۱۸ فروردین ۱۳۹۳

ابله


مترجم رمان ابله داستایوفسکی می‌گوید همه‌چیز از همان اول آغاز مي‌شود. اول رمان. دو مسافر. کنار پنجره روبه‌روی هم. امیرزاده میشکین و روگوژین. یکی دیگری را نگاه می‌کند. موضوع رمان ابله، نگاه است. غیر ممکن بودن و غیرقابل تحمل بودن نگاه دیگری. روبه خود بودن و روبه روی دیگری. از همان اول سنگین آغاز می‌شود. از همان اول ناممکنی هم‌زادی‌ست.
مترجم می‌گوید تجدد در رمان ابله با واگن شروع شدن‌اش است. با قطار وارد رمان می‌شویم. با همان صدای لوکوموتیو.

مؤلف، اول رمان دیگری نوشته بوده است. رمانی که در آن شخصیت ابله شخصیتی مغرور است. مترجم می‌گوید که چرک‌نویس را ترجمه کرده است. اما داستایوفسکی رمان اول را رها می‌کند و چون مثل همیشه پول‌هایش تمام شده، به یک باره رمانی دیگر را شروع می‌کند و در پانزده روز سیصد صفحه اول کتاب را می‌نویسد.

مترجم می‌گوید که ابله همان مسیح است. که نزد نویسنده اندیشه بازگشت مسیح است. تصور مسیح است بر روی زمین.  و ناممکنی آن. می‌گوید که داستایوفسکی در فکر شخصیتی غیرکمیک و مثبت بوده است در فرهنگ اروپایی.  که مثل دون‌کیشوت کمیک نباشد.  و آن شخصیت مسیح بوده است.  و داستایوفسکی تصور می‌کند که اگر مسیح بازگردد چه می‌شود. فاجعه می‌شود.  و ابله تنها فاجعه به بار می‌آورد. می‌آید و جامعه فاسد و ریاکار ومردمان فاسد و دو رو روس را به هم می‌ریزد.
مترجم می‌گوید که در روسی عبارتی است که روشنایی غیرقابل تحمل را نشان می‌کند. روشنایی الهی. مسیح همان است.
پنج صفحه‌ای هست که پوشکین نوشته و در آن گفتگوی موزارت است با موسیقی‌دانی دیگر که از موزارت می‌پرسد چرا من که این‌همه کار می‌کنم و تو که هیچ کاری نمی‌کنی و میان من و تو، تو غولی. موزارت چیزی نمی‌گوید. می‌خندد.
خدا خداست، برای اینکه خداست. مترجم می‌گوید که اندیشه ابله از این نوشته پوشکین نشآت گرفته. 

کسی ابله را ساده و ویژه و یگانه معنی کرده‌است. بی عقل و خرد. و با گستردن معنی  به «هر چه و هر که جز آن‌چه که هست و آن‌که که هست نمی‌تواند باشد» رسیده است. ابله نمی‌تواند خودش، همان که هست نباشد. نمی‌تواند بازی کند. نمی‌تواند دروغ بگوید. نمی‌تواند آن باشد که نیست. او کور است. نمی‌فهمد. خوبی‌اش مانع فهمیدن است. وقتی روگوژین می‌خواهد بکشد او را باور نمی‌کند. مترجم می‌گوید آن‌جا که می‌گوید نمی‌توانم باور کنم را نزدیک بوده بنویسد باور نمی‌کنم. اما نمی‌توانم باور کنم. باور نمی‌کنم نیست. ابله نمی‌تواند باور کند که روگوژین می‌تواند او را بکشد. خطر را نمی‌بیند.
نمی‌توان مرتب حقیقت را گفت. دنیا را ناممکن می‌سازد. مسیح آخر زمان را با خود می‌آورد.
قضاوت نمی‌کند. او نیست که قضاوت می‌کند. دیگران هستند که زیر نگاه او خود را قضاوت می‌کنند.
وقتی میشکین به خانه روگوژین رقیب عشقی‌اش می‌رود، در میان گفت‌گو روگوژین به میشکین می‌گوید که کار تو از کار من بدتر است. اگر من ناستازیا را می‌خواهم به بستر ببرم تو به او ترحم داری. رحم.

امیرزاده از درمان‌گاهی از سویس برمی‌گردد ظاهرا شفا یافته. به سنت پطرزبرگ می‌رسد. به جامعه. در قطار با برادرش با همزادش با مخالف‌اش با ضدش برخورد می‌کند.  ناستازیا را می‌بیند و دل‌اش می‌سوزد. و ناستازیا از این ترحم رم می‌کند. وحشت می‌کند. مترجم می‌گوید روگوژین نیست که در نهایت داستان ناستازیا را می‌کشد. آری او جسم ناستازیا را می‌کشد اما این میشکین است که او ا می‌میراند. ناستازیا میشکین را که می‌بیند، با دیدن او می‌داند که دیگر نمی‌تواند زندگی کند اما زنده باقی می‌ماند. ناستازیا پیش‌نهاد ازدواج میشکین که قرار است با آدلیا وصلت کند را رد می‌کند. آدلیا زن دیگر، همزاد و مخالف و ضد ناستازیا. بکر و پاکیزه. ناستازیا پیش‌نهاد ازدواج با امیرزاده را رد می‌کند چون خودش را نمی‌تواند تحمل کند. با دیدن امیرزاده خودش را می‌بیند. به ناستازیا در کودکی تجاوزشده است. او که تجاوز کرده، توتسکی قیم ومعشوق او که اداره‌اش می‌کند،  همچون جامعه به سر می‌کند. احساس تقصیر «بی‌مزاحمتی» دارد.  امیرزاده به او می‌گوید که او مقصر نبوده. ناستازیا احساس تقصر ندارد. دامن‌اش لکه‌دار شده. حس ناپاک بودن دارد. در کنار میشکین ممکن نیست. میشکین حس ناپاک بودن  را در ناستازیا برمی‌انگیزاند.
در اخر حکایت میشکین دوباره بیمار شده. ناستازیا کشته شده. روگوژین به زندان رفته. ادلیا بی‌عشق عروس شده. جامعه به هم ریخته. از راستی به هم ریخته. جامعه‌ای که با دروغ داشت زندگی‌اش را می‌کرد. خودش را تحمل می‌کرد.

مترجم به نقش صرع در رمان می‌پردازد. سراسیمه‌گی ضرب‌آهنگ رمان. جایی داستایوفسکی به حمله‌های صرع فکر می‌کند و لحظاتٍ آنی صرع را به خاطر می‌آورد. از آن می‌نویسد. مترجم می‌گوید، دو سه خطی اما  بدون وقفه. بدون نقطه. سرسام‌آور.
مقام حمله صرعی. ثانیه‌ای محقق. لحظه و تداوم. «پاره ای از مصروعان اخبار بغیب کنند».
بیداری وجدان. آخر زمان.

۱۷ فروردین ۱۳۹۳

دکتر هوس


آن قسمتی که دکتر هوس با اتومبیل رفت و خانه یار سابق را فروریزاند خیلی خوب بود. عشق شوخی‌بردار نیست. دنیا پر است از عاشقان فارغ. این هم خوب بود که زندان رفت. یعنی باید می‌رفت.   عجیب بود که هنوز سناریوبافی می‌تواند چنین ببافد و از او شکایتی نشود. که خشونت را ترویج می‌کنی. فکر می‌کنم چطور می‌شود درد را نشان داد. چیزی که برای من سریال دکتر هوس را اعتبار می‌داد همین بود. نشان دادن درد و محکوم بودن‌اش. محکوم به درد بودن. محتومیت‌اش. محتومیت‌ها را نشان دادن خوب است. درد جسمی محتومیت است. درد روح است. در جامعه‌ای که درد را انکار می‌کند با نشان ندادن‌اش یا با بد نشان دادن‌اش یا ناتوان در نشان دان‌اش، دکتر هوس غنیمت بود. با کل سریال کار ندارم حتی اگر در سریالی پزشکی بودن هم موفق بود. من سریال‌های پزشکی را نگاه نمی‌کنم. اما در دکتر هوس علی‌رغم به صحت نزدیک بودن به علم، پزشکی بهانه بود. منتهی بهانه خوبی بود برای نشان دادن حقیقت. بهانه خوبی‌ست. چه از دردهای جسمی حقیقی‌تر. در کنار این همه شخصیت بی‌شخصیت فیلم‌ها و سریال‌ها، کاذب بودن‌شان، شخصیت دکتر هوس واقعی نه، حقیقی بود. ساختگی مطمئنا اما نزدیک به حقیقت. او آشکار کننده حقیقت بود. دروغ دیگران. 

۱۴ فروردین ۱۳۹۳

آن را که خبر شد خبری باز نیامد


این شبکه‌های بی‌وقفه خبری چیز وحشت‌ناکی‌ست. هر خبری را پشت خبری پوشش می‌دهد. بیست‌و چهارساعته.  زنده و مرده.  هر خبری اهمیت خبر پیشین را دارد. اهمیت خبر پیشین را بی‌اهمیت می‌کند.  از همه بدتر باید این و آن بیایند و چیزی بگویند تا صحنه پرشود. اشباع شود. زنان مجری خود را چنان می‌آرایند که گویید به اپرا و عروسی می‌روند. خبر از بد و خوب تهی می‌شود. بدی و خوبی از خود تهی می‌شوند. تنها خبر می‌ماند. تنها خبر مهم است.  اهمیت در خبر است. آدم فکر می‌کند که هر چه پیش آید، دنیا را آب ببرد، این‌ها می‌مانند. آب‌شان نمی‌برد. خواب هم نه. تلویزیون به کار ادامه می‌دهد.
ادم به خبر معتاد می‌شود. خبر مصرف می‌کند. خبر دود می‌کند. خبر می‌خورد. 
آن‌را که خبر شد خبری باز نیامد. کسی خبر نمی‌شود. 

بساط‌ها


رادیو صبح داشت از لیبی می‌گفت. یکی رفته بود و گشته بود و حالا آمده بود تعریف می‌کرد.  گفت وسط دو تا کاهو در بساط‌ها اسلحه هم خرید و فروش می‌شود. گفت بیست میلیون اسلحه برای جمعیتی حدود شش میلیون.

حالا رادیو دارد از خنده می‌گوید. فکر می‌کند مردم در قرون وسطی بیش‌تر می خندیدند.

دیروز رادیو از شیعه و سنی می‌گفت در سوربون جمع شده بودند و داشتند صحبت می‌کردند. این دیگر تعریف نبود. هر کس دانش‌اش را در بساط می‌گذاشت. سبدی  در میان. من نفهمیدم آخرش جنگ سنی و شیعه سیاسی ست یا مذهبی. یکی هم گفت  واقعه کربلا  جنگ داخلی بود.

دیشب تلویزیون گفت روزنامه‌های اسپانیایی گفته‌اند، نوشته اند که اسپانیا دارد  فرانسه را اداره می کند. نخست‌وزیر و شهردار پاریس اسپانیایی تبار هستند. 

مگس‌های چشمانت


پله‌ها را که یک به یک بالا رفتی و مدتی بالای پله‌ها ماندی و بعد که قرار شد پایین بیایی، آهسته یا سریع، بسته به این که کجای جهان باشی، توسعه یافته یا نه، کم کم  موجوداتی خارجی با تو همراه می‌شوند. برای همیشه. ممکن است دوستت برود. همسرت ترک‌ات کند یا تو ترک‌اش کنی. پدر و مادرت در گذرند، فرزندانت بروند دنبال کار و زندگی‌شان. غیر از اجسامی خارجی که می‌آیند و به عنوان پروتز در استخوانی چیزی می‌مانند، جانورانی در تو خانه می‌کنند.  در تو لانه می‌کنند. در گوشت  جیرجیرکی، روزی درخت کاج  را در آفتاب جنوبی رها می‌کند و می‌نشیند.  و در چشمانت مگس‌هایی*.

*در فرانسه خطوط سیاهی را که جلو دیدمان حرکت می‌کنند مگس می‌نامند.   

تصور کنید


اولا باید بگویم که یکی از زیزفون‌ها آن‌که گرده برگ‌هایش نقره‌ای‌ست و کم‌گل تر است و عطر گل‌هایش‌اندک‌تر- پارسال که چنین بود، با سرعتی قابل دیدن در روز روشن و در مقابل چشم تر شما دارد جوانه می‌زند. در جوانه جوانی هست.
بعد، زمستان که شد و برگ‌ها ریخت و برهنه شدیم، همه در خانه‌هاشان چپیده بودند.  آدمی‌زادی از خلال درخت‌های خشک نمی‌دیدی. گاهی هم‌سایه چیزهایی می‌گفت. مثلا آن سگی که عو عو و واق واق می‌کند سگ صاحب کافه است.  در تابستان در انبوهی شاخه‌ها و بارشان ما سگی نمی‌دیدیم . می‌شنیدیم.  من فکر می‌کردم با خودم که هم‌سایه از کجا می‌داند. آیا روزنامه‌های محلی می‌خواند. که می‌خواند. اما در روزنامه‌های محلی از سگ محله- نمی‌دانم، شاید بگویند.
باید خرده‌ای توضیح بدهم. تصور کنید یک خیابان اصلی را،  و خانه‌هایی بزرگ و کوچک که در به روی خیابان دارند.  و پشت خانه‌ها باغ است. حیاط است.  تصور کنید که باغ و حیاط تا کنار رودخانه می‌آیند و در ساحل رودخانه می‌ایستند. تصور کنید که وقتی کوچه‌ای کشیدند. کوچه‌ای دیگر به موازات آب. باغ و حیاط‌ها را کمی عقب راندند. این البته طبیعی‌ست و قابل تصور. اما وقتی خیابان به میدانی می‌رسد و خانه‌ها به دور میدان  چیده می‌شوند، باغ‌ها و حیاط‌ها نظم‌شان به هم می‌ریزد. یعنی باغی، باغی را قطع می کند. برای همین پذیرفتن این‌که باغ کافه‌چی که عمارت‌اش به دور میدان است چطور تا به کنار آب می آید عجیب است. و سگ کافه‌چی.
زمستان که شد و برگ‌ها که ریخت من سگ را مشاهده کردم که در تابستان تنها صدایش را می‌شنیدم.   رفت و آمدی  از این سو به آن سو. نه در پی کسی، نه در پی کاری. سرگردان. و بدین‌گونه به سال‌های رفته بر هم‌سایه آگاه شدم.  و به پنجره.
حالا میان تابستان و زمستان که هوا خوش است، غیر از سگ، رفت و آمد آدم‌ها- هم‌سایه‌های دور را هم که تکاپوی زمین از  سوراخ‌هاشان بیرون آورده  می‌بینم که به زودی پشت برگ‌ها پنهان خواهند شد.
باری، از باغ‌های عجیب می‌گفتم. از تقسیم‌شان. در مقابل من پشت دو زیزفون چند خانه هست. اما باغی و حیاطی که زیزفون را صاحب است تنها از آن یک خانه است.  تصور کنید که باغ از  جلوی خانه‌ای می‌گذرد اما به مردمان خانه راه نمی‌دهد. فکر کنید که خانه را بعدها به دو و یا سه قسمت کرده‌اند اما باغ را نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند.  این را دیروز که آفتاب بود دانستم. وقتی صدای رباب و کباب و این‌ها آمد و میز چیدند و به دور میز نشستند، درست جلوی خانه‌شان. در حدود شش متری که داشتند و نه بیش‌تر.  و در برابرشان باغی در میانش دو زیزفون. از بالا که نگاه می‌کردم. من صاحب آن شش متر بودم و صاحب باغ و صاحب دو زیزفون. 

خلاف جریان آب


مرغان آبی در جانب راست من بر خلاف جریان آب شنا می‌کنند. در روز یک‌شنبه.

لویی و دانیل


لویی و دانیل از سفر بیست روزه‌شان از اطلس مراکش بازگشته بودند.  رفته بودند وسط بیابان خدای مراکشی‌ها و در خانه‌ای بی آب و برق در روستایی بر روی زمین سخت خوابیده بودند و خودشان را در آب رودخانه شسته بودند.  و واحه‌ای در لحظه را تماشا کرده بودند.  لویی می‌گفت خیلی زیبا بود. می گفت از آن زیباتر ندیده بودم. گفتم درخت‌ها چه بودند؟ که بودند؟ گفت اول نخل بود و بعد درخت بادام. گفتم نخل و بادام با هم؟ گفت بعد از بادام هلو و شفتالو بود و بعد تاکستان. گفتم برای شراب که نبود. گفت نه برای انگور بود. گفتم مثل تاکستان‌های این‌جا بود؟ از پنجره تاکستان شامپاین را نشان دادم؟ گفت نه.  تاک‌ها از دامنه اطلس  بالا کشیده بودند.  لویی گفت بعد دور همه این‌ها یونجه کاشته بودند. برای دام. گفتم بز هم داشتند؟ گفت بز هم داشتند. اما در حصار بودند.  چون اگر رهاشان می‌کردند می‌آمدند و واحه را می‌خوردند. گفت زن‌ها با داس یونجه می‌بریدند و برای گوسفند‌ها و بزها می‌بردند. آب هم می‌آمد و سرازیر می‌شد. گفتم امیرِ آب هم داشتند؟
گفت داشتند جاده می‌کشیدند. یک روز شاه راه‌اش از ان‌جا گذشته بود و گفته بود جاده بکشید.

لویی گفت اقتصادشان را گذاشته‌اند بر گرده توریست و این خوب نیست. گفت که پر از توریست بود. گفتم توریست غربی؟ گفت نه مراکشی هم بود.  و بعد از فرانسوی‌ها و غربی‌هایی که بازنشستگی‌شان را می‌روند مراکش و خانه‌ای می‌خرند و قیمت خانه را بالا می‌برند گفتیم.  گفتم این‌ها از استعمار بدترند. لویی گفت به همان اندازه بد است. گفتم چون استعمار  را در مقابل‌اش می‌ایستند و بیرون‌اش می‌کنند. اما در مقابل این‌ها خم می‌شوند. خدمت‌شان می‌کنند. گفتم احتمالا خیلی‌هاشان هم راسیست بوده‌اند در زندگی قبل از مراکش و بازنشستگی. لویی گفت حتما. چرا این‌قدر بازنشسته بد است؟ این را از خودم پرسیدم. 

دانیل ساکت بود.  دانیل سکوت است.  گفتم به وقت دانه پاشی خبرم کنید. لویی و دانیل جالیز دارند و تقریبا به اوقات خوش تابستان و پاییز از باغچه می‌خورند. زمستان را هم کنسرو می‌کنند و می‌گذارند در زیرٍِِ زمین.  دانیل گفت زمین هنوز سرد است.  ما در سایه‌ایم. 

فرعون برگزیده


رادیو دارد می‌گوید مصر  خودش را برای برگزیدن فرعون آماده می‌کند. 

چنار


از اینکه هندی‌ها هم، نه همه هند شاید، هند خیلی فراخ است به چنار می‌گویند چنار، احساس تنهایی کم‌تری می‌کنم.
همه ایران کافی نبود.  

ما گرسنه‌ایم


رفتم آقای الف را دیدم و برگشتم. از بغداد آمده بود. دو بار هم جان سالم که نه، ولی به‌در برده بود. دو بار در صد متری‌اش بمب منفجر شده بود.  گفت چگونه‌ای. گفتم هستم  یعنی می‌خواستم بگویم که دیدم نمی‌توان به فرانسه ترجمه‌اش کرد.  بخواهی باید راهی فلسفی بگشایی که همیشه حوصله‌اش نیست. بعد دوستی، دوست آقای الف- آرشتکتی مجاری بوده فرانسوی شده تلفن کرد. پیرمردی. احوال پرسید. احوال آقای الف را. که خوب شد آمدی و داشتیم  نگران می‌شدیم و. آقای الف گفت که در میان بوده است. منظور معرکه بود. در میان معرکه و پیرمرد گفت: بله آدم در میان معرکه کم‌تر می‌ترسد.  حلاج هم گفته بود که چون در عین بلاییم دیگر نمی‌ترسیم.  حلاج البته از وسط معرکه بازنگشت. آقای مجاری فرانسوی شده آن‌وقت نیم‌ساعت از درد پای‌اش گفت.  و از عصای‌اش.

از کلیسا گذشتم. بر دیوار کلیسا نبشته بود لوقا: ما تنها گرسنه نان نیستیم. گرسنه خدا هم هستیم.
بعد مترو گرفتم.