۲۶ اسفند ۱۳۹۲

مغازه احمد


دیشب، سر شب، رفتم مغازه احمد آب بخرم. دستم را مشت کردم تا احمد آب در مشتم بریزد. نه،  خب، آخر آب را می‌خرند؟ این هم شد زندگی.  آب را،  می‌روند سر چشمه و تشنه بر می‌گردند.  اصلا تشنگی می‌آرند به دست. آب نمی‌جویند. رهایم کن جلال‌الدین.
دیشب ، سر شب رفتم مغازه احمد تا آب چشمه بخرم برای عدس‌هایم که خیس کرده بودم. عدس‌هایم ارگانیک است و تا آبش می‌دهی جوانه می‌زند. زنده است دیگر. تا ببینیم با چه سرعتی در این چند روز باقی‌مانده- باقی‌مانده به چه، سبز می‌شود.
فرانسوی‌ها این‌طور هستند. می‌گویند عدس‌هایم. سفره‌ام. میزم. خانه‌ام. ما تا قبل از این‌که به این‌جا بیاییم و آلوده دیگری شویم، نمی‌گفتیم خانه‌ام. می‌گفتیم خانه. فرانسوی‌ها  طور دیگری هم هستند. مثلا می‌گویند بیا به خانه‌ی من برای خوردن. ما می‌گوییم برای شام بیا. ما نمی‌گوییم بیا به صرف چای. ما هر کس که بیاید و هر وقت که بیاید برایش چایی می‌آوریم. نگویید گذشت آن روزگار.
یادم رفت  چه می‌خواستم بگویم، بعد از رفتن به دکان احمد و خواستن آب، چه دیدم. حالا بلند شوم بروم سروقت نان در تنور که بویش بیدار شده است. 

هیچ نظری موجود نیست: