۱۴ فروردین ۱۳۹۳

تصور کنید


اولا باید بگویم که یکی از زیزفون‌ها آن‌که گرده برگ‌هایش نقره‌ای‌ست و کم‌گل تر است و عطر گل‌هایش‌اندک‌تر- پارسال که چنین بود، با سرعتی قابل دیدن در روز روشن و در مقابل چشم تر شما دارد جوانه می‌زند. در جوانه جوانی هست.
بعد، زمستان که شد و برگ‌ها ریخت و برهنه شدیم، همه در خانه‌هاشان چپیده بودند.  آدمی‌زادی از خلال درخت‌های خشک نمی‌دیدی. گاهی هم‌سایه چیزهایی می‌گفت. مثلا آن سگی که عو عو و واق واق می‌کند سگ صاحب کافه است.  در تابستان در انبوهی شاخه‌ها و بارشان ما سگی نمی‌دیدیم . می‌شنیدیم.  من فکر می‌کردم با خودم که هم‌سایه از کجا می‌داند. آیا روزنامه‌های محلی می‌خواند. که می‌خواند. اما در روزنامه‌های محلی از سگ محله- نمی‌دانم، شاید بگویند.
باید خرده‌ای توضیح بدهم. تصور کنید یک خیابان اصلی را،  و خانه‌هایی بزرگ و کوچک که در به روی خیابان دارند.  و پشت خانه‌ها باغ است. حیاط است.  تصور کنید که باغ و حیاط تا کنار رودخانه می‌آیند و در ساحل رودخانه می‌ایستند. تصور کنید که وقتی کوچه‌ای کشیدند. کوچه‌ای دیگر به موازات آب. باغ و حیاط‌ها را کمی عقب راندند. این البته طبیعی‌ست و قابل تصور. اما وقتی خیابان به میدانی می‌رسد و خانه‌ها به دور میدان  چیده می‌شوند، باغ‌ها و حیاط‌ها نظم‌شان به هم می‌ریزد. یعنی باغی، باغی را قطع می کند. برای همین پذیرفتن این‌که باغ کافه‌چی که عمارت‌اش به دور میدان است چطور تا به کنار آب می آید عجیب است. و سگ کافه‌چی.
زمستان که شد و برگ‌ها که ریخت من سگ را مشاهده کردم که در تابستان تنها صدایش را می‌شنیدم.   رفت و آمدی  از این سو به آن سو. نه در پی کسی، نه در پی کاری. سرگردان. و بدین‌گونه به سال‌های رفته بر هم‌سایه آگاه شدم.  و به پنجره.
حالا میان تابستان و زمستان که هوا خوش است، غیر از سگ، رفت و آمد آدم‌ها- هم‌سایه‌های دور را هم که تکاپوی زمین از  سوراخ‌هاشان بیرون آورده  می‌بینم که به زودی پشت برگ‌ها پنهان خواهند شد.
باری، از باغ‌های عجیب می‌گفتم. از تقسیم‌شان. در مقابل من پشت دو زیزفون چند خانه هست. اما باغی و حیاطی که زیزفون را صاحب است تنها از آن یک خانه است.  تصور کنید که باغ از  جلوی خانه‌ای می‌گذرد اما به مردمان خانه راه نمی‌دهد. فکر کنید که خانه را بعدها به دو و یا سه قسمت کرده‌اند اما باغ را نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند.  این را دیروز که آفتاب بود دانستم. وقتی صدای رباب و کباب و این‌ها آمد و میز چیدند و به دور میز نشستند، درست جلوی خانه‌شان. در حدود شش متری که داشتند و نه بیش‌تر.  و در برابرشان باغی در میانش دو زیزفون. از بالا که نگاه می‌کردم. من صاحب آن شش متر بودم و صاحب باغ و صاحب دو زیزفون. 

هیچ نظری موجود نیست: