۱۴ فروردین ۱۳۹۳

لویی و دانیل


لویی و دانیل از سفر بیست روزه‌شان از اطلس مراکش بازگشته بودند.  رفته بودند وسط بیابان خدای مراکشی‌ها و در خانه‌ای بی آب و برق در روستایی بر روی زمین سخت خوابیده بودند و خودشان را در آب رودخانه شسته بودند.  و واحه‌ای در لحظه را تماشا کرده بودند.  لویی می‌گفت خیلی زیبا بود. می گفت از آن زیباتر ندیده بودم. گفتم درخت‌ها چه بودند؟ که بودند؟ گفت اول نخل بود و بعد درخت بادام. گفتم نخل و بادام با هم؟ گفت بعد از بادام هلو و شفتالو بود و بعد تاکستان. گفتم برای شراب که نبود. گفت نه برای انگور بود. گفتم مثل تاکستان‌های این‌جا بود؟ از پنجره تاکستان شامپاین را نشان دادم؟ گفت نه.  تاک‌ها از دامنه اطلس  بالا کشیده بودند.  لویی گفت بعد دور همه این‌ها یونجه کاشته بودند. برای دام. گفتم بز هم داشتند؟ گفت بز هم داشتند. اما در حصار بودند.  چون اگر رهاشان می‌کردند می‌آمدند و واحه را می‌خوردند. گفت زن‌ها با داس یونجه می‌بریدند و برای گوسفند‌ها و بزها می‌بردند. آب هم می‌آمد و سرازیر می‌شد. گفتم امیرِ آب هم داشتند؟
گفت داشتند جاده می‌کشیدند. یک روز شاه راه‌اش از ان‌جا گذشته بود و گفته بود جاده بکشید.

لویی گفت اقتصادشان را گذاشته‌اند بر گرده توریست و این خوب نیست. گفت که پر از توریست بود. گفتم توریست غربی؟ گفت نه مراکشی هم بود.  و بعد از فرانسوی‌ها و غربی‌هایی که بازنشستگی‌شان را می‌روند مراکش و خانه‌ای می‌خرند و قیمت خانه را بالا می‌برند گفتیم.  گفتم این‌ها از استعمار بدترند. لویی گفت به همان اندازه بد است. گفتم چون استعمار  را در مقابل‌اش می‌ایستند و بیرون‌اش می‌کنند. اما در مقابل این‌ها خم می‌شوند. خدمت‌شان می‌کنند. گفتم احتمالا خیلی‌هاشان هم راسیست بوده‌اند در زندگی قبل از مراکش و بازنشستگی. لویی گفت حتما. چرا این‌قدر بازنشسته بد است؟ این را از خودم پرسیدم. 

دانیل ساکت بود.  دانیل سکوت است.  گفتم به وقت دانه پاشی خبرم کنید. لویی و دانیل جالیز دارند و تقریبا به اوقات خوش تابستان و پاییز از باغچه می‌خورند. زمستان را هم کنسرو می‌کنند و می‌گذارند در زیرٍِِ زمین.  دانیل گفت زمین هنوز سرد است.  ما در سایه‌ایم. 

هیچ نظری موجود نیست: