانگهی پیش از این‌که حجاب را مستقر کرده باشند زن را زندانی کرده‌اند. حجاب ادامه این انزوای همیشگی بوده است. وضع زن در جوامع مسلمان به روشنی در جریان تاریخ ضایع شده در صورتی که در اغالب جوامع مسیحی بخصوص در اروپا بهبود یافته.
در جوامع مسلمان در پایان قرن نوزدهم اذهان روشن متوجه می‌شوند که چقدر تضعیف زن تمام جامعه را ضعیف می‌کند. برای همین در بعضی کشورها مثل ترکیه و ایران کشف حجاب کردند و حتی به زور متوسل شدند.  بعد از این وسوسه‌های غربی‌گرانه، حالا نوعی بازگشت است  که به نوعی بحران  اثبات خویش است.

- این اصل مسیحی چه تآثیری بر بازنمایی امروزی حجاب دارد؟
به صورت کموبیش آگاهانه، نگاه ما در غرب به تصاویر مسیحیان با حجاب عادت کرده است. از صد نقاشی یا مجسمه، نود باکره و تقریبا باحجاب هستند و قدیس.  
عادت کرده‌ایم که مریم مجدلیه حجاب نداشته باشد. چنین است که وقتی زنان جوان مسلمان را می‌بینیم که حجاب می‌گذارند با کلیدهای مسیحی‌مان آن را تفسیر می‌کنیم. در آن‌ها خشکه مقدس و زنان قرون وسطایی می‌بینیم و زاهدان ریاکار و غیره. اگر این زنان مسلمان می‌دانستند که در نگاه مانوعی افق مسیحی وجود دارد خود آن‌ها اولین کسانی بودند که  تعجب می‌کردند.

- به چه صورت حجاب چهره‌ای از اسلام آنیکونیک نشان می‌دهد که بازنمایی جهان مادی را رد می‌کند؟
پس پشت مفهوم حجاب، اثری از دعوای قابل دیدن و رویت که حل نشده ، هست. دو فرهنگ بزرگ بصری در برابر هم‌اند.  از طرفی فرهنگ هلنی و بعد مسیحی که نگاه و دیدن را والاترین حس‌ها به شمار می‌آورد. وقتی خدا خود را در جسم مسیح نشان می‌دهد امکان تصویر را برای مسیحیان می‌گشاید. هر  چه در قدرت دید است اهمیتی عظیم پیدا می‌کند. در فرهنگ اسلامی برعکس آن روی می‌دهد. باید از نگاه پرهیز کرد چرا که بهترین هم‌دست لیبیدو است. نگاه گشودن لای در خواهش است. اسلام دین اعتدال است. فرهنگ عرب و مسلمان بر دستگاهی مستقر است که از نگاه حذر می‌کند: فقدان پنجره، پرسپکتیو، خدای غیرقابل رویت، شاه مخفی و غیره. حجاب زن را از دیدن خلاص می کند. چرا که مقدس و پرگوهر است. اندک اندک با استعمار و مهاجرت و عکاسی، این نظم ونظام فرو ریخت ، اسلام نتوانست یا نخواست از آن دفاع کند. امروز تلویزیون فوران تصویر است. در این نظم جدید، حجاب همچون فسیلی زنده جهان کهن علم می‌شود. پارادوکس این است که رفته رفته و به مرور زمان ابزار و اسباب به دیده آمده، قابل دیدن شده‌است. هیچ‌چیز تصویرتر از حجاب زنان در جوامع امروز غرب نیست.

- به دوران استعمار در کتاب شما مفصل پرداخته شده است. استعمار فرانسوی چه نقشی در تحول تصویر حجاب زن مسلمان بازی کرده؟
آن را نشانه مقاومت می‌دانستند. چیزی که از دست سلطه نگاهشان در می‌رفت.  و چون مرد بودند دوست داشتند زنان را ببینند و زنان خودشان را آشکار نمی‌کردند. از قرن نوزدهم به بعد نظرشان بر سر حجاب ثابت ماند. این را ادبیات آن زمان به اندازه کافی شهادت می‌دهد.  و نقاشی‌های مستشرقین. بعضی از این تابلوها که زنان برهنه و حجاب برداشته بر آن نقش شده‌اند، برای چشم بسیار قابل رضایت است اما راسیست و تحقیرآمیزاند: فانتاسمی که زنان با حجاب خود را برهنه نشان دهند. 
وقتی عکاسی ظاهر می‌شود، زنان واقعی هستند، اغلب روسپی که مجبورند در برابر دوربین خود را برهنه کنند. عکس‌های پورنوگرافی به صورت مخفی دست به دست می‌گردد. از آن بدتر کارت‌پستال‌هایی که زنان حجاب برداشته اکثرا با بالاتنه برهنه، خود را می‌فروشند، در دنیای استعمار، عرب معمولی را ترسیم می‌کند.

- چرا حجاب در اروپا و بخصوص فرانسه چنین  برانگیزانه است؟
این نامُدارایی نتیجه تاریخ طولانی استعمار و بعد از استعمار است. وقتی فرانسوی‌ها به افریقای شمالی رسیدند و زنان را زیر حجاب دیدند. به نظرشان غیرقابل تحمل آمد.
از زاویه قدرت و اروتیسم، هردو. مارشال بوژو، استعمارگر الجزایر می‌گفت: عرب‌ها از دست‌مان در می‌روند، چون زنانشان را از نگاه ما مخفی می‌کنند. حجاب نظم بصری
غربی را که برتری را به نگاه می‌دهد معترض است.: شفافیت، پرسپکتیو و نمایش و غیره. با پوشاندن خود زنان ناخواسته مطلوب اسرارآمیز خواستن می‌شدند.
برای همین در قرن نوزده در ادبیات و هنر هر دسیسه‌ای به کار می‌رود تا زنان را بی‌حجاب کند. در نقاشی مستشرقین حجاب اسباب اروتیکی‌ست: در حمام، در بازار برده، زنان حجاب برداشته‌اند. این یعنی فانتاسم. اصلا چنین بازارهایی وجود نداشته است.  و نقاشان هم به حمام‌های زنانه راه نداشته‌اند. بعد از آن تجارت کارت‌پستال‌هاست.
در تونس و الجزیره بر روی بساط‌ها کارت پستال زنان پوشیده و زنان نپوشیده می‌بینیم. جوامع مسلمان هم با این تصویر خراب‌شده خود روبرو شدند. در حالی که اسلام
تصویر را رد می‌کرد.  و جالب این است که در همان زمان حکومت وقت فرانسه مقام فردی مسلمان را به رسمیت می‌شناخت. در قانون اساسی فرانسه داشتن حجاب، چند همسری، ازدواج صغیر، زندانی کردن زن ضمانت شده‌اند.
در پایان دوران استعمار است در زمان جنگ الجزایر که فرانسوی‌ها کم‌ وبیش از سر زنان حجاب بر می‌گیرند.

- امروز حجاب رسواست، از طرفی چون وسیله فرمان‌برداری زن و از طرفی دیگر نقض لائیسیته به حساب می‌آید.
چیزی به ما اجازه نمی‌دهد که بگوییم زن باحجاب فرانسه بیش‌تر از زن کاتولیک سرکوب شده است.
زنان باحجاب مدعی چیزی هستند. تعلق، یقین. من نمی‌خواهم از جانب آن‌ها حرف بزنم. آن‌ها با داشتن حجاب می‌خواهند خود را متمایز کنند. به دیده بیایند. دیده شوند. من سعی می‌کنم این مسئله را از دایره  لائیسته و فمینیسم بیرون بیاورم که در آن گرفتار شده و پیش‌نهاد می‌کنم که به حجاب از زاویه قابل دیدن، نشان داده شده، نگاه شود.
نظام‌بندی بصری مسلمان تنها تصویر را ممنوع نمی‌کند: ظاهرشدن، تصویر کردن، تصویر شدن را هم تایید نمی‌کند و غایب و پنهان شدن را ترجیح می‌دهد.  و راز را. به  فرق پنجره و مشربیه نگاه کنید: یکی چشم‌انداز را قاب می‌گیرد و یکی آن رادر هم می‌ریزد. اما امروز حجاب که وسیله‌ای بود برای به دیدن نیامدن و تقریبا پنهان شدن، غیب شدن، به تصویر تبدیل شده است. نماد آن زن باحجاب است. زنانی که با خود را پنهان کردن، خود را آشکار می‌کنند ، گمان می‌کنند که آن‌چه نشان می‌دهند را مخفی می‌کنند وعلی‌رغم خود آشکار می‌کنند. غرب این را تحمل نمی‌کند. این شکل نشان دادن را. بر خلاف آیین کنونی شفافیت است.

- چگونه حجاب به این نماد تبدیل شد؟ در حالی که در قرآن این‌قدر کم از آن حرف می‌زند؟
قران در بهترین شکل حجاب را وسیله‌ای برای مورد تعرض قرار نگرفتن می‌داند. یعنی به دلایل عرفی و نه شرعی. اما با تمام این‌ها فرهنگ منتشر از دین است  که نگاه را
سرچشمه لیبیدینالی می‌بیند که باید مهار شود. ما فهم زهد چنین نظام بصری برایمان دشوار است. برای مثال اولین نمایشگاه در قاهره ۱۸۹۱ روی داد. صد سال پیش که هنوز
می‌شد در مراکش یا دمشق بدون دیدن تصویری به دنیا آمد و از دنیا رفت.
این نظام بصری‌ست که در هم می‌ریزد، با ورود عکاسی.  و بعد با تلویزیون و سینما، یار باوفای قدرت. تصویر بالاخره پیروز میدان شد و از نظام قدیمی تنها حجاب باقی
مانده است. از آن زمان این همچون فسیلی زنده، نوعی خاطره دنیای از دست رفته و حجب و حیا و خودداری‌ست.

- این توقع شفافیت در جوامع ما از کجا می‌آید؟
ایده قدیمی یونانی‌ست.  و بعد مسیحی که دو بعد را به هم می‌رساند. از یک طرف این یقین که راز را نشان دادن و آشکار کردن و قدرت را نشان دادن، قدرت می‌بخشد. مراسم و مناسک مذهبی یا سیاسی از آن‌جا می‌آید مثل نشان دادن تمثال شاه، تقدیس‌ها، تا به میان جمعیت رفتن و این نطق و نمایش‌های تلویزیونی امروز.
از طرفی بر اساس شهودآنچه پنهان است، مشکوک  و مظنون است. مناسک اعتراف و هم‌چنین تاکید بر شفافیت: چیزی برای پنهان کردن ندارم.
فکر نمی‌کنم که همه این‌ها رها و آزاد کننده باشد، در هر صورت حجاب را باید چون موضعی اعتراضی بر این توقع شفافیت عمومی فهمید.
ترجمه نیشابور

ونسان، فرانسوا، پل و بقیه


دیروز فیلم وَنسان، فرانسوا، پل و دیگران را دیدم از کلود سوته. نمی‌دانم برای چندمین‌بار.  و هر بار مثل روز اول. با کسانی مثل ایومون‌تان و میشل پیکولی و سرژ رژیانی و ژرارد دپاردیو، استفان  اودران و دیگران. فیلم‌های سوته چیزی دارد که دیگر نیست. یافت نمی‌شود. این دوستی‌ها دیگر نیست. این آدم‌ها هم دیگر نیستند. آن اتومبیل‌ها هم. سوته از زیباترین زن هم که استفاده می کرد مثل رومی اشنایدر یا بهترین هنرپیشه‌های مرد، معمولی می‌شدند. آدم‌های کوچه و محله. همسایه. چقدر سیگار می‌کشیدند. پزشک جلو بیمار سیگار می‌کشد. در قطار سیگار می‌کشند. در کافه و رستوران.  به تماشای  مسابقه بوکس.
امروز دیدم که فیلم در سال هزار و نهصد و هفتاد و چهار برنده- سالی که فیلم ساخته شد، برنده
بهترین فیلم فستیوال تهران شده است.

تا حرفی روشن شود


دیروز عصر رفتم خرید. حلزون‌ها و لیسک‌ها راه افتاده بودند. زیر پایم را نگاه می‌کردم و پایم حذرشان می کرد. آمدم  و خواستم بنویسم. از این‌که حلزون‌ها و لیسک‌ها راه افتاده بودند.  با خود گفتم شما می‌گویید باران آمده بوده. شما خواهید گفت که من از باران گفته‌ام وقتی از حلزون و لیسک گفته‌ام. که این اشاره‌ای به آن است. یاد فیلم پستچی و شاعر شیلیایی افتادم، نرودا. بعد آن پستچی با آن صورت زیبا مرد. بعد از فیلم مرد. چقدر من آن پستچی را دوست داشتم. یادم آمد که با سین فیلم را دیدیم و سین معنی استعاره را که نرودا به پستچی یاد می‌داد آموخت. یادم آمد که پستچی چقدر شاعر بود. دفتر نداشت. نرودا دیوان داشت. پرسیدم که چرا در زبان فرانسه به تخت روان‌کاوی می گویند دیوان؟ پرسیدم در ایران به آن چه می‌گویند. کسی نگفت.
یادم افتاد که پستچی چقدر به من شباهت داشت. آن‌وقت‌ها که به دنیال آدم‌ها می‌رفتم. ان‌وقت‌ها که به دنبال دوستی شان بودم. من چقدر آن پستچی بودم یک وقتی. دقیقا آن پستچی که با نرودا بود.
اما حلزون‌ها و لیسک‌های من استعاره نبودند. خودشان بودند. من به باران اشاره نداشتم. دیروز پی بردم که من با جانوران و حتی بی‌جانان مثل یخچال بیش‌تر رابطه دارم. یخچال برای اینکه صدا دارد و قتی شما ظرفی به رویش بگذارید مثلا کاسه‌ای خالی، با لرزش‌هایش کاسه را می‌لرزاند و نغمه‌هایی می‌سازد. دیدم که من با زیزفون و با مرغان ریزی که سر شب به وقت مغرب بر دکل ژاندارمری اذان می‌گویند یا چند قو ومرغابیان  آب جانب راست و گربه حیاط همسایه و سگ کافه‌چی بیش‌تر رابطه برقرار می‌کنم. دیدم که چهره مردمان چیزی نشان نمی‌دهد، کدر است. دیدم که من چیزی در آن‌ها نمی‌بینم. دیدم که با من حرف نمی‌زنند. چیزی نمی‌گویند. دیدم که در اتومبیل‌سوارها چه خشونتی‌ست وقتی تو پیاده از خرید بازمی‌گردی و ان‌ها در خیابانی خلوت با سرعت می‌رانند. دیدم که من اتومبیل‌ها را نمی‌بینم. چون با سرعت از کنار من رد می‌شوند. دیدم که تنها کهن‌سالان دیده می‌شوند از دور، از پنجره من وقتی به کوچه بدبخت می‌نگردم. چون آهسته راه می‌روند. تقریبا مثل حلزون‌ها و لیسک‌ها. دیدم که کبوتر پشت‌بام  مرا برمی‌انگیزد و آن مردی که چند روز است بر پشت‌بام آن خانه نیمه اشرافی کمی دور تر از من ، به تعمیر مشغول است مرا برنمی‌انگیزد. چیزی در من بیدار نمی‌کند. گاهی می‌گویم نکند سر بخورد و بیافتد و یادم می‌آید که یک بار یک روز زنی از ایوانش در خیابان جمهوری پاریس سر خورد و افتاد و من برانگیخته نشدم.
البته جماعت و جمعیت و انجمن حمایت از حیوانات راه نمی‌اندازم. چون حیوان باید خودش از خودش حمایت کند. اصلا اعتقاد به نزدیکی حیوان با آدم ندارم. آدم از حدش خارج نشود حیوانات حمایت خواهند شد. پایش را از گلیم‌اش بیرون نگذارد.
رومن گاری خودش را با سگ باوفا مقایسه می‌کرد، تشبیه می‌کرد. می‌گفت که دم تکان می‌دهد. سگ‌ها چقدر ساده حرف می‌زنند. دم‌شان چه نشانه‌ها دارد. وقتی به دور دمشان می‌گردند نشانه بدی‌ست. حالشان خوب نیست. 
حرف چه ما را گم‌راه می‌کند به بی‌راهه می‌برد. حرف‌ها تیره است. شما را به بی‌راهه می‌برد. چقدر باید روشنایی و نور باشد که من بتوانم بنویسم. چه باید بسوزانم تا نور بسازم.
تا حرفی روشن شود. 

روزانه


اداره برق نامه نوشته: بارک‌الله خوب صرفه جویی کردی، اما کافی نیست. گفتم پس بگو شام غریبان. یک چیزهم خریده‌ام خیلی وقت است، به شیرهای آب می‌بندی. با مچ کنارش می‌زنی و آب فوران می‌کند. مچ‌ات را که کنار می‌کشی. آب قطع می‌شود. نوشته بود سالی صدو پنجاه یورو قناعت.
 دیروز همسایه‌ام زنگ در را زد و گفت: می‌ری نامه‌هامو بیاری؟ گفتم یه ساعت دیگه می‌رم. ده دقیقه بعداش رفتم . در صندوقش‌اش چیزی نبود جز یک روزنامه محلی. چند روز پیش‌اش همسایه جانب راست  وآقا گفت دعا می‌کند که من همسایه‌اش بمانم، از بس بی‌صدایم. نگاه کرد و تخته‌ای  پیدا کرد و زد به تخته. در فقدان خدا هر چیزی جای او را پر می‌کند. موسی دو دقیقه حواسش پرت شد و غافل ، امت به گوساله نماز گذاشتند.
کاهوهایم را هم به زودی دیگرنمی‌شویم . به دانیل گفتم این چه کاری‌ست. این‌همه آب برای شستن یک کاهو.  گفت پس چه می‌کنی؟ گفتم نمی‌دانم.


روز دوشنبه رفتم دکتر. قبل‌اش از منشی وقت گرفتم. منشی گفت: دکتر از دوشنبه شب می‌رود تعطیلات. حالا کار شما ضروری‌ست؟ «گفتم: نه فکر نمی‌کنم  بمیرم. جانم در خطر نیست. اما درد دارم. یک ایرانی که خیلی سال این‌جا مانده و فارسی‌‌اش بد شده می‌گوید غصه می‌خورم. به جای رنج کشیدن هم می‌گوید غصه می‌خورم. منشی گفت باشه بیا وسط آدما. رفتم وسط آدم‌ها. از ساعت دوازده و نیم نشستم و کتابم را بیرون آوردم. کتابم اسمش «درمان؟ اما کدام درد؟» بود. یک فصل‌اش را خواندم و ساعت شد یک. مرد و زنی وارد شدند. زن جوراب به پا نداشت. مرد یک شیشه آب دست‌اش بود. من حواسم به خواندن بود. دیدم سر زن افتاد بر شانه مرد. کنارش نشسته بود. منشی مشکی پوش و چاق دکتر هم منتظر بود که برود. تعطیل بشود و برود. کارهایی را که باید بعد از رفتن ما بکند قبل از رفتن ما می‌کرد. پرسروصدا. مجله‌ها رامرتب می‌کرد و اسباب‌بازی‌های بچه‌هارا سر جایش می‌چید. به هیچ‌کس هم نگاه نمی‌کرد. وقتی سر زن افتاد رو شانه مرد، من نگاه کردم. نفس‌ها مطمئن نبود. نه نفس مرد و نه نفس زن. مرد شیشه آب‌اش را باز می‌کرد، از زمین بر می‌داشت و بازش می‌کرد و به دهان زن می‌گذاشت. آرام به صورت زن می‌زد. نوازشش می‌کرد. مادرم می‌گفت می‌لیسیدش. مرد زن را می‌لیسید. شانه‌هاش را می‌مالید. بوس‌اش می‌کرد. شکم مرد بزرگ بود و پاهای زن لاغر. زن پیراهنی تابستانی پوشیده بود و کتی زمخت رویش. از خانه آمده بود. مستقیم از بستر. دختر جوان روبروی من قبل از آمدن مرد و زن رفت. دکتر صدایش زد. ابروهای غریبی داشت. خطکشی شده. زنی جلویم نشسته بود با دسته‌ای رادیوگرافی. تعجب در صورتش بود. به خطوط چهره‌اش چین می‌داد و به من نگاه می‌کرد. روبروی زن و مرد.
مادرم می‌گفت فلانی فلانی را می‌لیسید. فرقی نمی‌کرد چه کسی، چه کسی را می‌لیسید. مرد بود یا زن. پیر بود یا جوان. پسری مادرش را. مادری دخترش را. اما اولین بار بود که به عبارت مادرم فکر می‌کردم. اندازه دوست داشتن بود. آن‌وقت‌ها من گربه‌ای می‌دیدم و بچه‌اش را. آن‌وقت‌ها که مادرم بود. و حرف می‌زد.
داشتم به خودم می‌گفتم، سرم را بالا آوردم و به زن گفتم می‌خواهید دراز بکشید، خجالت کشید و گفت نه. سرم را پایین انداختم. به زن روبرو با دسته رادیوگرافی‌هایش نگاه کردم که باچشم‌هایش به من چیزی می‌گفت. آدم فکر می‌کرد الان زن از حال می‌رود یا می‌میرد. آدم چه می‌داند، دکتر که نیست. اما مرد آب به دست آرام بود. آرامش او با سر زن که به شانه‌اش می‌افتاد و او که به گونه زن می‌زد و صدایش می‌کرد و می‌بوسیدش تناسب ندا شت. دکترزن  با دسته رادیوگرافی را صدا زد. ساعت شده بود یک و نیم. به خودم گفتم باید وقتم را بدهم به این زن. دیدم مرد و زن راه افتادند. دو بار راه افتاده بودند و به توالت رفته بودند. از بس مرد به زن آب داده بود. مرد و زن راه افتاده بودند و منشی سر راه دیده بودشان و گفته بودند ما داریم می‌رویم و من که که دیگر حواسم از کتاب پرت شده بود و پیش مرد و زن بود گفتم:‌ وقت مرا بگیرید. نروید. منشی گفت: آره اگر بروید یک هفته دکتر نیست و آن‌وقت. مرد و زن بازگشتند و با خجالت  و نگاه دزدیده از من تشکر کردند. من هم لبخند دزدیده گفتم که چیزی نیست. دکتر آمد. زن با دسته رادیوگرافی از مطب رفت. مرد و زن  را با خودش برد. دکتر می‌دانست زن را چه می‌شود. دست‌اش را گذاشت پشت زن. کتابم را بستم. منشی چراغ‌ها  را خاموش کرد و با ساکی پر رفت. زن و مرد دیگری که هم را نمی‌لیسیدند آمدند. من کنار پنجره نشسته بودم. پنجره پرده‌ای توری داشت. . منشی پرده را کشیده‌ بود. اتومبیل‌ها شروع کردند راه افتادن، در کوچه پشت پنجره ، پشت پرده توری. ساعت از یک و نیم گذشت. زن و مرد رفتند. نگاهشان نکردم. دکتر آمد و مرا صدا زد. فکر می‌کردم که دکتر باید برود سراغ زن و بچه‌هایش و برشان دارد برود تعطیلات. گفتم من فقط نسخه می‌خواهم. گفت چطوید؟ گفتم گریه می‌کنم. گفت هنوز نمی‌خواهید داروی افسردگی بخورید. گفتم نه. فکر کردم دکتر گرسنه است. ساعت دو بود.  

شب همان روز است فقط


شب همان روز است فقط دیده نمی‌شود


.
مرغان مغرب لای دارو درخت پنهان شده‌اند و آسمان را گذاشته‌اند سرشان

رادیو می‌گوید:


رادیو می‌گوید جایی که اُتوریته نیست، اتوریتاریسم خواهد بود.

نخ و قرقره


دی‌شب آن‌قدر غلتیدم در جا  که اگر نخ بود قرقره شده بود

امروز ظهر رادیو


امروز ظهر رادیو نویسنده‌ای معروف از اسراییل را دعوت کرده بود. نویسنده تعریف می‌کرد. از بمب و موشک می‌گفت و بزرگ شدن با این‌ها. پدر شده بود. از بچه‌اش می‌‌گفت. می‌گفت یک بار که موشک زدند بچه‌اش گفته بود باید رفت و سرشان بمب انداخت. بعد از پدر پرسیده بود چرا موشک می‌اندازند. پدر گفته بود برای این‌که نمی‌گذارند زندگی‌شان را بکنند و سر کار و زندگی‌شان بروند. بچه گفته بود هیچ‌کدام دلیل این نمی‌شود که بخواهی بمب منفجر کنی و موشک بیاندازی. بعد بچه خواسته بود برود شاش بکند. پدر نگذاشته بود یعنی هر بار از او اسم‌اش و رسم‌اش را پرسیده بود و طول کشیده بود باز که پسر خواسته بود برود شاش بکند باز پدر نامش را پرسیده بود و سوال کرده بود و نگذاشته بود تا این‌که پسر بچه گفته بود : من هم اگر جای آن‌ها بودم همین کار را می‌کردم.

نویسنده می‌گفت که خواهرش بنیادگراست. رادیو پرسید نخست‌وزیرتان می‌خواهد که اسراییل حکومتی یهودی باشد. گفت او که نمی‌خواهد اما خواهرش هم نمی‌خواهد چون خواهرش می‌گوید که ناتانیاهو که روز شنبه سوار اتومبیل‌اش می‌شود و به فلان‌جا می‌رود، اصلا یهودی نیست.

ولانتین غم‌گین


فیلمی را که ویکی‌پدیای فارسی به ولانتین غم‌گین ترجمه کرده در تلویزیون آرته دیدم. کارگردان مستندساز بوده است و فیلم سینمای مؤلف امریکایی‌ست. سینمای مؤلف امریکا خوب است. فیلم خوب است. در عکس‌های بدبختی و فلاکت امریکا چیزی هست، غیرقابل تقسیم. هیچ‌کجای دنیا این فلاکت را ندارد. فلاکت‌ها با هم فرق می‌کند. شاید زمینه درندشت امریکاست. آن آزادی نفس‌گیر. آن وسعت تنگ. آدم‌های بدبختی که در بیابان اتومبیل می‌رانند. اتومبیلی قراضه. چیزی وحشی هست که نظام و دولت امریکایی از آن حفاظت نمی‌کند. از این رو آدم‌ها تا به آخر می‌روند. آخر خود.  و با سرعت. اروپا در مقابل‌اش خیلی کوچک است و منطقه‌ای حفاظت شده. فیلم‌های اروپایی فلاکت،  مثلا فیلم‌های برادران داردن فرق می‌کند. نمی‌دانم فکر می‌کنم دوربین امریکایی خیلی دور- با فاصله است از سوژه‌هایش. شاید علت تصور من همان پهنای امریکاست. قاب‌ها بزرگ است و میدان دید فراخ. زمین پهناور امریکا مجال خوش‌بختی همه را ندارد. شاید بدبختی‌ای مهار نشده است.  و تفاوت‌اش این‌جاست.
نقدها می‌گویند قصه عاشقانی‌ست که فارغ می‌شوند. من اما این ندیدم. نه عاشق دیدم و نه فارغ. مردمانی برباد رفته دیدم. از آغاز برباد رفته. که نمی‌توانند از فلاکت خارج شوند. از کادر در بروند. عشق و عاشق بی‌گناهند. خارج از قاب‌اند.

اشاره به دور


نزد جلال‌الدین آن‌جا جایی‌ست که این‌جا نیست. یار آن‌جاست. یار این‌جا نیست. 
یار اشاره به دور دارد. 

  
.
گاهی یک چیز بزرگ از چیزهای کوچک به دست می‌آید. یک اثر، یک شاه‌کار، رمانی پرشکوه و عظمت  از آدم‌هایی پست. 



.
جهان سنگین است.

عصمت و عفت و


بی‌چاره ژیل ژاکوب. گفت من سینمای ایران را بوسیدم. کیارستمی یا لیلا حاتمی فرقی نمی‌کنند. برای من نماینده سینمای ایرانند. حالا از صبح تازه رسانه‌ها متوجه شدند و من تا حالا هفتادهزار مرتبه نه، صد بیست و چهار هزار بار دیدم بوسه بر سینمای ایران را.  در دنیا، هیچ کجا هیچ مسئله‌ای دیگر نیست. هر دو شرق و غرب خوب به مبارزات بر حق‌شان ادامه می‌دهند. جالب هم این است که وقتی واژه‌ها را ترجمه کنند، واژه‌های مقام‌های ایرانی را خیلی سوررئالیستی می‌شود. مثلا عصمت و عفت و چند تا دیگر از نام‌های خاص زنان را. باید به لیلا حاتمی می‌گفتن که تو نماینده سینمای ایران نیستی. تو نماینده عصمت و عفت و چند تا چیز پاک دیگری.  ژیل ژاکوب هم می‌گفت من عصمت و عفت و این‌ها را بوسیدم. خلاصه، خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کند. 

.
رسانه‌ها نوشته‌اند لیلا حاتمی معذرت خواست. زیرش مردم کامنت گذاشته‌اند. مردم فرانسه. بدو بیرا- بیراه گفته‌اند به اسلام. یکی نوشته ژیل ژاکوب هشتاد و چند ساله است و خودشان با دختران یازده ساله وصلت می‌کنند. یکی به بوکو حرام اشاره کرده. دیپلماسی خوبی دارد ایران. خیلی خوب سیاست جدایی‌طلبی را از اسلام‌گرایان و جهادگرایان  پیش می‌برد.
فردا هم روز انتخابات اروپاست. مارین لوپن هم بر ضد مهاجر و مسلمان تبلیغ می‌کند. مهاجرین هم از سیم‌های خاردار خودشان را بالا می‌کشند و به این سو پرت می‌کنند. پاره می‌شوند. این سو اروپاست........

جنگ داخلی


تاریخ نوشته‌ها به روز نیست. جابه‌جا شده است. قبلا نوشته شده.
................
هر چه نگاه می‌کنم، جنگی داخلی می‌بینم. امروز صبح رادیو خبرش دست‌گیری جوانان شاد‌ی‌خواه بود و ویدئوی که دیده شده- رویت، بوسه لیلای حاتمی یا بوسه بر لیلا حاتمی و دیشب در برنامه پربیننده ایستگاهی تلویزیونی لعبت- عروسک روحانی شبیه به دیگر اسلام‌گراها-غرب چنین می‌بیند، با لهجه عربی. در غرب همه یک‌جور حرف می‌زنند و یک لهجه دارند. دیروز ظهر خانمی در برنامه‌ای دیگر شوق‌اش و ذوق‌اش را از دیدن زنان گیسو به باد داده آشکار می‌کرد و آرزو می‌کرد که تصاویر ثابت و متحرک بوسه‌ها هم روان شود و راه بیافتد.
هر چه نگاه می کنم، بیش‌تر جنگی داخلی می‌بینم. رادیو می‌گفت که وزیر ارشاد گفته، چیزی مثل این، که لیلا حاتمی چه پیامی برای  جهانیان دارد؟ جهانیان اگر وزیر ارشاد یا مقامی دیگر واکنش نشان نمی‌داد، اصلا متوجه این کار و رفتار پیش‌وپا افتاده نمی‌شد.  پس این جنگی داخلی‌ست. وزیر ارشاد چه می‌گوید؟ یک ایرانی کاری کرده است. و یک ایرانی دیگر دیده است و به ایرانی دیگر برخورده است. برخوردن جنگ است و دعوا. این‌جا، چند ایرانی می‌بینیم که همه ایرانی‌اند.
جنگ داخلی‌ست. جنگ ایرانی با ایرانی. هویت. هویت یعنی من و چیزی دیگر. من و کسی دیگر. یعنی من و تو. من و او.
خارج وارد داخل شده است. غرب وارد شرق، وارد ایران شده است. ایران خواسته و ناخواسته که همواره تکلیف‌اش میان این خواستن و نخواستن روشن نبوده و این جنگ داخلی‌ست- کسی- خودی- یک ایرانی را به خارج از خود می‌فرستد، تا تصویر او باشد، تا تصویری باشد که او خیال می‌کند باید تصویر او باشد، این کس، این خود- خودش، اندکی- بیش‌تر از اندکی، خارجی شده است. اگر نشده بود که جنگی نبود. ایران با خودش مسئله ندارد با تصویرش نزد خارجی مسئله دارد. ایران با تصویرش مسئله دارد. زن تصویر ایران است. هم‌چون که تصویر همه مسلمانان است. زن تصویر اسلام است. آن‌جا که می‌خواهد تفاوت داشته باشد. با غرب با غیر مسلمان. تنها زن این تفاوت را نشان می‌کند. زن پلیس هم  می‌تواند باشد اما با حجاب. 
سینما از خارج آمده و تا به حال هیچ مسلمانی و هیچ سرزمین مسلمانی سینمایی ابداع نکرده. تصویر مردود بوده است و اسلام تصویر راپذیرفته، به خود، به داخل‌اش راه داده.
جنگ داخلی‌ست. خارج داخل شده است. ایران می‌خواهد و نمی‌خواهد در جشن‌واره فیلم شهر کن حضور داشته باشد. می‌خواهد در سینما حضور داشته باشد. می‌خواهد سینما داشته باشد. تصویر داشته باشد. اگر نه چرا تعطیل‌اش نمی‌کند؟ می‌خواهد اما خودش باشد و خودش نیست. چون خودش را نمی‌شناسد. نمی‌داند خودش در این جهان فرار و رونده- نیما گفته بود اما او نشنیده است یا خود به نشنیدن زده است: حافظا این چه کید و دروغ است؟ گفته بود: من بر آن عاشقم که رونده‌ست- نمی‌داند خودش در این جهان فرار و رونده چیست، کیست. کیارستمی- سینمایش تا این اواخر تا شیرین سینمایی بود که می‌توانست موردقبول‌ترین سینما برای جمهوری اسلامی باشد اما جمهوری اسلامی خرد به اندازه نداشت که خرج کند، خرد را نمی‌تواند غنی کند- که آن را از آن خود کند، خودش کند، تاب او را هم نداشت.
تکلیف‌اش روشن نیست. وقتی تکلیف روشن نباشد و روشن نشود دعوا می‌شود. جنگ میان تکالیف. تکلیف‌اش نمی‌تواند روشن شود، چون از آغاز، از انقلاب و درست به دلیل انقلاب که اندیشه و رفتاری از خارج آمده است، هویت‌اش عناصری خارجی دارد.
مادرم در سال‌های آخر عمرش می‌گفت: تلویزیون چشم‌های مرا گشود. مادرم تا قبل از انقلاب تلویزیون نداشت. آنتن بر پشت‌بام بد بود و از درون خانه خبر می‌داد و تلویزیون در درون حرام بود. تلویزیون با جمهوری اسلامی و جمهوری اسلامی یا انقلاب آمد. تلویزیون به خانه آمد.
ما را دیگر از آن سو گریزی نیست. جنگ در داخل هر ایرانی‌ست و هر ایرانی در جهان می‌زید چون با جهان در ارتباط است. جنگ در داخل هر آدمی که امروز در این جهان به سر می‌برد. هر آدمی که نمی‌داند خودش چیست و کیست. چون او به داخل آمده، از پنجره یا از در. هیچ جامعه بسته‌ای دیگر وجود ندارد. مورد کره شمالی استثنا‌ءست و از درون آن هم ما خبر نداریم، چون تصویری تقریبا نیست. هر مشکل و مسئله‌ای چهانی‌ست.  وتقریبا دیگر هیچ مشکل و مسئله‌ای بومی و محلی وجود ندارد. در این جهان فرار و رونده هم زمان بی‌معناست. وقت و ساعت یکی‌ست. و ساعت که یکی شد، زمان بی‌معنی خواهد بود.
دو راه بیش‌تر نیست. یا هر کس خودش را- که در این و به این خود من شک دارم، زندگی کند. ساز خودش را بزند. یا با بیش و کم فداکاری و از آن «خود» گذشتن، به همه، به جامعه بیاندیشد. هم‌آوایی کند. به با هم زیستن فکر کند.
راه اول شدنی‌تر و آسان‌تر است اما به ترکستان است. 

برادران داردن


رفته بودم پاریس.  از میان جنگل گذشته بودم. به خیالم و جنگل بوهای عجیب داده بود. بوهایی که گیج می‌کنند و نام و نشانی از خود به جا نمی‌گذراند جز گیجی. جنگل انبوه بود در خیالم و باران باریده بود و گفته بود که باز می‌بارد و قطار می‌شکافت. درخت و سبز و باران را. از بهار که گذشت سبزها به هم نزدیک می‌شود. رنگ‌های سبز. اختلاف‌هاشان را کنار می‌گذرانند. رفتم باغ لوکزامبورک که به تفاوت‌های سبز نگاه کنم تا دیر نشده. شرشر می‌بارید، همه رفته بودند و باغ خیس بود و سبزها همه تیره. رطوبت از سر و روی  بالا می‌آمد. حجم همه‌چیز چند برابر شده بود. بوی شاش مترو هم.
مردی ساک زباله را از هم دریده بود و بر خود کشیده بود. همه آب‌کشیده بودند. غافل‌گیر شرشر آب.
خانم ف گفت چرا امروز آمدی؟ رفتیم سینما. دیدن برادران داردن. خانم ف گفت در سالن بوی بد می‌آید. خانم ف دماغ تیزی دارد. گاهی می‌گوید کنار این خانم وآن آقا ننشینیم. گاهی کسی رفته اما بوی‌اش مانده است. من جابه‌جا می‌شوم. بر صندلی تکان می‌خورم. این پا را بر آن پا می‌اندازم. آن پا را بر این پا می‌اندازم. فکر می‌کنم که هیچ صندلی به اندازه من ساخته نشده. برای من.
خانم ف گفت چقدر گریه کردی. گفتم من حساب نیستم. از روی من نقد فیلم نکن. اشک‌های این روزهای من از اختیار من خارج است. زن فیلم قرص می‌خورد که گریه نکند. دو تا بچه داشت. یک شوهر. از کار بی‌کار شده بود. مجبور بود برود با تک تک آن‌ها که رآی داده بودند در مقابل پاداش یا پولی نمی‌دانم، هزار یورو، او بی‌کار بشود. که شانزده نفر کار هفده نفر را می‌کنند- حرف بزند، گدایی کند، خودش می‌گفت- که آن‌ها از هزار یورو بگذرند تا او به کار بازگردد و گرنه فردا که عید نوروز است همه دم دارند و او ندارد. از این در به آن در، در به‌در، بعضی می‌گذشتند و بعضی هزار یورو هزار یورو بود برایشان. پرداخت یک‌سال پول برق بود.  دو روز و یک شب که گذشت، روز رآی گیری دوباره بود. صبح دوشنبه.

خانم ف رفت. گفت رسیدی خانه زنگ بزن.  من تا خانه شکافتم و رفتم. افکار و احساس را.  که حجم‌اش چند برابر شده بود.    

وقتی


وقتی رنج تنها نشانه زنده بودن است.
امروز باید نان بپزم.


.
امروز جشن غیبت کبرای عیسی مسیح بود.
ما این‌جا از شما منتظرتریم. منتظر دو آقاییم.

تاریک است اتاق آقا


غسل داده نداده. نامجو توهین کرده نکرده. جقدر قابل تآویل. چقدر تآویل‌پذیر. فقط فیل مولوی نبود.
تاریک است اتاق آقا. 

جهان جهت‌گم‌کرده است


جهان جهت‌گم‌کرده است

حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، نه تکلیف این نوشته معلوم است و نه سرنوشت جهان. نمی‌دانم چه خواهد شد. بعضی این ندانستن همین ندانستن را هیجان‌انگیز می‌پندارند.
پری‌شب تا ساعت دوو نیم بیدار بودم و داشتم سعی می کردم که با کمک لوژیسیلی حافظه کارت عکس‌هایم را نجات دهم. یعنی کارت حافظه عکس‌هایم را. همین‌که این دو واژه را جا‌به‌جا کنیم. همه‌چیز را جابه‌جا کرده‌ایم. کارت حافظه و حافظه کارت را. زمانی خواهد آمد که کارت مهم‌تر از حافظه خواهد بود و برای داشتن حافظه باید کارت داشت.
دیروز هم چند ساعت گذاشتم. لوژیسیلی پیدا کردم که به درد کامپیوترم بخورد و رایگان باشد و عکس‌های  پاک شده‌ام را در حافظه پیدا کردم. روزی هم می‌رسد که با کارتی خاطره‌های پاک شده را در حافظه علی‌رغم میل‌اش پیدا کنند. بعد از چند ساعت نتوانستم عکس‌ها را بیرون بکشم. عکس‌ها به قول کامپیوتر نحات پیدا کرده- واژه‌ای که به کار می‌برد. پیدا شده در حافظه اما در دست‌رس نیست. می‌توانم تماشایشان کنم اما نمی‌توانم اگر بخواهم دورشان بیاندازم.
نجات عکس‌ها برایم مهم نبود. رفتن در جهان کور جالب بود. جهان کور جهان کامپیوتر است. ما در جهان کامپیوتر کوریم. برده می‌شویم. خودم را در این جهان امتحان می کردم. چقدر این جهان را خوش دارم؟ چقدر با این جهان کنار می‌آیم. چرا مردان بیش‌تر با این جهان کنار می‌آیند. دوست مهندسی داشتم که می‌گفت او خیلی انترنت را نمی‌شناسد اما می‌داند همه این‌ها چطور کار می‌کند. درون کامپیوتر را می‌گفت.
دو مرد را از نزدیک می‌شناسم، یکی برادرم و یکی دشمنم که خدای کامپیوترند. هر دو روابط اجتماعی ناتوانی دارند. برای این دنیا- دنیای واقعی ساخته نشده‌اند. ارتیاط و تماس با آن‌ها خیلی مشکل است. اما ساعت‌ها می‌توانید از کامپیوتر با ان‌ها حرف بزنید. اصلا اگر می‌خواهید با آن‌ها ارتباط داشته باشید باید از کامپیوتر حرف بزنید. از سر ناشی‌گری ممکن است بزنند یکی را بکشند- روحا یا جسما،  با تفاوت‌هایی که این هر دو با هم دارند، اما با کامپیوتر دوست‌اند.
 برای من کامپیوتر وسیله نیست. چیز دیگری‌ست. قدرتی‌ست. قدرت است. نه این‌که به من قدرت بدهد. یک بیل یا تراکتور وسیله‌اند. خودشان قدرت نیستند. به قدرت آدم در می‌آیند. آدم است که آن‌ها را  می‌برد. فرمان دست آدم است. جهت را آدم تصمیم می‌گیرد. دست آدم، سر و ذهن آدم. کامپیوتر آدم را می‌برد.

دیروز از مردمانی خبر می‌دادند که این‌جا و آن‌جا به دور هم جمع شده‌اند. مردانی که بعد از زندگی و کار در دنیای امروز، از شغل و کارهای خود با پست و مقام‌هایی خوب و درآمدهایی مناسب دست شسته بودند، کت و شلوار و کراوات  و صورت تراشیده را بوسیده بودند و گذاشته بودند در طاقچه و دست‌هایشان را به دست گرفته بودند و شروع کرده بودند  موتورهای قدیمی را تعمیر کردن. بله، همه‌شان از قبل روابطی با موتور و موتورسواری داشتند اما حالا شده بودند موتورکار و بعد با موتورکارهای دیگری در اروپا و کانادا و امریکا آشنا شده بودند و با هم قرارهایی می‌گذاشتند و در جاهای بکر دنیا موتورسواری می کردند. یک طور انترناسیونال موتوری یا جماعت موتوری. سفارش می‌گرفتند از این‌جا و آن‌جا و بعد از یک سال و نیم در ازای پانزده هزار یورو موتوری به قواره سفارش کننده تحویل می‌دادند. دوخته به قامت. یکجایی در فرانسه گاراژی داشتند. می‌گفتند کار را از دندان‌پزشکی بازنشسته که در محله‌ای  مردمی در کنار پاریس زندگی می‌کرده یاد گرفته‌اند.   شاگر استاد شده بود. مردانی که می‌گفتند به عصر دست‌ها بازگشته‌اند که می‌خواسته‌اند از دست‌شان استفاده کنند. می‌خواسته‌اند چبزهایی بسازنند به اندازه یک نفر نه به اندازه همه- که همه اندازه ندارد.  کلی و عمده‌دوزی نمی‌خواستند. می‌خواستند که دست‌شان همراه سرشان کار کند. یک سال و نیم می‌گذاشتند برای ساختن یک موتور یرای یک نفر. که هر کدام یک سال و نیم و یک موتور و یک نفر خاص یودند. مشتری‌شان را می‌شناختند. برای ساختن موتور مشتری را می‌شناختند. رفته رفته. در زمان. زمان خود چیزها. نه زمان اعمال شده. برهمه‌چیز به یک اندازه. یک‌سان.
وقتی همه خواب‌اند بعضی بیدارند. وقتی همه کورند بعضی نگاه می‌کنند. کسانی در برابر جهان می‌ایستند.