۱۶ اسفند ۱۳۹۲

دیوارهای سوراخ


حواستان باشد این چندمین بار است که دارم می گویم، اول‌بارهاش دوران آقای احمدی‌نژاد بود که می‌خواستند ما را مجنون کنند. دنیا می‌خواهد ما دیوانه شویم. آن‌وقت مای مجنون بی بیابان چه کنیم؟ در بیابان می‌شد لی‌لی پیدا کرد. یا با حیون نشست و برخاست کرد و بعد چند مینیاتور از خود به جا گذاشت ، یادگار تمدنی ایرانی.  که حالا یوزپلنگ‌هایش را می‌کشند- منیاتورهاکش‌ها یوزپلنگ‌ هم می‌کشیدند با آن سرهای کوچک و تن‌های حاضریراق.
دو شب پیش تلویزیون آرته حمص را نشان می داد. تصاویری از روز اول، روزهای اولی که همه‌چیز شروع شد و هنوز به جنون نکشیده بود. همان نخست به خودم گفتم نگاه نخواهم کرد. یک جایی دیگر کار به دیوانگی کشیده بود، با یک چشم بسته و یک چشم گشوده دیدم. محله‌ای در شهر حمص را. سوراخ کرده بودند همه دیوارها را.  و از اتاقی به اتاقی دیگر و از هر آپارتمان و خانه ای به خانه ای دیگر می‌رفتند. ان که دوربین هم پشت سرش راه افتاده بود نیمه دیوانه بود، جنگ که تمام شود- جنگ‌ که تمام شود، دیوانه‌ی دیوانه خواهد شد. حالا هنوز جنگ نگاه‌اش داشته، یک نیمه‌اش را. این رفتن از اتاقی به اتاقی و خانه‌ای به خانه‌ای خیلی طول کشید. مردم اتاق‌ها و خانه‌هاشان را رها کرده بودند و رفته بودند. خانه‌هاشان را با تمام چیزها در آن را. بعضی خانه‌ها زیبا هم بودند حتی. از فرش پوشیده بودند و گاهی پنجره‌ای چوبین و خوش‌دست زینت داده بود دیواری را. اما درها و پنجره‌ها دیگر به کار نمی‌آمد. دوربین از سوراخ رد می‌شد.  حتی آفتاب هم بود. چه بی غیرت.

وقت هایی ست- برای من زیاد پیش آمده که در گذر از خیابانی دراز به بالا نگریسته‌ام. به آپارتمان‌ها و خانه‌ها و خواسته‌ام درون‌شان را ببینم. همین‌طور که می‌رفته‌ام در درازای خیابانی.
ان یکی چشمم را هم بستم. ایستگاه تلویزیونی را عوض کردم. 

۱ نظر:

میچکاکلی گفت...

وقتی این تصاویر را می بینم یاد دفترچه های اقساطم می افتم. اقساط وامهایی که برای خرید خانه و ماشین و یخچال و چرخ خیاطی از بانک گرفته ام و تمام سفرهایی که نرفته ام و کفشهایی که ترکانده ام تا بتوانم بپردازمشان.یاد قالیچه دستبافم می افتم و قابلمه های تفلون که با احتیاط میشویمشان. بعد یاد آدمها می افتم. که بچه هایشان را باخته اند.یاد تنها لحظه های خوشبختی،زمانهایی که دخترک برایم ویولن زد یا نامه ای نوشت. یاد نمودار رشد قدش پشت کمد هال. می بینم چه ساده همه زندگی ام در خطر است. همه زندگی ام که مورچه وار اندوخته ام و بچه ام و این همه کار انسان است. همان انسان که بچه دارد و خانه دارد و خاطره دارد.