۱۴ فروردین ۱۳۹۳

ما گرسنه‌ایم


رفتم آقای الف را دیدم و برگشتم. از بغداد آمده بود. دو بار هم جان سالم که نه، ولی به‌در برده بود. دو بار در صد متری‌اش بمب منفجر شده بود.  گفت چگونه‌ای. گفتم هستم  یعنی می‌خواستم بگویم که دیدم نمی‌توان به فرانسه ترجمه‌اش کرد.  بخواهی باید راهی فلسفی بگشایی که همیشه حوصله‌اش نیست. بعد دوستی، دوست آقای الف- آرشتکتی مجاری بوده فرانسوی شده تلفن کرد. پیرمردی. احوال پرسید. احوال آقای الف را. که خوب شد آمدی و داشتیم  نگران می‌شدیم و. آقای الف گفت که در میان بوده است. منظور معرکه بود. در میان معرکه و پیرمرد گفت: بله آدم در میان معرکه کم‌تر می‌ترسد.  حلاج هم گفته بود که چون در عین بلاییم دیگر نمی‌ترسیم.  حلاج البته از وسط معرکه بازنگشت. آقای مجاری فرانسوی شده آن‌وقت نیم‌ساعت از درد پای‌اش گفت.  و از عصای‌اش.

از کلیسا گذشتم. بر دیوار کلیسا نبشته بود لوقا: ما تنها گرسنه نان نیستیم. گرسنه خدا هم هستیم.
بعد مترو گرفتم. 

هیچ نظری موجود نیست: